There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

این روزها حال عمومی ام خوب نیست/حال خصوصی ام بدتر/هر لحظه زندگیم برای مرگ آماده می شوم/دیگر انگار به حد تام تعریف نمی شوم/توی اتوبوسی که از بوی سیگار پر شده می نشینم/لااقل بخاری اش روشن است/میدان آزادی را دور می زنم/ و لعنت می فرستم که من باید چراغ کم مصرف اتاقم را خاموش کنم،ولی اینجا چراغ باران است.../نشریه می خوانم/هر جا غلط املایی داشته باشد های لایت می کنم/ و لعنت می فرستم به قلم چی که ما دو رقمی ها را اینجوری ویرایشگر بارآورده/تصمیم می گیرم ویرایشگر نشریه های خودی بشوم!!!/حسین قدیانی می خوانم/قلبم تیر می کشد/تلو تلو می خورم/و خانم صندلی روبرویی چپ چپ نگاهم می کند/ به این می گویند "ولایی شدن"!!!/ وب گردی می کنم ،پست می گذارم و کامنت .../ جودی می گوید "این چه طرز ولایی شدن است؟ توی فصل امتحانات!!!"/ و من فکر می کنم "نظر آقا چیست؟! درباره ی وب گردی توی فصل امتحانات؟!!!"/آبی آسمان چشم را می زند/کوه ها زیادی پیدان/و من فکر می کنم همان هوای آلوده بهتر بود/ حالا دیگر دکترها بهانه ای ندارند برای بدحالی ما/توی سایت دانشگاه/۶ تا سیستم کار می کند/از آن ۶ تا ٣ تایشان توی اینترنت می روند/از آن ٣ تا یکی شان هنگ نکرده/ و پشت آن یکی هم کسی نشسته/ ۴ نفر هم تو صف اند/و من فکر می کنم "همه آمارها اشتباه بود..."/ اگر اونوری بودم با خواندن مقاله "داداش حسین بسیجی ها" می گفتم "این را هر کلاس اولی ای می داند که ٢۴ از ١٣ بزرگتر است/ همیشه بهمان یاد داده اند که علامت بزرگتر و کوچکتر شکموست/٢۴ را به ١٣ ترجیح می دهد/اما هیچ کس فکر نکرد"همه امار ها اشتباه بود..." / چه قابلیت هایی دارم!!!/ می رویم برای جودی کت بخریم، من دامن می خرم/ و فکر می کنم "این چه جور ولایی شدن است!!!" / جودی به فکرم می خندد/لبخند هایم پر از معما می شود/ چشمم را به زور باز نگه می دارم/ به حرف های بابا جان گوش می کنم که "ما اگر جای شما بودیم..."/اتاقم را مرتب می کنم/ و فکر می کنم "این یعنی ولایی شدن"!!!/ مامان به ولایی شدنم لبخند می زند/جودی می خندد/ و بابا جان بهت زده نگاهم می کند/ و فکر می کند "ما اگر جای شما بودیم..."/لحن کلامم از شیوه قدما فاصله می گیرد/تحت تاثیر "داداش حسین بسیجی ها!!!" قرار می گیرم/قلبم تیر می کشد/تلو تلو می خورم/ و خانم صندلی روبرویی چپ چپ نگاهم می کند/توی دلم می گویم "گور بابای او و آنان. اصل کاری را بچسب"/ و به یاوه سرایی هایم زیر لب می گریم(!!!)/یکی نیست به من بگوید "شعور هم خوب چیزیه...خوبه که کاغذ سیاه نمی کنی که الکی هدر بروند/ ADSL هم که فرقی نمی کنه یه نفر ازش استفاده کنه یا ده تا/فقط حیف وقت که هدر می شود/ برای نوشتن،برای خواندن این خزعولات/ به جای خواندن جزوه متون فقه/ مهم نیست/ به جای اینکه بی سواد شوی ، بی سواد تر میشوی..."/هر کی گفت فرق ADSL و ICDL و IELTS چیه؟!!!/زیر لب قهقهه می زنم!!! به این کشف امروزخودم.../ لب جوی می نشینم و گذر عمر را می بینم/ زار می زنم که "بی قراری هایم را به تو می سپارم..."

شاد باشید

خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان