تنهایی2

فرمان را در جا به سمت راست چرخاند.ترمز دستی را کشید.دنده خلاص زد و ماشین را خاموش کرد.به سمت صندلی کمک راننده خم شد و ساک دستی قرمز رنگی را که روی زمین افتده بود برداشت.زیپش را باز کرد.صندل جلو باز پاشنه بلندش را بیرون آورد.در ماشین را گشود. کفش adidas سفیدش را درآورد.صندل را پوشید و فکر کرد "طوسی ونقره ای به هم میان؟ آره. نقره ای طوسی متالیکه."واز فکرخودش خنده اش گرفت.کفش اسپرتش را عقب ماشین پرت کرد.بند نقره ای کیف را کشید و از ماشین پیاده شد.دزدگیر را زد.به ساعتش نگاهی انداخت."8" بود.به سمت در ساختمان رفت.چند بار دستش را بالا وپایین برد وبالاخره زنگ زد.قفل در بدون اینکه کسی حرفی بزند باز شد.

 

در را که صدای جیغ ممتدی می داد هل داد و داخل شد.به سمت آسانسور رفت.دکمه را فشار داد.با نوک کفش روی زمین ضرباهنگ گرفت.پس از چند لحظه آسانسور به طبقه همکف رسید.در را باز کرد و داخل رفت.آهنگ کشداری در آسانسور پخش می شد.دکمه 6 را فشار داد.خودش را در آینه ورانداز کرد ودور لبش را از رژ لبی که مالیده بود پاک کرد.پوش موهایش را مرتب کرد.شال طوسی رنگش را از دور گردن باز کرد وروی سینه انداخت وسرش را تکان داد تا گوشواره های حلقه ای سیاه رنگش از زیر شال پیدا شود.

 

آسانسور توقف کرد ودر، هم زمان با صدای خانمی که می گفت "طبقه ششم" باز شد.درخانه نیمه باز بود.وارد شد.خانه نیمه تاریک بود.با هیجان گفت "تا دا" و فکر کرد"چه قدر صدام لوس شد. اون خانمه توی فیلم خیلی بهتر می گفت."

 

دستش را به سمت پریز برد تا چراغ را روشن کند که صدای امیر آمد"عسل!چراغ رو روشن نکن."

 

دستش را پس کشید.با حرکتی کیفش را ازدوش روی ساعد انداخت و از پاگرد به سمت هال رفت.امیر روی کاناپه نشسته ، پاهابش را روی میز دراز کرده و سرش را به سمت تلویزیون چرخانده بود.عسل ایستاد وگفت "سلام"امیر نگاهش کرد و فقط سر تکان داد.عسل جلو رفت.بطری دلستر را که روی کاناپه افتاده بود روی میز گداشت وکنار امیر یله داد.شالش را از سر انداخت و وانمود کرد که خودش افتاده است.به تلویزیون خیره شد.تصویر دو مرد بود که سر هم داد می کشیدند و معلوم نبود به چه زبانی حرف می زنند.روی میز را نگاه کرد که پر از لیوان های نشسته،بطری های خالی و یک جعبه بزرگ پیتزا بود که دو برش نسبتاً بزرگ در آن باقی مانده بود.گفت "این شامت بود؟"

 

-فکر نمی کردم بیای!

 

با دلخوری گفت"گفته بودم میام."

 

امیر به جلو خم شد.سیگاری را از توی پاکت درآورد. گوشه لب گذاشت و با فندک روشن کرد.دود را آرام بیرون داد و به نقطه نامعلومی زل زد.عسل اطرافش را نگاه کرد.به تصویر بزرگ امیر که در آن خیلی جدی و عبوس به نظرمی رسید خیره شد و فکر کرد"خودش بهتر از عکسشه."و نفهمید چه قدر راست گفته است.سرش را برگرداند و از روی میز پاکت سیگار را برداشت.به تصویر ریه سرطانی روی آن نگاهی انداخت.سیگاری را از پاکت درآورد .به سمت امیر خم شد و سیگارش را با آتش سیگار او روشن کرد.چشمش به کاغذی که کنار لیوان ها مچاله شده بود افتاد.دستش را به سمت آن برد.امیر تقریباً داد زد"دست نزن!"

 

دستش را پس کشید و وانمود کرد مشغول تماشای تلویزیون است.کنجکاوی آزارش می داد.دوباره دستش را دراز کرد و قبل از اینکه امیر چیزی بگوید کاغذ را باز کرد.روی صفحه با خط های ریز و درشت نوشته شده بود"لعنتی!تنهام بذار."

 

توی چشم های امیر که حالا هیچ حسی در آن ها نبود ،زل زد و با خود فکر کرد"شاید قبلاً هم هیچ حسی نداشتن."

 

امیر رویش را برگرداند و به نقطه نامعلومی خیره شد.عسل ته مانده سیگارش را توی جاسیگاری تپاند.بند کیفش را روی دست انداخت.از جا برخاست و به سمت در رفت.پایش به گیتار برقی که به کاناپه بغلی تکیه خورده بود ، گیر کرد. گیتار با صدای "دنگ"بلندی به زمین افتاد.امیر سرش را برگرداند. عسل ایستاد تا صدای لرزش سیم ها آرام شود.گفت"لعنتی!" ونفهمید مخاطبش کیست.دستگیره در را پایین کشید. خواست برگردد و امیر را نگاه کند. اما برنگشت.بیرون رفت و در را پشت سر بست."

 

 

 

 

 

طبقه پنجم

لیلا دیس شنیسل را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. به میز نگاهی انداخت و وقتی خیالش راحت شد که همه چیز سر جای خودش است با صدای بلند گفت " فرهاد! پانی! پدرام! بیاید. شام آماده ست."

دامنش را که تا بالای زانو پریده بود کمی پایین کشید، دستش را زیر موهای مجعدش برد و سرش را تکان داد تا عرق نکند. دوباره صدا زد "فرهاد! پانی!..."و قبل از اینکه جمله اش را کامل کند هر سه سر میز حاضر شدند. فرهاد روی صندلی روبرویی و پدرام بغل دستش نشست.پرسید"دستت رو شستی؟" وپدرام جوری جواب داد که معلوم نبود جوابش "آره" است یا "نه".

سرش را چرخاند. پانی کنار صندلی ایستاده بود و مثل همیشه موفق نمی شد خود را بالا بکشد. لیلا نیم خیز شد. فرهاد برخاست.پانی را بغل کرد ، روی صندلی گذاشت و دوباره نشست.

گفت" بشقابتونو بدین" پدرام اول از همه بشقابش را دراز کرد.لیلا 2 تکه شنیسل برایش توی بشقاب گذاشت. بعد بشقاب پانی را گرفت. 1 شنیسل تویش انداخت ، با کمی کاهو و کلم و رویش سس کچاپ ریخت. و گفت "فرهاد!"

فرهاد نیم خیز شد. بشقابش را به دست لیلا داد.لیلا گفت "3 تا بسه؟" و 4 تا توی ظرفش گذاشت و بشقاب را دراز کرد.برای خودش سالاد ریخت، با آبلیموی فراوان.بو کشید.از عطر آبلیمو توی غذا خوشش می آمد.بدون اینکه سرش را برگرداند گفت "پدرام! این قدر سس نریز"پدرام ظرف سس را روی میز کوبید و چنگالش را با فشار توی شنیسل فرو برد.

به پانی که با غذایش کلنجار می رفت نگاه کرد. ظرفش را برداشت و مرغ ها را تکه تکه کرد. فرهاد گفت "لیلی! آب می دی؟"

لیلا بطری آب را خم کرد. پدرام گفت "مامی!آب" و پانی هم گفت "مامی! من هم آب"

لیلا برای آن دو آب ریخت وبا خود گفت "لیلا! من هم آب" از این حسادتش خنده اش گرفت. برای خودش هم آب ریخت و لیوان را سر کشید.پدرام قاشق و چنگالش را با صدای بلند توی بشقاب گذاشت و گفت "مامی! مرسی." و به سمت اتاق رفت.

پانی هم خود را به سختی پایین کشید و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت برادرش دوید.فرهاد درحالیکه چنگالش را توی دهان فرو برده بود و با دندان هایش آن را فشار می داد ، به لیلا خیره شد. لیلا خود را مشغول خوردن نشان داد. فرهاد  چنگال را توی بشقاب گذاشت و گفت "لیلی! خوب من گاهی باید با خودم خلوت کنم."

لیلا با دلخوری گفت" من که چیزی نگفتم... من هم می خوام گاهی با خودم خلوت کنم. مثلاً الآن."

فرهاد صندلی اش را به عقب هل داد. گفت "لیلی! عالی بود."از جا برخاست و روی کاناپه جلوی تلویزیون نشست. لیلا آخرین دانه کاهو را توی دهان فرو برد و از ترشی آن چشمش را ریز کرد. به دیس غذا که 2 تکه شنیسل توی آن باقی مانده بود نگاه کرد و فکر کرد" برای تغذیه پدرام..." صندلی اش را به عقب هل داد. ظرف ها را جمع کرد و توی سینک ظرفشویی گذاشت.

*

طبقه چهارم

نیما وارد اتاق شد و در را پشت سر کوبید. خودش را روی تخت پرت کرد و به پشت دراز کشید. دستش را از زیر تن بیرون آورد و پهلویش دراز کرد. صدای جر و بحث مادر و خواهرش مثل همیشه بلند بود. گوش هایش را گرفت. نشست. جوراب هایش را درآورد و پشت تختش پرت کرد.صدای فریاد مادرش را شنید که می گفت" تقصیر بابای بی غیرتته.دختر که تا ساعت 10 شب بیرون نمی مونه." و صدای گریه خواهرش که جواب داد" من که تنها نبودم. با دوستای دانشگاهم بودم."

فکر کرد" خوش به حالش 4 تا دوست داره." موبایلش را برداشت.وارد massage  شد.write a new massage  را زد و نوشت "سلام. سامان!کجایی؟" و massage  را send کرد. رفت توی music   و اولین آهنگ را play کرد.

" تنهایی خیلی سخته...وقتی که بی تو هستم... تنها میمونه دستم..." صدای delivery  اس ام اس اش آهنگ را قطع کرد.

"تنهایی خیلی تلخه...وقتی پیشم نباشی..."

صدای رسیدن اس ام اس که مثل صدای شیر آب بود ، آمد. اس ام اس را باز کرد . خواند." خونه عموم اینهام.کاری داشتی؟"

گوشی را روی پتویش که گوشه اتاق مچاله شده بود،پرت کرد وگفت " لعنت به تنهایی..."

آهنگ با صدای خفه ای پخش شد. " تنهایی خیلی سردمه..."

*

طبقه سوم

پیرزن خواست از جا بلند شود که دخترش او را روی صندلی تقریباً هل داد و گفت" مامان جان! شما بشین. خودم میارم."پیرزن ریز خندید و گفت" الهه جان! می دونی که پیش دستی ها کجان؟ از تو کابینت ظرف نخودچی هم بیار.علی آقا دوست داره."بعد پاهایش را به هم نزدیک کرد و پیراهنش را روی پا مرتب کرد. دستی به سر و رویش کشید و ابروهای فرفری اش را صاف کرد. به نوه اش که روی زمین نشسته بود و با ماشین کوکی اش ور می رفت نگاه کرد و گفت " پارسا جون! بیا یه بوس بده مامان بزرگ ببینم."

پارسا ماشینش را جلو و عقب برد و بی توجه به او "قام قام" کرد. پیرزن سعی کرد بخندد. بعد خند اش را قورت داد و رو به دامادش گفت " خیلی خوب کاری کردی پسرم، بچه ها رو آوردی اینجا."

علی از توی ظرف چند تا نخودچی توی پیش دستی گذاشت و گفت" وظیفه بود مادر جان." و انگشتان پایش را تکان داد تا سوراخ جورابش بزرگ تر شود. پیرزن خم شد. 3 تا شیرینی دیگر توی پیش دستی علی گذاش

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
123

Salam,yani shoma motaghedi inke ma be ensan budane tarafemun negah konim kafye?!nakheir intori ke fekr mikoni nist,va bar asase zaher nemishe entekhab kard ke aia folani adamesh hast ia na,in moghast ke to ba harf zadane bija va bimored baes ijade gonahe yeki dige mishi chon nemiduni tu dele un chi migzare harchand tu khodet ehsasi ijad nashode,pas baiad be unche ke eslam gofte amal kard ke esmesh farari ke migi nist yani sohbat dar hade zarurat

الهام

با عرض سلام و خسته نباشید. راجع به چیزایی که در مورد حجاب گفتی نظری نمی دم. می دونی که کلا مخالفم!!! داستانه هم همون طور که رو در رو گفتم خوبه. البته اگه بخوام می تونم از توش ایراد در بیارم (مثل همیشه!)، ولی اگرم بخوام ایرادی بگیرم از زبان داستان ایراد می گیرم نه از موضوع. یه جاهایی جزئیات بر موضوغ غلبه می کنه. مثلا لازم نیست تک تک حرکات آدما رو توصیف کنی. اون حرکاتی باید توصیف بشن که به شناخت شخصیت فرد کمک می کنن! توی بعضی آدما مثلا ظاهرشونه توی بعضی طرز حرف زدنشون و... اون طبقه ی مورد علاقه م هم طبقه ی اول بود، همون که خودمو کشتم یادم بیاد!!![نیشخند] خلاصه این که امیدوارم یه چیزی از توت در بیاد!

همکلاسی

سلام منظور منم همون رفع تفاوت بود...نه عامل تفاوت...شما ببخشید ولی اگه خوب دقت میکردی میگرفتی چی میخواستم بگما...در واقع لب مطلبم همون پاراگراف دومیه بود بازم ببخشید راستی عیدتم مبارک

همکلاسی

سلام منظور منم همون رفع تفاوت بود...نه عامل تفاوت...شما ببخشید ولی اگه خوب دقت میکردی میگرفتی چی میخواستم بگما...در واقع لب مطلبم همون پاراگراف دومیه بود بازم ببخشید راستی عیدتم مبارک

شد

خیلی جالب تنهایی ها و عادت شدن همه چیز رو به هم پیچیده بودی!‏ از مدل نوشتنت خیلی خوشم اومد ولی اونقدر که توی قسمت اول به جزییات پرداخته بودی توی این قسمت روش کار نکرده بودی، حالا نمی دونم به خاطر نظرها بوده یا حسش نبوده یا شایدم هنوز مدل نوشتنت رو پیدا نکردی و داری امتحان می کنی شیوه ها مختلف رو!‏ در کل خیلی خوب بود و اگه ترشی نخوری یه چیزی می شی!‏ موفق باشی ;)

راحله.ک

سلام دوستم از طرف منم یه عالمه بهش سلام برسون. بعدشم من از خدامه دوست تو بشم و به لیست دوستات اضافه!! سوما ایمجینننننننننننننننننن!!!

راحله.ک

سلام دوستم از طرف منم یه عالمه بهش سلام برسون. بعدشم من از خدامه دوست تو بشم و به لیست دوستات اضافه!! سوما ایمجینننننننننننننننننن!!!

مهرداد نصرتی

سلام مهربون من با يه غزل جديد كه شايد شبيه كاراي قبليم نباشه به روزم.منت بذار بيا و منو بخون.كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ي تست.ياحق!

reallaw88

سلام عیدتون مبارک بروزیم... خوشحال میشیم به ما سر بزنید و واسه بهتر شدن کمکمون کنید.

مرجان

سلام مهسا جونم. بالاخره اومدم و داستانت رو خوندم. البته بگما روی وب خوندم،پرینت نگرفتم [چشمک] داستانت خیلی جالب بود. البته خیلی حرفا دارم راجع بهش که ترجیح میدم وقتی دیدمت بهت بگم. راستش بیشتر از همه داستان طبقه سوم و تنهایی پیرزن فکرم رو مشغول کرد. آخه منم یه مامان بزرگ دارم که تنهاست. با اینکه ما خیلی بهش نزدیکیم و هر روز پیشش هستیم، ولی بازم خیلی وقتها تنهایی رو از تو چشماش میخونم. به خاطر همینم خیلی وقتها به پیر شدن و تنهایی تو اون دوران فکر میکنم... راستی، اینم بگم که با چیزایی که قبل از خوندن داستان بهم گفتی، انتظار نداشتم اینقدر به دلم بشینه داستانت. و مطمئنم که اگه بیشتر بنویسی و تجربه کنی، همین روزا باید واسه امضا گرفتن ازت وقت بگیریم. همیشه موفق باشی