مسافری دیگر...

سلام
از وقتی این ایستگاه رو زدم مسافرای زیادی سوار اتوبوس شدن و همسفراشون رو تنها گذشتن با دلی پر از دل تنگی.
تا اونجا که کسی می گه"حیف که تا بودی برات وقت نداشتم.و تو رفتی و با رفتنت همه لحظه هام رو پر کردی و حالا هر لحظه با منی"
استاد خسرو شکیبایی هم رفت و دل هامون همه پر از دلتنگی شد با خاطره های زیادی از بازیش از صداش و...از بودنش
الان دارم صداش رو گوش میدم"و غم تبسم پوشیده نگاه گیاهست...و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست..."
دلم گرفته.شدید.زیاد.پر پر شده و احساس می کنم هر لحظه می شکنم
شاد باشید 

/ 7 نظر / 7 بازدید
آرش

سلام مهسا جان... آره مهسا من عاشق خانواده ام هستم و به خصوص خواهرام (برادر ندارم ) و اونا هم همین طورند در مورد من و بیشتر هم... مهسا،کلی از دوستام و چند تا از فامیلا عسلویه کار می کنند. به جودی بگو اگر اطلاعاتی می خواد بگه تا بپرسم براش. ولی ابتدا به ساکن،اونجا وسط بر و بیابون،یه سری کارخونه ساختن.هیچ چیز دیگه یی نیست مطلقا. نه شهری نه شهرکی.هیچ. هوا هم جهنمه.حتی از اینجا هم بدتر.خیلی از مردا هم اونجا دوام نمی یارن.فقط برای کسانی خوبه که مجبورند. اینا که گفتم تضعیف روحیه نیست،واقعیته. شاد باشی مهسا جان... آرش.

ممد

واقعاً خدایش رحمتش کند

آرش

سلام مهسا جان... بله برای کسب تجربه خوبه.به هر حال امیدوارم موفق باشه... تو چطوری؟ خوبی؟ مرتبه همه چیز؟ من متولد هجدهم آذر 57 هستم مهسا جان. راجع به ارتباط ماه و روز تولد با سرشت انسانها اطلاعات داری؟من اطلاعاتی ندارم ولی فکر کنم بی تاثیر نباشند با توجه به یه سری چیزا که دیدم و شنیدم. شاد باشی... آرش.

آرش

مهسا کجایی تو؟ گیر امتحانایی؟ خوب شدن؟ مهسا بیا و یه چیزی بنویس،وقتی می یام و اون دو خط آخر آخرین پستت رو می خونم اعصابم خراب می شه... همیشه به یادتم. شاد باشی... آرش.