تو آن...

سلام

دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست
مور,
 چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد یا بر خشتی خام
تو , آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل  میتواند ساخت
و من , آن کوچک ترین مور
که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
...
چگونه این چنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار پیرزنی جای می گیری
و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم
و در بازار تنگ کوفه؟!
پیش از تو هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو,هیچ فرمانروا را ندیده بودم
که پای افزار وصله دار بپوشد
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
...
تو مرا آشتی دادی با...
انسان

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
آرش

سلام مهسا جان... سوالت رو یادم نرفته. و ممنون،ممنون،ممنون،به خاطر تبریکت مهسا جان... در چه حالی؟ چه می کنی؟ مدرسه؟ چه کتابی می خونی الان؟ مهسا،متنت رو خوندم با دقت.اولش فکر می کردم با خدایی .بعد دیدم که با حضرت علی هستی.تعبیر اقیانوس عمود بر زمین رو متوجه نشدم مهسا.سطر "چگونه این چنین.. " به نظرم کمی با متن ناهماهنگ بود... و قسمت پایانی هم فوق العاده زیبا بود... مهسا،کاش بیشتر رو نفس مسائل زوم می کردی نه اشخاص.خود حضرت محمد گفته که منم انسانم مثل همه انسانهای دیگه. ولی در طول تاریخ یه هاله قدسی به دور اونا درست کردند که بیشتر مردم رو از نگریستن به واقعیت خواسته های اونا ازما، باز می داره...

آرش

شاد باشی مهسا جان عزیز... آرش.

آرش

به هر حال اگر می دونستم متن از موسوی گرمارودی یه،باز هم همین نظراتی رو که گفتم داشتم مهسا جان... و من اصراری ندارم به جان خودم،تو خودت هی قلقلکم می دی با این جور نوشته هات خانوم خوشتیپ خانوم... مهسا،اره نظر تو رو می دونم و می دونم تو جز اون دسته افراد نیستی من کلی گفتم. مهسا،یادت باشه که ما همواره در حال تغییریم و نظراتمون هم در مورد مسائل همواره دستخوش تغییره _حتی در مورد مسائل بنیادی _ به شخصه در مورد مرگ مثل تو فکر می کنم و معتقدم که پایان رنجهاست.اما در این زمان و در این مکان.ممکنه 10 سال دیگه اینطور فکر نکنم،مثلا وقتی که یه خانواده به من وابسته باشند وبدونم که با مردن من چه مشکلاتی براشون پیش می یاد،این حالت ساده ی اونه و در سطحی بالاتر،افرادی که متفکرند،نویسنده اند،دانشمندند و ... مرگ برای اونا یه مانعه برای بیشتر خدمت کردن.همونطور که بسیار هم داشتیم در تاریخ : به خاطر علاقه ی مشترکمون به ادبیات از اون مثال می زنم : مارسل پروست به دلیل بیماری که می دونست عاقبت اون رو به کام مرگ می کشه،

آرش

چندین سال خودش رو در یک خونه حبس کرد و همه چیز رو بر خودش حرام کرد تا بتونه شاهکارش _ در جستجوی زمان از دست رفته _ رو به سرانجام برسونه،چیزی که ماکسیم گورکی شانسش رو نداشت با "کلیم سامگین " انجام بده ... گرچه هیچکدام از اونا از مرگ گریزان نبودند،ولی معتقدم در این جور موارد باید گفت مرگ بزرگترین ضایعه است... منظورت رو دقیقا درک می کنم از سوالت جون خودم هم زمانی به شدت درگیرش بودم.جواب منم همون بود که گفتم و تو گفتی و بودا گفت.پایان رنجها. شاد باشی... مهسا جان عزیز... آرش.