There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
1. شاید مسکن می خوام
2. این روزا به طرز بیمار گونه ای دقیقه به دقیقه حالم عوض می شه
3. الان تو مود دلگیریم . شاید یه ربع دیگه یه جور دیگه بشم
4. همه معتقدن دیوونه شدم.
5. اون روز تو مدرسه داشتم نماز می خوندم که یهو یه چیزی بهم الهام شد که باید بچه خوبی باشی. دیگه نباید حرفای بد بزنی. باید به همه خوبی کنی و...
بعدش اومدم و از همه بچه ها حلالیت طلبیدم. بعضیا گفتن جایی می خوای بری؟ بعضیا  فکر کردن دارم شوخی می کنم. بعضیای دیگه هم فکر کردن می خوام بمی رم.آخرش همه به این نتیجه رسیدن که دیوونه شدم.اما خودم حس خوبی داشتم که هنوزهم  یه جورایی توم مونده.
6.یادم رفت بگم امروز سومین آزمون سنجشو داشتم و معمولا به طرز عجیبی بعد از هر امتحان دلم می گیره و اشکم میاد  و دلم می خواد برم بیرون.الان هم یه جورایی دلم می خواد برم ولی نمیشه.نمی دونم چرا؟!!!
7. دلم می خواد زودتر تموم شه همه چی.این روزا با اینکه خیلی زود دنبال هم می دوند و می گذرن اما خیلی آدم رو کلافه می کنن. دلم سایه می خواد. یه سایه که جلوتر از خودم باشه و ببردم سینما و برام آیس پک و چای داغ بخره و من اشک تو چشام حلقه بزنه و احساس کنم که چه قدر خوشبختم.اما...شاید هم...نه!
8.خیلی حرفای دیگه هم داشتم که بزنم ولی حسش نیست. تو این روزایی که میاد خیلی به دعاتون نیاز دارم. امیدوارم با اومدن محرم, حالم,علاقه هام و فکرم عوض بشه. پیشاپیش تسلیت می گم و یه جورایی احساس می کنم دلم یه رفت روب حسابی نیاز داره.
دوستون دارم.
خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان