There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

 یه جایی یه روزی توی یه دهات دوری, توی فصل زمستون.توی چیک چیک برف و بارون.یه ننه بهاری بود که تو آلونکش نشسته بود و داشت بافتنی می بافت.دونه های برف تند و تند می خوردند به شیشه پنجره و پرت می شدن روی زمین.ننه بهار یه قند گنده گذاشته بود گوشه لپش و چاییش رو هرت می کشید . تو حال و هوای خودش بود و داشت واسه خودش شعر می خوند که یهو یه صدایی اومد.یکی داشت در می زد. رفت در رو باز کرد. ولی هیچ کی رو پشت در ندید.گفت"کیه؟ کیه در می زنه؟ در رو با لنگر می زنه" یهو یکی گفت" منم. منم ننه بهار." ننه بهار دید یه خانم مرغه ایستاده دم در و داره به خودش می لرزه.خانم مرغه گفت"ننه بهار.من که قد قد قدا می کنم برات.تخم طلا می کنم برات. می ذاری بیام توی خونت؟" ننه بهار گفت "بیا خانم مرغه. بیا تو" و در را براش باز کرد.ننه بهار داشت برای خانم مرغه چای می ریخت که یهو دید دوباره دارن در می زنن. رفت دم در و دید آقا گاوه ایستاده پشت در.گفت"ننه بهار.من که ماما می کنم برات.شیر و ماست و کره می دم بهت. منم بیام؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا.تو هم بیا"چند لحظه بعد دوباره در رو زدن. جوجه های خانم مرغه بودن. گفتن" ننه بهار. ما که جیک جیک می کنیم برات. تخم کوچیک می کنیم برات.ما هم بیایم؟" گفت" شمام بیاین. شمام بیاین." دوباره در زدن. پشت در آقا سگه بود. گفت" ننه بهار. من که واق واق می کنم برات.دزد رو چلاق می کنم برات. منم بیام؟" ننه بهار گفت"تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن و پشت در آقا خروسه بود گقت" ننه بهار. من که قوقولی قوقو می کنم برات.همه رو بیدار می کنم برات. بذارم برم؟" گفت" تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن.آقا کلاغه بود گفت" ننه بهار. من که قار قار می کنم برات.شهر رو خبر می کنم برات. بذارم برم؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا. تو هم بیا." و در رو بست. خونه پر شده بود از سر و صدا و خنده و قد قد و قوقولی قوقو و قار قار و ماما و واق واق و جیک جیک بود. مهمون های ننه بهار گل می گفتن و گل می شنفتن.ننه بهار برای همشون چای ریخت تا گرم شن. بعد گفت" بچه ها! می دونین چرا هوا سرد شده؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت" می دونین من برای کی دارم شال گردن می بافم؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت "برای این که من یه مهمون خیلی خوب و مهربون توی راه دارم.اگه گفتین کیه؟" گفتن" نمی دونیم ننه بهار. خودت بگو" گفت " قراره خواهرم بیاد خونم. ننه سرما" گفتن" راست می گی ننه بهار؟ ننه سرما خواهر شماس؟ پس چرا شما این قدر خوب و مهربونین ولی اون..." گفت" نه بچه ها. اون هم خیلی خوب و مهربونه. اگه اون نباشه, خانم مرغه ! آقا خروسه! جیک جیکو های من ! آقا گاوه! اقا سگه! آقا کلاغه! هیچ بارونی نمی یاد که برای شما غذا درست کنه. اون وقت همیشه گشنه می مونین. الان خودش می رسه و می بینین چه قدر مهربونه. تازه گاهی خودش هم سرما می خوره. برای همین من دارم براش شال گردن می بافم." یه هو یکی در زد. یکی گفت" ترسیدم" یکی دیگه گفت" لرزیدم"... ولی ننه بهار بلند شد و در را باز کرد. یه هو یه بادی اومد. بله. ننه سرما بود. نه بهار گفت " خوش اومدی خواهر گلم. بفرما. کلی مهمون داریم." خلاصه. ننه سرما اومد تو و به هر کدوم از مهمون ها یه گل شقایق کوچولو داد.بعد با هم نشستن و تا صبح حرف زدن و خندیدن و گل گفتن و گل شنفتن.... . من فکر می کنم, اون شب جای من خیلی خالی بود که برم در بزنم و بگم" ننه بهار. من که تایپ و سند می کنم برات.قصه کوچیک می گم برات . بذارم برم؟" بعد اون هم بهم بگه که ننه سرما چه قدر خوبه. و من قبول کنم و دیگه نگم از هیچ چی اندازه سرما بدم نمی آید!!!

شاد باشید. با برف حال کنین. خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان