There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
روز پدر مبارک . تولد امام علی (ع) هم مبارک و..............
دیروز تولدم بود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تولدم مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه چیز خیلی عجیب! قبلا هر وقت توی فیلما می دیدم که یکی تولدش رو فراموش کرده فکر می کردم دارن نثش بازی می کنن و خودشون رو لوس می کنن اما در نهایت تعجب ,خودم تولدم رو یادم رفته بود. البته تا قبل از ظهر یادم اومد. دیشب کلی هم کادو گرفتم. بخصوص یه عطر خیلی گرون که خیلی دوسش داشتم و تصمیم داشتم پولام رو جمع کنم و برای خودم برم و یهو خیلی شگفت زده شدم و همچنین شرمنده(!) عارفه جون هم که رفته دیدن شوهرش جنوب زنگ زد و تبریک گفت و من شگفت زده تر شدم و گفتم"آقا ونداد!این دختر عمه ما رو نگهش داشتین ولش نمی کنین. ما می خواستیم بیایم خونتون خراب شیم بعد کنکور" اون بی نوا هم گفت که حتما میان تهران تا در خدمت باشن(!!!) اما, اما و اما... من قراره جمعه تنهایی برم شیراز ان شاء الله  پیش خاله اینا و نمی تونم برم خراب شم خونشون و اونا در خدمتم باشن.(!!!) در هر صورت, شاد باشید . خداحافظ 

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان