آبی پررر!!!

سلام

 
یک ستاره از شبم پر زد
یک ستاره بزرگ بزرگ
ستاره ای که با پر زدنش
لحظه های شادیم را برد
...
آبی هم پر زد. جده ام را می گویم. حالا پیش شوهرش است. آبابا. جدم.
خیلیخوابها دیدیم و باور نکردیم
خیلی چیزها شنیدیم و باور نکردیم
...
یا شاید نخواستیم باور کنیم.
ولی او چه آسان پر زد! چه بی محابا و چه زود...
 به خدا گفتیم "او را یک ساعت برای ما نگه دار تا ببینیمش"
اما نشد. نه یک ساعت. نه یک دقیقه و نه حتی یک لحظه...
وقت رفتن بود و او چه زود پرید.هفت روز هم گذشت.همه شام و ناهارش را خوردند.گریه و شیونش را کردند و حالا هر کسی رفته به خانه خودش.او هم به خانه خودش رفته.
و فقط یک غم بزرگ یا شاید یک دلتنگی بزرگ مانده گوشه دل کسانی که دوستش داشتند.
یاد وقتی می افتم که گوشه روسریش بهار نارنج می ریختم.به دستش کرم بادام می زدم و دستش را می گرفتم و می گفتم" برایم از شوهرت بگو" و او چه به وجد می آمد!وقتی با دایی ها دعوا می کردم, می خندید و می گفت" ننه! کارش نبر.آدی عزیزه" با آن لهجه شیرین مخصوصش. با فکر زیبایش. با دل نازک و چشمان بهاریش!
...
شاد باشید و بیگانه
با این دنیای ویرانه
خدانگهدار
/ 3 نظر / 8 بازدید
جودی

خیلی ناز نوشتی گلم! کاش تو متن انگلیسیت بجای good place می نوشتی paradise! :-)

سعيد

سلام وب زيبايی داری به من هم سر بزن می تونی عکسهای زيبايی برای صفحه خود پيدا کنی موفق باشی

معصومه.هاشمی

]