بازگشت!!!

یه خیلی سلام.دلم خیلی تنگیده بود. بالاخره امتحان رو دادم و حالا احساس می کنم یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شده. هرچند دوباره از فردا روز از نو روزی از نو! به هر حال من زحمت خودم و کشیدم و امیدوارم خدا بیشتر از زحمتم بهم نتیجه بده. با بقیه رقبا( بر و بچس مدرسه) ناجور دامن خدا رو چسبیده بودیم.شاد باشیدخداحافظپ.ن: دوستان! کسی می دونه چرا نوشته های من اینجوری می چسبن به هم؟!!!قدیم ها اینجوری نبود.به دادم برسین!!09.gif

/ 5 نظر / 8 بازدید
آرش

سلام مهسا جان عزیز دوست داشتنی... عرض شود که... در کل امت وبلاگی،تو یه چیز دیگه هستی و ما این رو فاش می گوییم و بسی هم دلشادیم از این فاش گوییی... یه جوری وقتی باهات حرف می زنم یا نوشته هات رو می خونم و دغدغه هات رو،یاد خودم می افتم و اون سالهای دور،سالهایی که کاش می شد و می تونستم دنبال علاقه هام و آرزو هام و ادبیات،عشق همیشگی ام برم و نشد... دوست دارم تو ادامه بدی و بری و به بالاترین سطح برسیو و قتی داری پایان نامه دکترات رو می نویسی ،باز هم باشی و باشم و با هم بحث کنیم مهسا جان... خوشحالم که امتحانت رو دادی و الان آزاد تری... خرمگشس رو شروع کن و منم دوباره می خونمش و اگر موردی توش دیدی که نیاز بود با هم حرف بزنیم در موردش، به آرش بگو.... آرش همیشه به یادته... شاد باشی... آرش.

ممد

ایشالا تو امتحان زندگی سربلند شی

ش.خ

سلام دوست جون ...راستش من مادرشوهرم اینا را خیلی دوست دارم..بی آزارن بیچاره ها.