There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

امسال یه استاد زبان شناسی داریم به نام آقای "شکارسری" که خیلی هم معروف است(!!!). او من را – که هیچ وقت انتظارش نمی رفت- طی فرآیندی باور نکردنی,به زبان شناسی علاقه مند کرده و این یعنی معجزه!!!
او می گوید شعر در عصر ما (به صورتی گفته می شود که در آن ناهنجاری ایجاد شده. هم در صورت و هم در معنا.)
یک خرق عادت, چیز نامعمول . قبلا در مورد ضرباهنگی که موجب ایجاد حس شاعرانه می شود از زبان"ولادیمیر مایاکوفسکی" صحبت کرده بودم.شما تا حالا در حد فاصل بین قسمت زنانه و مردانه متروهای جدید ایستاده اید؟!( البته برای خانم ها می گم.چون آن قسمت برای آقایون بسته است. دلتون بسوزه. شما هیچ وقت ضرباهنگ شعر انگیز مترو را حس نخواهید کرد.
D: (
چند روز پیش آنجا ایستاده بودم و شعری خیال انگیز(!!!) به ذهنم رسید و به محض این که جایی برای نشستن پیدا کردم آن را نوشتم. بعد هم بر اساس قاعده هم نشینی و جانشینی ( نظریه دوسوسور) آن را صورتی زیباتر بخشیدم.( خیلی ادبی شدم نه؟ از نتایج درس خواندن در رشته انسانی و مدرسه فرهنگه دیگه) به این ترتیب:
* نکته" چون 4 تا ایستگاه سوار مترو بودم, شعرم 4 مصراعه,یعنی دو بیتی شد!)
دل بیار و دل بیار و دل بیار/قلوه آن لولوی خوشگل بیار
صحبتی از آن جوان پر جنم/ صحبتی از نقش آن پازل بیار
که بر اساس قاعده هم نشینی و نقش ادبی تبدیل می شود به:
گل بیار و گل بیار و دل بیار/دسته گل از باغ بی حاصل بیار
نغمه ای از مطرب و می در چمن/صحبت از نجوا لب ساحل بیار
بر اساس آهنگ:
بم بابام.ب. بم بابام. ب. بم بابام/ بم ب ب. بام باباب. بامبا بابام
با ب با. با بام.ب بام ب . با ب بام/با ب با.با با ب بام با. با بابام
انگار بالاخره زحمت خانم های برمال و تورتیر و بسام و یحیایی و میرکاظمی و جودی جان و... و آقای شکارسری یه نتیجه ای داد ها(!!!)  
بیایید شاعر شویم. به همبن سادگی و آب زیمپویی. خیلی هاتون این فکر را کردید نه؟(نه
D:)
یادمه وقتی ابتدایی بودم یه بار از یه انجمن یا همچنین چیزی آمده بودند به مدرسه ما و به من گفتنند" تصمیم داریم با کمک گرفتن از بچه هایی مثل شما به بقیه بچه ها در زمینه شعر گفتن کمک کنیم."
و من گفتم" نوشتن شاید. ولی من معتقدم برای شعر گفتن آدم باید استعداد داشته باشه. اگر نه شعر را با آموزش نمی شه یاد گرفت!" اون موقع آنها خندیدند ولی من هنوز معتقدم که درست گفته بودم.  

شاد باشید
شاعر باشید
خیال انگیز باشید
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان