There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
من فکر می کنم امروز یکی از اون روزهای خیلی خاطره انگیز برای همه یا لااقل نصف مردم تهران بود.نمی گم خاطره خوب. ولی به هر حال خاطره.
من که صبح ساعت 6:15 از خونه اومدم  بیرون و اولین نفری بودم که توی کوچه داشتم برفها رو داغون می کردم و اومدم تا برم مدرسه برای امتحان, و بعد از 1 ساعت یک مسیر 20 دقیقه ای خانه تا مترو رو طی کردم و کلی از راه رو پیاده رفتم, بعد به یه زوری سوار مترو شدم و پیاده شدم و ایستادم توی ایستگاه و یکی بهم گفت که گفتن همه مدرسه ها تعطیله!!! و من با هزار تا امید و آرزو برگشتم و از هر کس دیگه ای پرسیدم گفت" فقط راهنمایی و ابتدایی..." بعد به آقای مسئول باجه مترو گفتم که " شما اخبار دارین؟" و بعد که اخبار رو گذاشتن گفت" ما باید در انتخابات..."
و من هم با خودم گفتم" گور باباشون.امتحان ترمه. اگه نروم تک ماده و..." و بعد رفتم به زور یه تاکسی گیر آوردم که تو راه چهل بار دور خودش پر می خورد. و وقتی رسیدم دیدم مدیر محترم ایستادن دم در و می گن" با اینکه دبیرستانها بازه, ولی ما زنگ زدیم اجازه گرفتیم که..." و من از همون راهی که اومدم برگشتم. دست از پا درازتر. وهی فحش می دادم به جد و آبادشون. و احساس می کردم مهر یک حماقت گنده روی پیشانیم خورده.و مجبور شدم به علت بی ماشینی( دقیقا به همین معنی) ( یعنی نیومدن ماشین) راه مترو تا میدون صادقیه رو پیاده گز کنم.و بعد حدود 10:45 رسیدم و تازه مجبور بودم بشینم درس بخونم... ولی من شروع کردم به قول نسترن سگ لرزه زدن. و با سشوار خشکم کردن و یه ادلت کلد چپوندن تو حلقم و بهم آش دادن تا گرم شم و من خوابیدم تا 5 بعد از ظهر و بعد هی صدای کتاب عربی رو می شنیدم که می گفت"بیا منو بخون" و خانم مشاور را که می گفت" شما نوسان نمره دارین" و خانم معلم را که می گفت" ما این همه کار کرده بودیم" و خانم ناظم را که می گفت... ولی من زدم به دنده بی خیالی و با بابا رفتم بالا پشت بوم تا آدم برفی درست کنیم. و همین طور مشغول بودم و هی صداشون بلند تر می شد که یهو جودی پرید بالا که " مهسا تعطیله. همه جا. حتی سه شنبه..." و بعد خودش هم اومد برف بازی و هی سعی داشت منو بخوابونه توی برف ولی من اون رو خوابوندم و کلی با خودم حال کردم. و بعد به قول بابا از نی نی سرما ( بچه ننه سرما ) عکس گرفتیم.
حالا هم همون طور که می بینین خیلی سرخوشم و دارم می پستم.
شاد باشید
با برف حال کنین
خداحافظ
یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان