There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
خسته نباشید! (چه بی ربط) نمی دونم چه جوری باید شروع کنم. آخه بعد از چند ماه اومدم و دارم تلافی درمیارم.خیلی خب. از 5 شنبه شروع می کنم. 5 شنبه شب بود که مامانینا و 2 تا از عمه هام از جهرم اومدن. شب خوابیدیم و صبح جمعه سنجش داشتم که خیلی خراب کردم و کولی بازی ای دراوردم که نگو و نپرس. نمیدونم چرا جدیدا این قدر زود متلاطم میشم؟!شاید اثرات این سال لعنتیه.شنبه صبح رفتم مدرسه. چون امتحانای ترممون شروع شده. بعد کلی راه اومدم خونه. دوباره آماده شدم و 3 ساعت بعد راه افتادم به سمت فلسطین. آخر من یکی از آن نخبه هایی(!!!) بودم که قرار بود به خاطر پرسش مهر از "مستر پرزیدنت" جایزه بگیرن. به خاطر داستان نویسی و رتبه اول کشوری(!) خلاصه وقتی رفتم اداره ,2 تا از بچه های فرهنگ 13 را دیدم که اصلی ترین رقیب هامونن و با هم دوست شدیم و دیدم چه بچه های نازنینی ان.اونا هم همین حس رو درباره من داشتن! با هم شوخی می کردیم و من گفتم چیز خورشون می کنم و اونا هم گقتن که شب مواظب باشم یهو خفه نشم(!!) خلاصه ما رو +4 نفر دیگه بردن محل اسکان در مرزداران. اونجا بعد از شام رفتیم و به اتاق استانای دیگه سر زدیم و با پررویی تمام گفتیم مهمون نمی خواین؟ اونام البته بعضی هاشون به خاطر خستگی (!!!) ما رو محترمانه بیرون کردن و گفتن"نه. نمی خوایم" و بعضی های دیگه صمیمانه پذیرفتنمون و از این حرفا. بخصوص قم و خوزستان و کرمانشاه و آذربایجان و سمنان و... فردا صبح 5:30 بیدار شدیم. 6 صبحانه خوردیم.6:30 راه افتادیم به محل اجلاس سران کشورهای اسلامی. و تا 8:30 که "مستر پرزیدنت" بیان بیکار بودیم. و بعد هم کارهای معمول تکراری خواب آور و بغل بغل هندونه که خالی کردن زیر بغل همدیگه و ازین حرفا و آخر سر یه خیلی سخنرانی و موقع اهدای جوایز به نمایندگی از هر استان یه نفر رفت کادو گرفت اومد. و قرار شد کادوهای مای بینوا رو هم هر وقت گرفتن بدن.و یه چیکه آب هم بهمون ندادن در سال اصلاح الگوی مصرف(!!!)و ما تا رسیدیم محل اسکان روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.و همه ناراحت بودن و البته من که می دونستم اینجوری میشه هی می خندیدم و می گفتم فکر نمی کردم اینقدر زود متلاطم بشین(این اصطلاح رو تازگی ها یاد گرفتم). جوایز هم قرار بود 3 تا سکه باشه +یه سفر حج ان شاالله که گفتن دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره(!!!)   خلاصه دست از پا دراز تر برگشتیم خونه و حالا که من در خدمت شما هستم  دستام داره روی زمین کشیده میشه از فرط درازی(!!!)
شاد باشید .برام یه خیلی دعا کنین (چون خیلی حیوونی ام!!!) بهم سر بزنین و برام کامنت بذارین. دوستتون دارم خداحافظ

ایستگاه @ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸
, پيام هاي ديگران ()

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان