There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
دوست داشتم درباره چیزی که مرا به علوم علاقه مند کرد , حرف بزنم. البته نمی خواهم بگویم آدم خیلی علم دوستی هستم.(متأسفانه) ولی اتفاقی که حدوداً یک سال پیش افتاد باعث شد احساس کنم علم چه پدیده جالب و پر جاذبه ای است.در صفحات آخر کتاب فلسفه پیشمان این چنین نوشته بود :" تخصصی شدن علوم و جدا شدن شاخه های گوناگون آن از یک دیگر در عین به همراه داشتن نتایج مثبت اما نتیجه ای منفی نیز داشته و آن از بین رفتن یک دید کلی است. که انسان را ارضا کند و به او آرامش بخشد. امروز دانشجو از کلاس ادبیات به کلاس فیزیک و از آنجا به کلاس هنر و دین شناسی و تاریخ ادیان می رود, بدون اینکه رابطه ای بین این درسها احساس کند. بخصوص میان علوم انسانی و طبیعی...
یا این حال در پرتو نور حکمت و عرفان اسلامی شخصیت هایی در پناه تمدن اسلامی پرورش یافتند که هم ریاضی دانانی طراز اول بودند و هم شاعرانی گران مایه و حکیمانی نام آور...به راستی کدام نگرش می تواند در ذهن یک فرد , منطق و ریاضی را با اخلاق و عرفان جمع کند؟ ...پیوند سازمانی..."
بله. پیوند سازمانی, پدیده ای که در ذهن فرد مثل یک کتابدار خوب و یک حسابدار کارکشته, دانسته ها (علوم) و داشته ها (مبانی فکری) را با هم جمع و تفریق می کند و سرانجام نتیجه ای شگفت آور را به ما می دهد. و همین امر است که سبب پدید آمدن آثار بزرگ و گران قدری در علوم مختلف شده. چیزی که در سالهای اخیر کمتر شاهد آن هستیم.
یک دوست بسیار عزیز در نظرهای یادگاری قبلیم با لحن خیلی خاصی به من گفته بودند که آیا تا به حال به نوشته هایم فکر کرده ام و اینکه اصلاً چرا می نویسم و چه فایده ای دارد...
چون هیچ آدرسی برای پاسخ به نظرشان نگذاشته بودند, جوابشون رو اینجا می دم . " بله. خیلی به این قضیه فکر کردم. و نتیجه ای که از این همه فکر کردن گرفتم این بود که باید بنویسم. و هر بار هم به فراخور حال روحی و فکری خودم , هر جور و با هر قلمی که می خواهم بنویسم. چون من برای خودم می نویسم. برای اینکه یادگاری باشد , از دوران زیستن روحی و جسمی ام. حتی اگر کسی هم اینجا نیاید و نظر ندهد باز هم می نویسم. چون زبان من , مسیر من و همسفرم قلمم است..."
شاد باشید مثل همیشه
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان