10 فرمان-10 اپیزود

سلام
دوباره اومدم.یک اپیزود از فیلم 10 اپیزودی 10 فرمان رو دیدم(که معلممون می گفت فیلم فلسفیه) و می خوام پست 10 اپیزودی بزنم.پس:
1)امروز ما رو برای اردو بردن فرحزاد. جاش خیلی با صفا بود و کلی دار و درخت داشت. ولی متاسفانه گروهمون اصلا خوب نبود و تمام مدت رو مثل عقده ایا یا خواب بودن یا اس ام اس بازی می کردن.
2)5 شنبه ما رو برای دفاع از داستانمون که توی یه مسابقه برده بود دعوت کردن.اولش گفتن باید یه تصویر چند خطی از یه زن و مرد که همدیگرو بعد از 15 سال تو یه خیابون شلوغ می بینن بنویسین.نسبتشون و صحبت های اولیه شون پای خودتون. شما بودین چی می نوشتین؟
3)اونجا با یه دختری آشنا شدیم که می گفت داستانهاش همه جا رتبه اول رو میاره. جوری که همه نشریه ها و ... می خوانش و مدام واسش کتاب می فرستن.می گفت طنز می نویسه. و من گفتم پس به خاطر همینه که همش اولی . چون کمتر کسیه که طنز بنویسه و تو تکی!!!
4)داشتم به این فکر می کردم که دیگه از اینکه آخرین روز مدرسه ست خوشحال نمی شم. حتی یه سر سوزن.و بعد به این نتیجه رسیدم که چون می دونم تازه اول بدبختیه. مگه نه؟ پیش دانشگاهی و هزار دردسر.
5)به یه چیز دیگه هم فکر می کردم و اون این بود که بعضی از آدما تمام وجودشون رو یه عنصر خاص تشکیل می ده. اصلا همه اجزاشون از یه چیز حرف می زنن. از یه اعتقاد فکری,یا مذهبی, یا فلسفی,یا یه آدم خاص, یا یه شخصیت ویژه, یا یه کار, یا هر چیز دیگه.و من فکر می کنم در اصل اونها هستن که واقعاً مومنن به اون عنصر سازندشون. ولی خیلی های دیگه مثل من به هیچ چیز خاصی معتقد نیستن. اصلا باری به هر جهتن. و این یعنی خیلی بد.
6)این روزا به همه چیز شک می کنم. اون روز به جودی گفتم"تا حالا نسبت به این پسرایی که پشت فرمون می لمن و عینک دودی می زنن آهنگ ماشینشون میاد بیرون و... هیچ حسی داشتی؟ من قبلا حس خوبی نداشتم و فکر می کردم چه آدمای بی غم قلی خودخواه ... ای.ولی حالا هیچ فکری دربارشون نمی کنم.
7) یا جودی اون روز بهم گفت "مهسا!تو نظرت نسبت به دخترای چادری ای که( مجبور نیستن چادر سر کنن) پسرا رو به بازی می گیرن چه حسی داری؟گفتم"الان دقیقا هیچ حسی ندارم چون همه چی خیلی پیچیده شده. ولی مسلماً از حسی که نسبت به همچین دخترای مانتویی ای دارم بدتره."
8)چند وقت پیش رفتم جمعه بازار هنری و توی اون همه خرت و پرت در هم بر هم متفاوت,یهو, یه گردنبند سنگ  چشمم رو به خودش جلب کرد. و من هم که دلم ناجور توش بود خریدمش. فردا وقتی دوستم دیدش گفت"متولد تیری .نه؟ این سنگ یاقوت سبزه و سنگ ماه تولدته. واسه همین این جوری چشت رو گرفته" خیلی برام جالب بود.
9) باز  هم چند روز پیش مدرسه مون دکتر دهقانی رو دعوت کرده بود. ایشون استاد ادبیات دانشگاه,مترجم,منتقد و
... هستن. حرفاشون خیلی جالب بود و قشنگتر از اون فکرشون. درباره ممیزی و نتیجش که فترت ادبی و کم کاری و کم امنیتی نویسنده است و پایین اومدن سطح ادبی و علمی مردم و راضی شدنشون به یه سری قصه های عامه پسند و ...ایشون توی لیست کتابایی که بعنوان کتاب خوب معرفی می کردن کتابهای صادق هدایت رو معرفی کردن و این به نظرم اصلا در وهم خانم ناظم و یه سری های دیگه نمی گنجید. وقتی اومدم خونه اسمشون رو جستم دیدم استاد اخراجی دانشگاهن و این از سوی مدرسه ما معجزه بود. هنوز هم شاخ هام نرفتن.
10)اپیزود دهم رو هم به خداحافظی می سپرانیم و از این جور حرفا.فکر نمی کردم بتونم 10 اپیزود ردیف کنم. به سوالی که درباره  دیدار اون زن و مرد بعد از 15 سال بود فکر کنین. دوست دارم جواباتون رو بشنوم.
شاد باشید
خداحافظ

/ 8 نظر / 9 بازدید
جودی

سلام گلم خوبی؟ باور کم من مدام به اینجا سر می زنم! هرچند شاید برات مهم نباشه و ترجیح می دی یکی غیر ار من اینجا رو چک کنه... حقیقتش قسمی از حقیقت اینه که تو هم جزو اون آدمای ب یتفاوت می تونی باشی. ژس زیاد هم غصه نخور که چرا اینجوریه چون آدما معمولا زمانشون رو جوری می گذرون که فکر می کنن بیشتر بهشون خوش می گدره

جودی

منم از روز اول بهت گفتم تا بنویسی تا اینجا مث یه دفترچه خاطرات برات بمونه. شاید یه روزی تو 30-40 سال دیگه هوس کنی با گذشتت بیشتر آشنا بشی

جودی

حقیفتش هر هز چند وقت که مودم بر می گرده و آدم تر می شم , به این نتیجه می رسم که روزهای سختی که گذشتن رو می تونستم اونقدر سخت نگیرم...تو اینجوری نیستی؟ یه روز یه جایی خوندم یکی از استادای هندو(اگه اشتباه نکنک) همیشه می خندیده. بهش می گن چرا همیشه می خندی؟ مگه ناراحت نمی شی هیچوقت؟ می گه من یه روز به این نتیجه رسیدم که روزمو خودم می شازم. اگه دوست دارم شد باشم کافیه لبخند بزنم ...

ش.خ

Salam doost joon, Midoni gamanam zendegi adam ham chand ta epizod dare, mesle nobate asheghi..Ye marhaliei az zendegi adam narm mishe v hame ro hamon jor ke hastan ghabol mikone! ٍ

آرش

سلام مهسا جان... چقدر مشتاقم که برات بنویسم ! نمی دونم 10 اپیزودی بنویسم یا نه؟ من می نویسم تو خودت شماره گذاری کن ! همین تازگیها چارلتون هستون بازیگر نقش حضرت موسی در 10 فرمان درگذشت. همکلاسیاتم زیاد سخت نگیر بهشون... داستان نوشته بودی؟رو کن مهسا ! در رابطه با برخورد بعد از 15 سال توجهت رو به "شوخی" نوشته میلان کوندرا جلب می کنم. و خودم هم حتما حتما سعی می کنم چیزی بنویسم و برات بفرستم که نظر بدی. و خود تو هم حس طنز بسیار قوی یی تو بعضی از نوشته هات هست که می تونی پرورشش بدی و ظنز هم اصلا چیز بدی نیست و بسیار بسیار هم جدی یه مهسا... دوران پیش دانشگاهی هم جز همون دوران شیرین مدرسه است که بعدها چنان حس نوستالژیکی نسبت بهش پیدا کنی که نگو...امروز ظهر یکی از دوستای اون دوران ام رو دیدم و کلی به هم حرف زدیم...دلم واقعا هوای اون زمان و اون انرژی و اون فکر آزاد و پر از سوال رو کرد... و می رسیم به جالب ترین جا یعنی اپیزود های

اسما

سلام الان تو یه محیط تاریک و ترسناک نشستم می ترسم بلایی سرم بیاد وای خدای من کاش زمان زود بگذره صدای خاموش شدن کولر ها میاد ...