عشق

سلام " یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود. خدا بود. خدا تنهای تنها بود. خدا عاشق بود. ولی کسی نبود که خدا عاشق او باشد.خدا خواست عشق بورزد. فرشته ها را آفرید.آسمان را آفرید. ماه را, خورشید را, ستارگان را, زمین را, آبها, رودها, کوهها, دشت ها را آفرید.پرنده را آفرید.خواست به آنها عشق بورزد, ولی عشق آنها او را راضی نمی کرد.آنها سزاوار عشق خدا نبودند.گدشت و گذشت تا اینکه روزی خدا انسان را آفرید.خوشش آمد. دید که انگار او سزاوار عشق خدا هست.به انسان گفت:" این همه آسمان و زمین, کوه و دشت, پرنده و دریارا می بینی؟ همه اینها برای تو. تو نیز برای من! من تو را برای خود آفریدم. عشق من هدیه به تو.عشقم را حفظ کن و خود نیز بگرد و بگرد تا عشقت را بجویی.عشقی که سزاوار تو باشد."انسان هبوط کرد. گشت و گشت.آسمان را دید وعاشق شد.زمین را, کوه و دشت و دریا را. ولی هیچ یک سزاوار عشق او نبودند.انسان گشت و گشت...تا اینکه روزی...یک انسان دیگر را دید.او را سزاوار عشق خود یافت.عشقش را به او بخشید و گفت:" تو نیز عشقت را به من می بخشی؟!" انسان دیگر گفت:"آری! آغوشت را باز کن. عشق من برای تو ."خدا لبخند زد و انسان لبخند خدا را دید.گمان برد که عشق سزاوار همین است.ولی خدا لبخند زد, چون انسان یک قدم جلو رفته بود.او عشق سزاوار را نیافته بود. ولی یک پل یافته بود, برای رسیدن به عشق سزاوار...روزها گذشت و گذشت.انسان ها در پی هم آمدند و رفتند.بعضی همان اول عاشق می شدند و فکر می کردند آسمان عشق سزاوار است.برخی زمین را سزاوار عشق خود دیدند.برخی کوه را, برخی دریا را, برخی پرنده را...برخی نیز انسان دیگر را.هریک چون گمان می بردند عشق سزاوار را یافته اند , دیگر نمی جستند.خدا منتطر ماند.هر از گاهی کسی عشق سزاوار را می یافت و می رفت پیش خدا!خدا لبخند می زد. او را به دامن می گرفت و می گفت:"آفرین! تو عشق سزاوار را یافتی. عشق سزاوار همان عشق نخستین بود که در سرشتت نهادم.آفرین بر تو!"هر وقت کسی عشق سزاوار را می یافت, به شکرانه این یافتن باران می بارید.خدا هنوز منتظر است...و هنوز گاه گاهی باران می بارد..."شاد باشیدعاشق باشیدخداحافظ

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
آرش

سلام مهسا... باید یک فکری کرد. مهسای ما ارزش وقت گذاشتن را دارد زیاد. مهسا،صد سال تنهایی رو بیخیال شو.به دلیلی که دیگران گفتند نه، به دلیل این که فعلا چیزهای واجبتری هست که بخونی. به نظر من باید به صورت خیلی مرتب و روتین شروع کنی به خوندن کتابهایی که "باید" یه دوستدار ادبیات خونده باشد. تو چند روز آینده به محض اینکه کمی سرم خلوت بشه شروع می کنم که یه لیست برات اماده کنم. با پست اخرت هم به دلایلی موافق نیستم. احتمالا یک e mail برات بفرستم اگر این نشانی که داده ای درست باشه. شاد باشی... آرش.

غزال

سلام زیبا بود

mamoosh mojallal

تو به من خندیدی و ندانشتی... شلام. خیلی دور خیلی نزدیک به روز شد. منتظرت هشتم.

قصه گو

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد حُسن لـرزید که صاحـب نظری پیـدا شد فِطرت آشــفت که ازخاکِ جهانِ مجبـور خودگری،خودشکنی،خودنگری پیدا شد خبری رفت ز گردون به شبستانِ اَزَل حذر ای‌ پَردگیان، پرده‌ دری پیدا‌ شد آرزو بی‌خبرازخویش به آغوش حیات چشم واکرد و جهان دگـری پیدا ‌شد زندگی گفت که درخاک تپیدم همه‌عمر تا ازین گنبدِ دیرینه دَری پیدا ‌شد [گل]