شاید...زندگیم بدون من!

سلام
چند روز پیش دلم یه خیلی گرفته بود و پر بود و خسته بودم و... یه چیزایی نوشته بودم در نهایت خستگی و ناتوانی و ناامیدی که خوش بختانه کارت اینترنت یاری نکرد و نتوانستم بپستم. حالا بعد از یه خیلی آمده ام و می خواهم فقط از مرحوم نادر ابراهیمی نقل کنم . از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم شاید زبان حال من هم باشد:
" من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم. چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد.اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم.چرا که غم ,حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر ,طاغی و سرکش و بدلگام...."
این روزها هم که جودی را کمتر می بینم شاید فقط سر شام و کمی بیشتر . روزهای اول برایم نامه می نوشت و می گذاشت توی اتاقم آخر من هم کمتر از او خسته نبودم و زود توی حال (یا هال) خوابم می برد. نمی دانم اجازه دارم بگویم یا نه ولی فقط یک تکه کوچکش را می نویسم که به کسی برنخوردD:
"...دوست داشتم آماده تر باشم ولی خوب که نگاه می کنم می بینم زندگی برای ما نمی ایسته!چیزی هم که هست , اینه که ما رو جا نمی ذاره. شاید همین ما یعنی زندگی!"
دوستتون دارم ولی ناچارم دیر به دیر سر بزنم. به گمانم شما هم دیگر به این ایستگاه متروکه سری نمی زنید. ان شاالله بعد از کنکور که سرم کمی خلوت تر شد سرو سامانش می دهم. این روزها اتوبوس باز هم آمد و یک مسافر دیگر را برد. استاد طاهره صفارزاده را.روحش شاد. یادش گرامی
خداحافظ

/ 5 نظر / 4 بازدید
ش.خ

.انشالله میائی و خبر خوب می دی دوست جون

ممد

کاش همه مشکلات حل بشن