کویر در راه است...

سلام
بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا زخویش بگیر و مرا ز خویش ببر
دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد
بیا مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر
.
.
.
گم شده بودم. اون رو هم گم کرده بودم. پام خسته بود
روحم خسته تر.دیشب یهو اومد و بهم سر زد. امروز تمام مدت با اون بودم. بهش گفتم خیلی دوستش دارم. گفتم دیگه حق نداره تنهام بذاره و از پشت دیوار نگام کنه.قول داد. من هم قول دادم.
قراره اگه اون بخواد با هم تنهایی بریم کاشون.کویر در راه است. سفر. و من...

/ 4 نظر / 9 بازدید
آجی بزرگه

میگماااااااا بیا ما واسه هم کامنت بذاریم [نیشخند] حیلی خوشحال شدم که خوب شدی[لبخند]

گیل بانو

مهسا جان تو هم مثل این آرش معما طرح می کنی؟ بابا شفاف صحبت کنید ببینیم چی میگین.

باران

مدتها بود به این ایستگاه نیومده بودم...سفر کویری ات خوش باد... [گل]

آرش

مهسا چرا پستهای آخرت دیده نمی شه؟ صفحه اول وبلاگت این پسته! چند روزه همین طوره. هر کاری می کنم فقط همین میاد. آرش.