There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

به تو سلام می کنم. به تویی که این روزها بدجوری من را به حیرت فرو برده ای! این بار فقط برای تو می نویسم. هر چند نیازی به نوشتن برای تو نیست...
چند روز پیش آبی را از پیش ما بردی. و من هیچ چیز نگفتم. شاید به قول جودی " چون می دونم جاش خوبه بی تابی نمی کنم. "
چند روز بعد مامان آفاق( همسایه مان را می گویم. فکر کنم خوب می شناسیش) افتاد زمین. خیلی درد داشت ولی هیچ چی نمی گفت( خیلی صبوره نه؟! فکر کنم خیلی دوستش داشته باشی. خودت قبلا گفته بودی)
بعد اورژانس آمد و او را به زحمت برداشت و برد. من حالا دلتنگش هستم. چند روزیه ندیدمش. مامان اینها گفتن دکتر گفته"یه سکته خفیف کرده و به خاطر اون افتاده.بعد هم لگن پاش شکسته. اون 71 سالشه.بیماری قلبی داره. و دیابت هم داره و ..."
یه هو انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد و تو خیلی پر رنگ شدی. نمی دونم چرا همیشه همچین وقت هایی خیلی پر رنگ می شی؟!
از گوشه و کنار می شنیدم که " هر آدم مسنی که لگنش بشکنه خیلی خطرناکه...آدم هایی رو که بیماری قلبی دارن عمل نمی کنن...دیابت هم داره؟؟؟؟!!!...هیچ کدومشون زیاد دووم نمیارن... ببخشید این رو میگم ها ولی...ناراحت شدی مهسا؟..."
بعد  یه چیز دیگه تو دلم تکون خورد.
بعد یه روز خانم ناظم گفت" بچه ها قراره فقط یه اتوبوس را برای پنج شنبه بفرستیم قم و جمکران"
و خانم نعمتی گفت" بچه ها ! هفته دیگه پنج شنبه تولد برادر خانمه ها. شما باید این هفته که می رین عیدی تون رو بگیرین. تو تولدها خیلی اتفاق می افته ها..."
و باز یه اتفاق دیگه تو دلم افتاد و تو پررنگ تر شدی. حس کردم تو خواستی برنامه قم جور شه تا من بیام و عیدیم رو بگیرم. حالا جودی هی میاد و میگه" مهسا ساعت شیشه. شب جمعست. شلوغه.پاشو..."
باید برم. خدا جون! یادت باشه به مهدی جون سفارشم را بکنی ها! و به بقیه...
به جای خداحافظ به تو چه باید بگویم؟!!!

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان