بی مقدمه...

سلام
سه شنبه عصر وقتی از خواب بیدار شدم خانواده گرام بی مقدمه تصمیمشون رو مبنی بر

اینکه می خوان این چند روز آخر هفته رو بعد از دو سه سال برن شمال اعلام کردن و مثلا نظر

ما رو خواستن.ما هم که عشق سفریم دهنمون باز بود و موافقت کردیم و ساعت 12 شب راه

افتادیم.در بین راه 5 کیلومتری به فیروزکوه مونده بود که پدر جان که اصرار زیادی دارند در سفر

چادر مسافرتیمون بی مصرف نماند, سر پاش کردن تو اون سرما و رفتن که یه ساعتی توش

بخوابن. من و مامان جان هم که دیدیم هوا سرده توی ماشین خوابیدیم.و اون بنده خداها اول از

سرما یخ زدن,بعد باد بردشون, و بالاتر از همه سر و صدای ماشینها و کامیونها کلافشون کرد و

نتونستن بخوابن.ولی جای ما خیلی خوب و گرم و نرم بود.بالاخره راه افتادیم و رفتیم و حدودای

ساعت 7 یادمون اومد دریاچه شورمستی هم هست که خیلی تعریفش را می کنن و راه رفته

را یه خیلی برگشتیم و از مسیر سنگلاخی کوه یه خیلی بالا رفتیم تا اینکه رسیدیم به قله و

دیدیم اووووووه اینجا بهشت نیست؟!خیلی جای قشنگی بود. جای شما سبز.البته اولش که ما

رفتیم خیلی خلوت بود و فقط چند تا جوون بودن که از شب قبل اومده بودن اونجا, ولی بعد کم

کم شلوغ شد.یه دریاچه خیلی بزرگ بود و دورتادورش پر از درخت و بوته و شاخه خشک و کوه

و ابر و آسمون که تصویر همشون توی آب افتاده بود و ما کلی کیف کردیم.و صبحانه خوردیم و

چرتکی زدیم و دوباره راه افتادیم به سمت منزل جدید عمه جان که در منطقه ای به نام بارفی

کلا هستن که فوق العاده قشنگ و تمیز و سرسبزه.و وقتی رسیدیم نزدیکای  ظهر بود.ما ناهار

خوردیم و خسبیدیم و وقتی بیدار شدیم رفتیم خونه ی دختر عمم که توی بابلن و با او رفتیم یه

بازار که خیلی هیجان انگیز بود و احساس می کردی وسط مزرعه ای.زنهای شمالی میوه و

بادمجون و کدو و سبزی و هرچی که خودشون همون لحظه چیده بودن یا مرغایی که هنوز

بدنشون گرم بود می فروختن و ما احساس کردیم خودمون هم می تونیم یه پا یانگوم بشیم.

بعد که رفتیم خونه باز خوابیدیم و فرداش یه عمه دیگه ام که جوگیر شده بود وقتی دید ما

اومدیم شمال اومدن اونجا با شوهرش و موقع خوردن صبحانه یهو چشماش یه برقی زد و گفت

یه سورپرایز. عارفه به خواستگارش جواب داد.و ما جیغ زدیم!!!
و عارفه دخترعمه ماست که همه فامیل خیلی دوستش داریم و خیلی نازنینه.و ما دلمون براش

تنگ میشه اگه بره. و عمه گفت پسره 10 سال پیش که سال دوم دانشگاه بوده خواستگارش

بوده و او بهش جواب نداده و پسره(ونداد) منتظر مونده تا حالا و خودش آملیه اما ماهشهر کار

می کنه .
و ما روز یه مقدار توی شهر گشتیم و بعد رفتیم بابلسر کنار دریا.و ساحل زیبا بود زیبا

بود زیبا. خیلی زیاد. و آرامش بخش....
فقط همین رو می تونم بگم. و امروز صبح هم  راه افتادیم و یه ساعتی هست رسیدیم. در کل سفر خیلی خوبی بود . پر از خاطره و یادآوری خاطرات و...احساس می کنم روحم بعد از مدتها داره نفس می کشه. وای.با این گلو دردم چه قدر حرف زدم!!!
شاد باشید
یه دنیا
خداحافظ

/ 9 نظر / 5 بازدید
جودی

:)

آرش

مهسا جان سلام ... همه اش رو خوندم... خیلی خوشحالم که سفر اینقدر اثر خوبی بر تو داشته... دریاچه شور مستی رو نرفتم تا حالا و با این تعریفی که تو کردی باید بذارمش تو برنامه... از بازارهای محلی خیلی خوشم میاد مهسا،آدم شور و شوق زندگی بی نقاب رو توش حس می کنه... مقایسه کن یکرنگی اش رو مثلا با یکی از پاساژهای مد روز... البته نه این که بگم اینا نباید باشن ها،نه،فقط این که دیدن همچه جاهایی حس خوبی به آدم میده... خوب... پس می خواستی یانگوم بشی ها؟چیزی هم بلدی حالا یه نه؟ مثلا نیمرو؟ فامیل جدیدتون که اینجا پیش ماست که... امیدوارم خوشبخت بشن.

آرش

کتابهای دکتر شریعتی رو بعد از دبیرستان که چند تاشون رو خوندم دیگه نخوندم مهسا به این خاطر که با خط فکری اش آشنا شدم همون موقع ها بود که دیگر نظریات رو هم بررسی می کردم و به اون چه که الان هم نظرمه رسیدم و فکر می کنم که ایشون اگر بیشتر زنده می موند شاید نظرش عوض می شد مثل الان دکتر سروش که اوایل انقلاب اومده بود تو تلویزیون بغل دست مصباح یزدی با ماتریالیستها مناظره می کرد و الان دارن تکفیرش می کنند...

آرش

در مورد پست آخرم هم : تو از همه با هوش تری که حدسی نزدی و اون بچه ها فورا فقط اولین برداشتی رو که از اون پست می شه گرفتند و تبریک گفتند ! نه مهسا جان،خبری نیست و من همچنان در مجردی بسر می برم... اون فقط یه احساس بود که برام پیش اومد و نوشتمش. امیدوارم روزی هم بتونم تجربه اش کنم که واقعا زیباست... شاد باشی... آرش.

آرش

سلام مهسا جان... با معرفی یه کتاب به روزم.خوشتیپ خانوم. شاد باشی... آرش.

آرش

دقیقا درست حدس زدی.دوباره پستم رو خوندم و دیدم بیشتر راجع به جنبه های عملی پاناگولیس نوشتم و نه تحلیل شخصیتش در صورتیکه اوریانا در کتاب به صورتی کاملا موشکافانه به تحلیل جنبه های متفاوت شخصیت اون می پردازه،و این چیزی بود که تو به احساس از لابلای نوشته ام حس کردی و نه از خود نوشته ها و... این عالی یه و قدر خودت رو بدون مهسا جان... امیدوارم زودتر وقت کنی و کتابایی رو که می خوای بخونی... یه خیلی کتاب ! شاد باشی... آرش.