این کجا و آن ...؟!

سلام
باز هم به جودی جان عزیز که یه کاری کرد ما دیگه دست به دومن همه نشیم و یه سر و سامونی بیابیم و نوشته هامون این جوری, یعنی اون جوری, نگوره تو هم.
هر چی باشه, ما تو دنیا یه دونه آجی که بیشتر نداریم که...
امروز توی اتوبوس جلوس کرده بودیم که باز هم همان آقای خواننده کوچک آمد و برایمان خواند و خوشمان هم آمد. شعرش را عوض کرده بود و لحنش را و طرز مطربی اش را. و بعد که کارش تمام شد همان حرف همیشگی را زد که"خواهرا. مادرا. من از شما توقع تراول ندارم. به یه هزاری هم راضیم.من برای شما آهنگ درخواستی پخش کردم..." و خلاصه از اینجور حرفا.ولی بعد که دید هیچ کی بهش محل هم نذاشت , بغض کرد و حرصش گرفت و یه حرف های دیگه ای هم زد.فی المثل"من به خاطر یه پنجاهی, یه صدی حاضرم پای شما رم ببوسم. خدا تو تفدیر ما نوشته باید به کسایی مثل شما التماس کنیم.خدایا..." و باز هم حرف هایی از این دست.من فکر کردم. به او . به آمنه که می گفت به تازگی زنش شده. به فقر و نداری. به مستر دوو که از ناداری آنچنانی به دارایی آنچنانی رسید.به تلاش خستگی ناپذیر.به این که اون جوونه.من هم جوونم. ما همه جوونیم و هر کدوم از یه دردی می نالیم که نباید بنالیم. و بچه هامون هم می نالن و بزرگهامون هم.. و پیرهامون هم که خیلی هاشون به محض وارد شدن به یه جای شلوغ چشم می گردونن تا ببینن کی دلش به حالشون می سوزه و پا می شه.و اگه هم هیچ کی این کار رو نکرد دادشون در میاد که زمان جوونی ما ...شاید هم راست می گن و حق دارن.چون جوونی هیچ مهم نیست که از 5 صبح رفتی بیرون همپای کارگرا و فسفر سوزوندی, با 40 تا مرد و نامرد سر و کله زدی. حرف های تلخ زدی و شنیدی و کامت تلخ تلخه.حالا باید بری خونه و دوباره کار و درس و بدبختی . آره. زمان شما هم کار بود. درس بود. بدبختی و نداری بود.بی سوادی و بی امکاناتی و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بود, اما تفریح هم بود, دلخوشی هم بود شادی محض هم بود. عشق هم بود که جونتون رو تازه می کرد. فامیل بود آقا فامیل. دوست بود دوست.رابطه.هم زیستی. این قدر بی تفاوتی کجا بود؟! این قدر بی اعتنایی و بی غیرتی و بی همه چیزی؟!به جوون امروز نگاه کن ببین چی داره. به جز یه کوله بار پر از فکر و خیال آزارنده.با یه دل شکسته خسته!
قدیم دل ها به همون سادگی که می شکست ترمیم می شد.روانها به همون سادگی که آزرده می شد خوب می شد.همه یه جور بودن. همه با هم بودن.شاد شاد شاد.یا دلگیر دلگیر دلگیر.چی شد به اینجا رسیدیم؟! تو فکر آمنه بودم اون پسره که دلش گرفت و شکست و زیر پای رهگذرا خرد خاک شیر شد و غرورش.
نمی خواستم این همه تلخ بنویسم.ولی خب, از کوزه همان برون تراود که دروست
شما شاد باشید
خداحافظ     

/ 6 نظر / 9 بازدید
آرش

سلام مهسا جان عزیز... کاملا درست می گی و دیدن این جور صحنه ها برای کسانی که روح حساسی دارن سخته و ناراحت کننده،به شخصه دقیقا این کلمه اونا جوونن و من هم ،هر وقت از جلوی میدون هایی که کارگرای روز مزد می شینن رد می شم تو کله ام زنگ می زنه،خجالت می کشم که دارم با ماشین رد می شم و موزیک گوش می دم و اونا آرزوی این رو دارن که یکی بیاد ببردشون که بیل بزنن... و در مورد بخش دوم نوشته ات هم،بیشترین چیزی که اونا داشتم و ما نداریم،"اعتماد به همدیگه" و "امنیت" بود،همه نوع امنیت،که الان هیچ کدومش نیست و تا یه مدت دیگه مردم تو خیابونا می افتن به جون هم... آره مهسا،روز به روز همه چیز داره بدتر می شه... و سخت ناراحتم که چرا باید جوری باشه که الان تو با این سن و سال و این نیرو و توان ذهنی شگفت،مجبور بشی به این مسائل فکر کنی... شرمشان باد... شاد باشی مهسا جان... آرش. و میام حسابی سوال پیچت می کنم مهسا ! آماده باش!

ممد

واقعاً آدم نمیدونه چی بگه

اسما

خصوصیا رو عزیزم بچک[نیشخند]

آرش

سلام مهسا جان ... دقیقا درست متوجه شدی... خرمگس نماد و سمبل یه نوع طرز تفکره،تفکری که انسان گراست همون طوری که تو کتاب خوندی خیلی ها با این همه افراطی و رادیکال بودن خرمگس مخالفند ولی اون معتقده که این افراط لازمه،لازمه برای وادار کردن مردمی که کورکورانه اطاعت می کنند به فکر کردن... و اون نقل قولی هم که کردی من کاملا بهش معتقدم و هم نظر با اون و به علاوه این که در اسلام شیعی که مسائلی به نام "تسلیم و رضا" و "تقیه" داریم وضع به مراتب بدتره به این خاطر که این جور اعقاداتی هر گونه تلاشی برای بهتر شدن رو در انسان می کشند... مهسا رو نکته ای دست گذاشتی که مورد علاقه منه و خیلی دوست دارم بیشتر راجع بهش حرف بزنیم ولی تا یک ساعت دیگه باید برم فرودگاه که برم تهران برای نمایشگاه راستی تو رفتی آخر؟ شاد باشی... آرش.

گیل بانو

سلام مهسا خانم چه خبره بابا! یک کم صبر کن ما هم بیایم. چی شده اینقدر ریختی به هم عزیز؟