بعد از یه خیلی

سلام
یه سلام خیلی داغ با بوی کاکائو و طعم بستنی!(پارادوکس ایجاد می کنیم!) خیلی دلم تنگ شده .برای اینجا(این دریچه مجازی)برای شما, برای بی دغدغگی, برای زندگی,برای خنده از ته دل,برای سفر, برای کتاب خوندن(از نوع به درد بخورش البته ,وگرنه هر روز یه خیلی کتاب درسی می خونم) برای لهجه ناب جنوبی,برای خواب بعد ناهار با خونواده, برای چای عصر جمعه, برای...برای...برای...زندگی, طعم شیرین زندگی رو مزمزه کردن و از جرعه جرعه ش لذت بردن.ولی گاهی آدم مجبوره و نمیتونه هیچ کاری کنه و فقط باید صبر کنه و به خودش تلقین کنه که شرایط اون قدرها هم خواباور و خسته کننده و کسالت بار و ناکام کننده و...نیست.شاید فقط برای اینکه خودش راحت تر باشه.امسال, این سال تحصیلی که بیش از 10 ماهش گذشته و کم تر از دو ماهش مونده منو خیلی آزاروند و باعث شداحساس های عجیبی,کارهای عجیب تری بکنم و حرفای عجیب تر تری بزنم. چیزایی که هیچ وقت فکر نمی کردم از من بر بیاد. من امسال رو جون کندم. امیال رو مردگی کردم. امسال رو پوست انداختم .... و البته همه اینها هنوز ادامه داره.این کنکورِ ...(هر چی لایقش می دونین می تونین بذارین توی نقطه چین) باعث خیلی چیزای بدی شد.صادقانه می گم . تا حالا چند بار اومدم و خواستم حرفای خیلی ناکام کننده ای بزنم ولی کامی یا کارت یا... باهام یار نبودن و نپستیدم خوش بختانه. امسال,رفتن جودی به سر کار و این که ما جز نیمی از 5شنبه و کمی از جمعه ها همدیگرو نمی بینیم امکان جبری خوبی رو برای من و البته هردومون فراهم کرد که بتونیم کمی به شرایط سختی که بعد از پریدن ممکنه برامون پیش بیاد عادت کنیم.احتمالا منظورم رو از پریدن می فهمید. منظورم اونور آب یا مردن یا از این جور قضایا نبود. منظورم اتفاق ساده ی همون شترها که در خونه ی همه می خوابه و از این حرفهاست. ولی اونجوری خیلی فرق می کنه . اگه جودی بپره اون هم به این زودیا دیگه حتی نیمی از 5شنبه و جمعه را هم پیش هم نیستیم, تا اون بگه من بگم و بزنیم زیر خنده. بی خیال. بگذریم. برای ایستگاه برنامه های خیلی خاصی دارم که ان شاالله بعد کنکور میام و طی یک بیانیه اعلام می کنمشون. مامانینها که شدیدا یاد یار و دیار کرده بودن با هم رفتن سفر و ما یک هفته ای میشه که تنهاییم.فکر کنم خیلی بهشون خوش گذشته و می گذره.
به شما هم خوش بگذره. برای این مهسای ناامید دعا کنید که امیدوار و کامروا بشه تا بتونه شاداب تر از قبل بیاد و برنامه های خیلی اکازیونش(!!!) رو عملی کنه به یاری دوستان.شاد باشید. خداحافظ 
(راستی من عینکی شدم و عینک اصلا بهم نمیاد. و همه نظرشون اینه مث فیلسوفا شدم. حتی دوستم یه بار یه جوری نگام کرد و گفت مهسا نمی تونم اینجوری بهت فحش بدم!!!) 

/ 1 نظر / 13 بازدید
آجی بزرگه

می زنمتا! انقدر موهاتو نکش تو کله ی خودت نزن نویسنده ی الآن و آینده مایه ی افتخار بابا.... همون که سرمایه گذاری کردن روت جواب می ده از دست مستر پرزیدنت لوح و جایزه بگییییییییییییر هیییییییییی مهسای مــــــــــــــــــــــــــن