There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

باز هم محرم شد و ایران بوی دیگری گرفت. کاش دل هامون هم همین جوری زنده می شد.ولی انگار خبری نیست. هوای دل هامون هم مثل هوای تهران آلوده شده.با این همه لطف خدا به ما...باز هم....ما....نیستیم.اصلا انگار نیستیم.

اگه خدا بخواد قراره برای تاسوعا و عاشورا با یه سری از بچه های خیلی ماه این دوره زمونه بریم مناطق جنگی جنوب. اونجا که میری واقعا انگار عاشورا می شه.واقعا انگار عاشق میشی. واقعا انگار ولایی می شی... انگار...انگار...انگار...

جمعیت کمه.اگه ظرفیت تکمیل نشه نمی ریم و این یعنی خیلی بد...

دیگه نمی گم شاد باشید

ولی...خدانگهدار

اضافه نامه:

شب رفتیم مسجد برای مراسم.دم در مسجد بودیم که یه آقایی دوید طرفمون و یه کتابی داد دستمون. من بهت زده کتاب رو نگاه کردم و وقتی دیدم عکس "مرحوم آقاسی" روشه از خوشحالی جیغ کشیدم. بعد آقاهه غیب شد و من فکر میکنم فرشته بود.تا کتاب رو باز کردم این شعر اومد و من بهت زده تر شدم.

"به جای آن که همه ساله سوی مکه روید

به جاست گر نظری نیز سوی فکه روید

مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد

اقامه کرد نمازی، که خیمه در خون زد

هنوز،بوی شهید از هویزه می آید

صدای ناله قرآن ، ز نیزه می آید

"علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد"

به دفع فتنه زجایی شروع باید کرد

کسی که در صدد دفع فتنه برخیزد

اگر تمام جهان تیغ شد،نپرهیزد

کسی که در ره سرخ حسین پا بنهد

به عاریت سر خود در کف خدا بدهد

قسم به جنگ که تنها ره رهایی ماست

سرود فتح به آهنگ پرگشایی ماست

نهیب زلزله در گردش زمان افتد

خروش و ولوله در هفت آسمان افتد

برادران بسیجی! سپر میندازید

به آسمان زدگان!بال و پر نیندازید

عقاب در کنف دام کرکسان؟هیهات!

بسیج ، خسته و تسلیم ناکسان؟هیهات!

کسی که در دل خود عزم کربلا دارد

چه باک از عطش و غربت و بلا دارد؟

شب شهادتم ، اسپند و عود برگیرید

ز نعش سوخته ام ، بود دود برگیرید

اگرچه در سفر من ، عطش فراوان است

چه باک بدرقه راهم،آب و قرآن است

فرشتگان،عطشم را به آب می شویند

غبار نعش مرا، با گلاب می شویند"

نمی دونم خدا می خواست چی رو به من یا هرکسی که اینو می خونه بگه. خیلی خاص بود. خدا خیلی اینجاست. خیلی...

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان