There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
پنج شنبه بود که با 2 تا از دوستای قدیدیم به نمایشگاه الکامپ رفتیم و در راه برگشت داشتیم با هم بحث سیاسی داغ می کردیم (البته فکر کنم صدایمان چندان هم بلند نبود) که یکدفعه آقای راننده با کنجکاوی فرمودند "دارین درباره چی حرف می زنین؟"
ما هم خندیدیم و گفتیم"چیز مهمی نیست" و ایشان گفتند"چرا. مهم بود. درباره انتخابات بود دیگه.نه؟" و پس از سکوت ما یک سری چیزها گفت و بعد ادامه داد" الآن امریکا چند ساله اومده این همه کشور رو اشغال کرده کسی چیزی می تونه بهش بگه؟ نه...."
خلاصه, چکیده حرفهاش این بود که "تا قدرت نداری نمی تونی چیزی بگی. چون سرکوب می شی. هروقت قدرت داشتی هر چی خواستی بگو"
این هم یه حرفیه که شاید خیلی غیراخلاقی به نظر برسه ولی در عمل ما شاهدش هستیم.
همه شالوده هام به هم ریخته. خودم هم خیلی دربه داغون شدم. واسم و واسه هممون دعا کنید بتونیم درست رو از غلط , حق رو از ناحق و راست رو از دروغ تشخیص بدیم.
 شاد باشید
خدانگهدار
پ.ن1:کتاب "دستور زبان عشق" مرحوم قیصر امین پور را گرفته بودم و مامان جان داشتند می خواندندش.من توی اتاق بودم و صدای زمزمه مامان و گریه آرامش را می شنیدم. با خودم فکر کردم دارد دعا و مناجات می کند یا قرآن می خواند. وقتی رفتم توی حال دیدم کتاب دست مامان است و دارد اشک می ریزد و سوگواری می کند. گفتم "مامان جان فکر کردم دارید دعا و مناجات می کنید!" گفتند" این هم مناجات است!" راست می گفت. کتابهای قیصر همه شان مناجات بودند. بخصوص این آخری.انگار اوج او بود. انگار ذره ذره آب می شد و می سرود. انگار درد می کشید و می نوشت. انگار دیگر در این دنیا نمی گنجید. آدم های بزرگ اینجوری اند. وقتی خدا می بردشان که دیگر اینجا نمی گنجند. روحشان این قدر بزرگ می شود که دیگر اینجا , جا نمی شود.انگار قیصر از خدا می خواست که او را ببرد دیگر. انگار خسته شده بود. طاقتش طاق شده بود...خدایش بیامرزد.
 پ.ن2: راستی گفته بودم که ارمیا رو خوندم. حالا می خوام حاشیه ام رو روش بنویسم. خوشحال می شم بخونینش.
باز هم شاد باشید
خدانگهدار

 

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان