به تو...

سلام

به تو سلام می کنم. به تویی که این روزها بدجوری من را به حیرت فرو برده ای! این بار فقط برای تو می نویسم. هر چند نیازی به نوشتن برای تو نیست...
چند روز پیش آبی را از پیش ما بردی. و من هیچ چیز نگفتم. شاید به قول جودی " چون می دونم جاش خوبه بی تابی نمی کنم. "
چند روز بعد مامان آفاق( همسایه مان را می گویم. فکر کنم خوب می شناسیش) افتاد زمین. خیلی درد داشت ولی هیچ چی نمی گفت( خیلی صبوره نه؟! فکر کنم خیلی دوستش داشته باشی. خودت قبلا گفته بودی)
بعد اورژانس آمد و او را به زحمت برداشت و برد. من حالا دلتنگش هستم. چند روزیه ندیدمش. مامان اینها گفتن دکتر گفته"یه سکته خفیف کرده و به خاطر اون افتاده.بعد هم لگن پاش شکسته. اون 71 سالشه.بیماری قلبی داره. و دیابت هم داره و ..."
یه هو انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد و تو خیلی پر رنگ شدی. نمی دونم چرا همیشه همچین وقت هایی خیلی پر رنگ می شی؟!
از گوشه و کنار می شنیدم که " هر آدم مسنی که لگنش بشکنه خیلی خطرناکه...آدم هایی رو که بیماری قلبی دارن عمل نمی کنن...دیابت هم داره؟؟؟؟!!!...هیچ کدومشون زیاد دووم نمیارن... ببخشید این رو میگم ها ولی...ناراحت شدی مهسا؟..."
بعد  یه چیز دیگه تو دلم تکون خورد.
بعد یه روز خانم ناظم گفت" بچه ها قراره فقط یه اتوبوس را برای پنج شنبه بفرستیم قم و جمکران"
و خانم نعمتی گفت" بچه ها ! هفته دیگه پنج شنبه تولد برادر خانمه ها. شما باید این هفته که می رین عیدی تون رو بگیرین. تو تولدها خیلی اتفاق می افته ها..."
و باز یه اتفاق دیگه تو دلم افتاد و تو پررنگ تر شدی. حس کردم تو خواستی برنامه قم جور شه تا من بیام و عیدیم رو بگیرم. حالا جودی هی میاد و میگه" مهسا ساعت شیشه. شب جمعست. شلوغه.پاشو..."
باید برم. خدا جون! یادت باشه به مهدی جون سفارشم را بکنی ها! و به بقیه...
به جای خداحافظ به تو چه باید بگویم؟!!!

/ 2 نظر / 13 بازدید
معصومه.هاشمی

با جازه من هم سواراتوبوس ایستگاه شما بشوم فوت ابی بی برای من خیلی سخت است دوستش میداشتم خدا بیامرزد همه را ..........