تابلوی اعلانات

سلام
گاهی احساس می کنم این ایستگاه تبدیل شده به یه تابلوی اعلانات بزرگ که هر از گاهی می آیم یک سری می زنم.اعلامیه تسلیت یا تبریک جدیدی می زنم و می روم تا مناسبت بعدی.انگار دیگر بودن برایم مناسبت ندارد.بی هیچ مناسبتی هنوز نفس می کشم.
دیروز اتوبوس آمد. یکی از آن مسافرهای خوب را برداشت و با خود برد.یکی از آن مسافرهایی را که شاعر نبود تا شعرش را بنویسم. مامان بزرگم نبود تا خاطره هایم را بنویسم... ولی یک هموطن بود.یکی از آنهایی که احساس می کنی باهاش خیلی مشترکات داری. تو خیلی از شادی ها و غم ها باهاش شریک بودی. وقتی برده باهاش خندیدی. وقتی باخته باهاش غصه خوردی.کارش رو دوست داشتی. فکرش رو. شخصیتش رو...
ولی سوار شد و بدون خداحافظی گذاشت و رفت.هرچی گفتیم حالا یه امروز را که عیده تو هم اتراق کن, راننده اتوبوس گقت"نه نمی شه. باید بریم. خودش هم دوست داره بره. مگه نه آیدین؟" ایدین جوابی نداد.یعنی خواست چیزی بگه, ولی قبلش راننده در را بست و راه افتاد و رفت.
حالا داداشش-صمد- ناراحته.خونوادش.دوستا و مربیاش. هم سفر هاش.و حتی کارش, ورزشش, تفریحش...بسکتبال.من که فکر می کنم توپ بسکتبال هم با او انس گرفته بود.
...
بار سفر را ببندیم. پیش از آن که وقتی برای جواب نباشد..
خداحافظ

/ 1 نظر / 9 بازدید
na shenas

Salam ,khoobi? mahsa nemikhay yekam sabketo avaz koni ?! kheyli adabio fazelanast. mokhatabayi mese man yekam dir hazm mikonan in harfaro montazere poste badit hastim movafagh bashi