There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
جلوی در دانشگاه، همیشه یه پسربچه حدوداً 8 ساله رومی بینم که یه دسته فال تو دستش گرفته و داره زار می زنه.همیشه هم در حال گریه کردنه.ظاهرش خیلی گریه داره و باطنش از اون گریه دار تر...
یه جوریه که دل خیلی ها رو نرم می کنه که حتی اگه شده مجانی بهش کمک کنن و ازش فال نخرن.من هم آدمم.دلم می سوزه ولی هر بار با خودم میگم "نه مهسا! روت رو برگردون.به خاطر خودش...به خاطر همه بچه های دنیا...به خاطر همه بشریت..."
نمی خوام.نمیتونم ببینم که داره حقیر بار میاد.دوست ندارم تحقیر بشه. دوست ندارم یاد بگیره که برای درآوردن یه لقمه نون باید ترحم آدم ها رو برانگیزه.دوست دارم بغلش کنم و باهاش زار زار گریه کنم و بهش بگم که "تو خیلی بزرگتر از اینی که بیای رو زمین بشینی،4 تا فال دستت بگیری و زار بزنی تا آدما برات دل بسوزونن..."
ولی اون بیچاره چی می فهمه؟چی رو گذاشتن بفهمه؟

"عقب نگه داشته شده"خیلی بدتر از "عقب مونده" ست.
اون جبر جامعه است و این جبر طبیعت.
اون رو مردم به خاطر خودخواهی شون خواستن و این رو خدا به خاطر مهربونیش.
اون رو... و این رو...
نوشته زیر یه اپیزود از یکی از داستان هامه که از یه اتفاق واقعی الهام گرفته شده که برای یکی از دوستام اتفاق افتاد و خیلی باربطه به این موضوع.اگه دوست داشتین بخونین.
شاد باشید
خدانگهدار


سحر گوشی موبایلش را داخل جیب گذاشت و ناگهان صدای گریه کودکی را شنید.رویش را برگرداند. پسربچه ای کنار پیاده رو روی زمین نشسته بود . زانوهایش را بغل کرده بود و آرام ارام می گریست.سحر نزدیک شد.روی زمین نزدیک او نشست و گفت "چیه آقا کوچولو؟ چرا گریه می کنی؟"
پسربچه به گریه اش ادامه داد و جوابی به او نداد.سحر دستش را روی سر او کشید . لبخندی زد و گفت"خب...چیه اقا بزرگ؟چرا گریه می کنی؟"
پسربچه بینی اش را بالا کشید و گفت"آخه شب شده.من هنوز یه عالمه از فال هام رو نفروختم."
- اگه نفروشی چی می شه؟
- آقا اِسی دعوامون می کنه.
و دوباره شروع به گریه کرد.
سحر دستش را روی سر پسربچه کشید و گفت " توحالا گریه نکن.ببینم، همه فال هات با هم چند می شه؟"
پسربچه به او خیره شد.یک قطره اشک توی چشم هایش چرخید و چرخید و از گوشه چشم روی گونه اش افتاد. با پشت دست صورتش را پاک کرد وگفت"همه اش رونخر.آخه آقا اِسی بهم شک می کنه."
سحر که مستأصل شده بود سری تکان داد و گفت "خب چی کار کنم؟"
- نصفش رو بخر. نصفش می شه هزار تومن.
سحر یک 2000 تومانی از توی جیبش درآورد، آن را توی جیب پسربچه گذاشت و گفت" خب. آقا کوچ...آقا بزرگ! دیگه گریه نکنی ها.تو باید مرد باشی.باید بزرگ باشی. نباید زود گریه کنی."
پسربچه سر تکان داد.سحر برخاست که برود.پسربچه سرش را بالا آورد و گفت "ولی فکر کن...اگه همش رو ازم می خریدی الان می تونستم برم خونه."
سحر به اوخیره شد.گوشه چشمش سوخت.دستی به سر پسربچه کشید و برای اینکه اشکش را نبیند خیلی زود رویش را برگرداند.

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان