There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

امروز بالاخره اون امتحان بزرگ رو دادم و راحت شدم. قورباغه بزرگ رو قورت دادم و بعد از مدت ها یه فرصتی برای ول گردی پیدا کردم.
دیشب داشتم برای این که به مخم یه استراحتی بدم کتاب جوناتان, مرغ دریایی را می خوندم که یه تیکه اش نوشته بود:

" سالیوان آه کشید اما جدل نکرد.تنها سخنی که از او شنیده شد این بود" فکر کنم دلم برایت تنگ شود."
جوناتان با سرزنش گفت:" سالی, شرم آور است! احمق نباش! کوشش هر روز ما برای چیست؟ اگر دوستی میان ما به چیزهایی چونان مکان و زمان بستگی دارد , پس هنگامی که سرانجام بر مکان و زمان چیره شویم, برادری ما از میان می رود! اما پیروزی بر مکان, یعنی که ما اینجا را رها کنیم. و پیروزی بر زمان , رها کردن اکنون است. و در میان اینجا و اکنون , آیا گمان نمی کنی که شاید گهگاه همدیگر را ببینیم؟"
سالیوان, مرغ دریایی , بی آنکه بخواهد خندید."
هر چند هنوز کتاب را تموم نکردم اما به نظر جالب می رسد. پیشنهاد می کنم بخوانید. به قول مامان باید با جوناتان پرواز کنی! با او فکر کنی! با او فرود بیایی! با او ...
با او باشی. تا لذت ببری.
تا به حال به این که دوست داشتن باید این جوری باشد فکر نکرده بودم. خیلی شگفت انگیز است. یه جورایی ماورایی, یا شاید...
نمی دانم.
به هرحال
شاد باشید
خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان