آدم حقوق!!!

سلام

اینو یک شنبه نوشتم:

اومدم تو دانشکده ادبیات تا درس بخونم!!!

البته اولش قصدم این نبود.می خواستم کپی بگیرم و اون آقایی که کپی می گرفت نبود. بنابراین نشستم و درس خوندم.حالا چند ساعتی می گذره و جزوه اساسیم تموم شده.در طول این چند ساعت بچه های زیادی رو دیدم. از رشته های مختلف, ادبیات, تاریخ,ادبیات عرب...

و یه احساسی توم شکل گرفت.یه احساس نه چندان خوشایند. یه احساس خیلی خاص.یه حسی که هم جالبه و هم نه. هم خوشاینده و هم نه. هم خوبه و هم نه!!!

احساس می کنم آدم حقوق نیستم.اصلا فضای دانشکده ما با اینجا زمین تا آسمون فرق می کنه. اونجا همه چی آرومه.ساکته. تاریکه. همه جدی ان و اغلب خیلی جنتل من!!! (البته بزرگترها را می گویم ها نه ترم اولی ها روD:)

ولی اینجا همه از یه جنس دیگه ن.با هم حرف می زنند, می خندند,گریه می کنند,داد می زنند,فریاد می کنند,جیغ می کشند,کف می زنند,سوت می زنند...

یه جورین. سنتی,روحانی و خیلی ناز.

دلم خواست.

شاید هم نه. نمی دونم.

"مهسا!بسته دیگه. غلط کردی.باید حقوق بخونی. دیگه حرفش هم نزن"

این حدیث نفس بود(هی هی هی)

بی خیال.

شاد باشید

خدانگهدار

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممد

خب حتماٌ تو هم جدی هستی که حقوق میخونی دیگه

باران

این موضوع به نظرم بیشتر مربوط به جو دانشکده تون و شخصیت دانشجوهاتونه...بعید میدونم به حقوق مربوط باشه... امیدورام موفق باشی در رشته ات

فاطمه پری

سلام جون دل ! هی حرف دل منو زدی! البته من نصفم حقوقیه نصفه ادبیاتی . دو رگه ام

امین

سلام وب جالبی داری شاد باشی من آپم یک سری بزن

م.ص.الف

درسته مال همسایه ست ولی باور کن غاز نیست ... اگه اجازه ورود این فکر رو بدی قدم برداشتن خودتم یادت می ره. نه این می مونی نه اون می شی...

م.ص.الف

اون سخن حرف دل کسی بود که به همین خیال 4 بار دور زده و الان جای اولش هم نیست

مهدی وزیریان

به یاد او که... سلام. بله، بسیار شده که من هم چنین حسی رو در مورد حوزه و نوع برخوردهاشون با مباحثی که دارن داشته باشم! اما باید نشست و دید چه صلاحی در راهی که انتخاب کرده ایم هست..که حتماً هم هست

سبوها

سلام ضمن تایید بعضی از بخش های مدرنیته ما در سنت هامون امور لذت بخشی داریم که مدرنیته که بماند. پست مدرن هم دستش بهش نمی رسه

علی

آن گاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ یا علی مدد