There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
دقیقا 1 ماه دیگه تا کنکور لعنتی من مونده و ان شاالله من 1 ماه دیگه یعنی 7 تیر در چنین لحظه ای یک روزی میشه که بار کنکور رو گذاشتم کنار و احتمالا دارم ول می گردم.دیروز باباجان با شور خاص بچه گانه ای به من گفتن "مهسا!از این خط ها 30 تا بکش و هر روز یکیش رو خط بزن."
(انگار شمارش معکوس به جز من برای خونواده هم شروع شده و اونا هم خوشحالن که قراره همه چی تموم شه) بعد ادامه دادن" می دونستی زندونیا این کارو می کنن؟ بعد 30 روز 30 روز جدا می کنن و بعد هم 12 تا 12 تا یعنی یک سال!" من گفتم "می دونین چه جوری حال میده؟ این جوری که روزای قبل رو نبینی و بعد یهو ببینی وووووووووه تموم شد . روز آخر بود که گذشت." بابا گفتن"نه! اینجوری حال می ده که هر روز ذوق کنی که داره می گذره و چیزی نمونده" و من از این حرفا به این پی بردم که برخلاف من که یهو یه عالمه هیجانو شادی و انرژی و... را دوست دارم بابا جان ترجیح می دن که ذره ذره ذوق کنن ولذت ببرن.(البته کاملا مطمئن نیستم. نه درباره خودم و نه بابا.) و همین شاید باعث تفاوت در سبک زندگی ماست و شاید هم به خاطر رنج سنیمونه.
بگذریم.
تسلیت می گم. امروز روز بزرگیه و اتفاق بزرگی توش افتاده.1400 سال قبل . اما چنان شکاف عمیقی را در کل جهان ایجاد کرد که این اتفاق هیچ وقت تکراری و قدیمی نمی شه و این خون هیچ وقت خشک نمیشه. چون تمثیل اون چیزیه  که ما هر روز و هر لحظه با درجات خفیف و شدید در اطرافمون می بینیم. چند سال پیش وقتی داشتم کتاب"فاطمه فاطمه است..." رو می خوندم, وقتی به قسمت شهادت حضرت زهرا (س) رسید یهو احساس کردم درونم خالی شد و احساس کردم همه دنیا تیره و تار شد و یه سوراخ بزرگ تو دلم ایجاد شد و ...احساس کردم همه دنیا یهو یتیم شد. شاید چیزی غیر از این هم نبود.
امیدوارم زندگیتون پربار و شیرین باشه.
خدانگهدار 

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان