There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
 
دوست داشتم درباره حس فقدان صحبت کنم. چیزی که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده. فقدان هم مثل همه احساسات دیگه ما قابل وصف نیست, همون طور که نمی تونیم شیرینی یا نرمی رو وصف کنیم و فقط می تونیم مثال بزنیم تا طرفمون منظورمون رو بفهمه. یه بار داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم. بعد گوشی رو ول کردم و رفتم با یه گوشی دیگه باهاش حرف زدم. وقتی تماس رو قطع کردیم, هنوز تو گوشی من یه صدای گنگی می اومد و من هر چی حرف می زدم دیدم کسی جوابم رو نمی ده. اون موقع فقدان رو تجربه کردم و اون یه احساس خیلی خاصی بود. از اون موقع حدوداً 7 ساله که با دوستم صحبت نکردم.بعد با مرگ مواجه شدم. مرگ , فکر می کنم عظیم ترین فقدانیه که ممکنه ما حسش کنیم.
بعد فاطمه فاطمه است... را خوندم  و در قسمت مرگ حضرت محمد و بعد حضرت زهرا عمیقاً فقدان رو حس کردم. مثل اینکه تو یه چاه عمیق, تو شب فریاد بزنی و هیچ کی جوابت رو نده. مثل خلأ. نمی دونم.
 بعد یه داستان نوشتم درباره فقدان مرگ و هر وقت اون رو خوندم اون حس رو درک کردم.
فقدان چیز عجیبیه.امیدوارم کسی باهاش مواجه نشه. مثل این می مونه که یه عضو بدنت رو از دست بدی. خیلی گنگه. بگذریم...
فردا اولین جلسه کلاس عملی رانندگیمه.
اون کنار حاشیه ام رو روی "گوژپشت نتردام" از ویکتور هوگو نوشتم. حتماً بخونین و نظر بدین.
شاد باشید
خدانگهدار

 

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان