There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
احساس کردم مدت زیادیه که ننوشتم. ولی وقتی اومدم و تاریخ یادگاری قبلیم رو دیدم , فهمیدم خیلی هم نگذشته. اما اتفاقات زیادی واسه من افتاد توی این چند روز. یکی از مهم ترین هاش این بود که  من سیستم کتابخونه مرکزی دانشگاه رو بالاخره کشف کردم و وقتی رفتم توی یکی از تالار ها انگار توی بهشت پرتم کرده بودن. همه قفسه ها پر از کتابای خیلی خواستنی و باور نکردنی بود. اصلاً دلم نمی اومد از اونجا دل بکنم.حتی چند روز تا دیروقت دانشگاه موندم و نشستم کتاب خوندن. خیلی هیجان انگیز و جالب بود. فقط توی فیلم ها اون هم درباره دانشگاه های خارجی همچین چیزی دیده بودم. این که تو قفسه ها قدم بزنی و کتابایی جلوی روت باشن که نتیجه قرنها تجربه و هوش و اندیشه بشرند.خلاصه دیگه اونجا شده پاتوقم.تازه اونجا محبوب ترین کتابم رو هم پیدا کردم. کتابی که وقتی اول راهنمایی بودم خوندم و غیر از خودم و کسی که اون کتاب رو بهم داد هیچ کی رو ندیدم که خونده باشدش. ولی کتاب محبوب منه. الآن اسمش رو می گم. حولم نکنین. اسمش "زندگی زیباست" ِ از "روبرتو بنینی". در اصل یه فیلمنامه است. اگه نخوندینش حتماً بهتون توصیه می کنم گیرش بیارید و بخونینش. می خواید بدونین چرا کتاب محبوب منه؟ به خاطر اینکه محور داستان تلاش خستگی ناپذیر یک مرد برای لبخند زدن به زندگیه. برای این که از زندگی لذت ببره. مردی که حتی در سخت ترین لحظات زندگی همچنان هنرمندانه رفتار می کند و سعی می کند همه چیز را با دید طنز نگاه کند و به همه کمک کند که از زندگی لذت ببرند.
یه کتاب دیگه هم خوندم. "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم" از جی.دی.سالینجر. که حاشیه ام بر این کتاب رو اون بغل می نویسم.
در ضمن عضو یه خیلی از کانون های باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران هم شدم و الآن خیلی حس جالب و جدیدی دارم و اصلاً نمی تونم تصور کنم کسایی که می گن دانشگاه هیچ فرقی با مدرسه نداره از چه جهت می گن.
شاد باشید و سلامت, مثل همیشه
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان