There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

امروز 25 اردیبهشت بود. یعنی دقیقاً سه ماه بعد از آخرین پست. سه ماه ننوشتم.

*امروز بعد از سه ماه به طور معجزه آسایی اون خانمی رو تو راه دیدم که تو 25 بهمن گفته بود "این هم ولن تاین این جوونای بیچاره...اینا شادی رو نمی تونن به مردم ببینن...الآن لااقل 70% مردم ناراضی اند...اینها همه بوق اعتراضه ها...و...دیگه هیچ وقت -تا اینا هستن-رأی نمی دم" اون خانمه سبز پوشیده بود، احتمالاً اتفاقی! و من هم از قضا سبز پوشیده بودم، قطعاً اتفاقی!

* و بعد با دیدن او همه خاطرات 3 ماه پیش برامون مثل روز روشن شدن.

*یه روز یه دوستی بهم گفت "خاطرات هیزم های خیسی هستند که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند" حرف خوبی بود...

*تو این سه ماه به دلایل مختلفی خیلی با خودم کلنجار رفتم.خودم رو زیر و رو کردم. سعی کردم خودم رو بیشتر بشناسم. خاطراتم رو زیر و رو کردم،نوشته های خودم رو خوندم.حتی آرشیو ایستگاه رو خوندم، چیزهایی که مربوط به 5 سال پیش بود. وقتی دوم دبیرستان بودم و دیدم که آدم فوق العاده خلاقی بودم! و نوشته های دیگران رو که برام به یادگار گذاشته بودن....

*تو یکی از این نوشته ها جودی برام نوشته بود"زندگی منتظر ما نمی مونه. چیزی که هست اینه که ما رو جا هم نمی ذاره. اصلاً همین خود ما یعنی زندگی!" این هم حرف خوبی بود...

*تو این مدت وارد سال جدید شدبم. یک سال نو که می تونه همه چی رو عوض کنه. برای من همه چی عوض نشد، ولی بعضی چیزها چرا...

*این سه ماه، فرصت خوبی بود برای پالایش.نمی دونم چه قدر پالوده شدم! ولی یه چیزی رو می دونم. این که اصل بر اینه که آدم ها عوض نمی شن. من عوض نشدم . بقیه هم-هر قدر که من بخوام- عوض نمی شن. بنابراین حالا دیگه سعی می کنم به همه اون نابسامانی ها،بد رفتاری ها،زیرآب زدن ها، دروغ ها و... که بینمون هست بخندم. شاید مصداق اونی شدم که می گفت" میان گریه می خندم،که چون شمع اندر این مجلس/زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد" باز هم حرف خوبی بود...

*در طول این مدت خیلی ها ازم پرسیدن چرا دیگه نمی نویسی؟جوابم "چیزی برای نگفتن" بود! بنابراین بهانه می آوردم که"به دلایل شخصی" یا "یه مشکلاتی برام پیش اومده که دیگه نمی تونم بنویسم"

*یا می پرسیدن چرا خداحافظی نکردی؟دلیلم این بود که "فکر می کردم  شاید یه روز برگردم" و اینکه "دلم می گرفت بیام تو ایستگاهی که 5 سال از بهترین روزهام رو باهاش گذروندم و بگم دیگه نمی خوام بنویسم" ولی باز هم بهونه می آوردم که"بدم میاد از این جور خداحافظی های مجازی که آدم رو وسط فقدان پیاده می کنه!"

*ولی بعد فکر کردم خیلی بی شخصیتی و بی شعوریه که مثل یه جرقه باشی.هر سلامی یه خداحافظی داره...کار کردنی رو باید کرد.حرف زدنی رو باید زد.در ایستگاه رو باید تخته کرد... 

*یه خیلی حرف برای زدن داشتم. دوست داشتم این آخرین پست، چیز خوبی از آب دربیاد تا خاطره خوبی از ایستگاه تو ذهن دوستان بمونه.دوست داشتم یه "حسن ختام" داشته بشم نه یه "سوء ختام"! این چیزی که این پایین می نویسم رو این روزها نوشتم. امیدوارم "حسن ختام" محسوب بشه.

«وقتی صدا تجزیه می شود
و سکوت نازل می شود بر آشفتگی این روزهای گم شده
تنها ،خلأ می ماند و من
 که زیر لب زمزمه می کنم
خطبه برادری ام را با زمین!
وقتی هنوز در کشف خدا وامانده ام
و برای بودن چیزی شبیه او
               چیزی شبیه یک تصادف
               چیزی شبیه یک حس گم شده دور
در نفس مبهم ام
دست و پا می زنم
آن وقت،کسی،کمی آن طرف تر
هر روز با امامش دست بیعت می دهد
این روزها به گمانم
قرار نبوده هیچ وقت
جایی را در تاریخ پر کنند
این روزهای مبهم دور از "من"! »

پ.ن١: لطفاً به صورت کتبی و شفاهی،تستی و تشریحی،حضوری و غیر حضوری...ازم نپرسید که "چرا؟..." هر آنچه گفتنی بود،گفتم.

پ.ن٢: فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" رو دیدم. همه می گفتن در انتهای فیلم معجزه این بود که "علی از غارش دربیاد" . من توی غار نیستم که بخوام دربیام. فقط،شاید به قول فیض:

باید که گونه سخنم را عوض کنم/شد شد،اگر نشد دهنم را عوض کنم

گر شعر من به ذوق تو باید عوض شود/باید تمام آنچه من ام را عوض کنم

شاد باشید
خدانگهدار

 

ایستگاه @ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠
, پيام هاي ديگران ()

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان