There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلامبه کوری چش همه ی بدخواه مدخواها من شاد و سرخوشم. با وجود اینکه تعطیلات هم به سر رسید و دوباره روز از نو روزی از نو. با وجود اینکه 13 به در رو از اول صبح گلاب به روتون, روم به دیواربه دهن همه زهر مار کردم.با وجود اینکه امروز وقتی دوباره پرسنل فعال مدرسه و بچه های از اونها فعال تر رو دیدم احساس کردم حتی یه لحظه دیگه تحمل مدرسه ممکن نیست. با وجود اینکه مدتهاست نتونستم کارهای مورد علاقم رو انجام بدم و به شدت در تنهایی خودم غوطه ورم. احساس می کنم بدتر از همه خدا داره روز به روز کم رنگ تر می شه. از اصلم خیلی دارم دور می شم. انگار منو وسط یه بیابون بی آب و علف ول کردن و گفتن باید جون بکنی و آب پیدا کنی.مدتیست داریم سعی می کنیم هیچ چی ها رو بشناسیم و از عدم عبرت بگیریم و به خاطر هیچ و پوچ تلاش کنیم و احساس کنیم" خدا جون!!! من چه قدر خوش بختم".فکر می کردم خیلی محکم تر و بی خیال تر از این حرف ها باشم. یا باید مجسمه باشم مث بقیه بر و بچس. یا بخوام با وضع موجود بجنگم که می شم اینی که الان هستم و این هم اصلا خوب نیست.عادت می کنیم رو تازگی ها تموم کردم.. قبول ندارم. عادت نمی کنم .شاید فکر می کنم نمی تونم..بگذریمشاد باشیدشاد باشیمخداحافظ.
ایستگاه @ پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧
, پيام هاي ديگران ()

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان