There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

"اگرگرسنه ای ,تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین.او نام تو را نخواهد پرسید.اگر غریبی و گمشده,تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین, او از ایمان تو نخواهد پرسید.
جوانمرد است که می گوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی ,نان دهید.اوست که می گوید کسی که بر خوان خدا به جان ارزد,البته برسفره ی من به نان می ارزد.
...
درویش جامه ی پشمین داشت.کلاه چهار ترک داشت.کشکول داشت.خدا را نداشت.
اما توانگر لباس ابریشمین داشت.قصر هزار بارو داشت.زر و سیم داشت.خدا را هم داشت.
روزی درویش ,توانگر را سرزنش می کرد که توانگری و خداخواهی با هم جمع نخواهد شد,اول باید فقر را جست و جو کنی و بعد خدا را...
جوانمرد به آن میانه رسید و گفت:آری. اما اگر دل تو با خدا باشد و همه ی دنیا نیز از آن تو زیان ندارد.اما اگر جامه ی پلاس بپوشی و بر حصیر بنشینی  اما خدا در دلت نباشد, از آن دلق و زیرانداز,تو را به آسمان هیچ راهی نیست.
توانگر لبخند زد و درویش هیچ نگفت و جوانمرد رفته بود.
...
اگر خار به پای کسی برود-کسی که آن سوی دنیا زندگی می کند-آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است.جوانمرد است که درد می کشد.اگر سنگی ,سری را بشکند , اگر خونی در جایی جاری شود,این جوانمرد است که زخمی می شود,این خون جوانمرد است که جاری می شود.اگر اندوهی در دلی بنشیند, اگر دلی بگیرد و بشکند,آن اندوه از آن جوانمرد می شود و آن دل جوانمرد است که می گیرد و می شکند.
.
جوانمرد گفت: خدایا چرا این همه باخبرم می کنی از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش,چرا جهان به این بزرگی را در تن کوچک من جا داده ای؟
خدا گفت:جهان را در تو جا داده ام ,زیرا جوانمرد نخواهی شد ,مگر آنکه جهانمرد باشی! "
(جوانمرد نام دیگر تو-عرفان نظرآهاری)
شاد باشید
خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان