There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

من کاری به بقیه ادیان و مذاهب و فرقه ها و اندیشه ها و... ندارم، ولی فکر می کنم اسلام دینیه که خیلی زیاد به انسانیت آدم ها توجه کرده نه جنسیتشون. این دقیقاً چیزیه که خیلی از بچه مذهبی های ما کاملاً بهش بی توجهن.

اصلاً من فکر میکنم حجاب برای همینه. برای این که جنسیت افراد مشخص نباشه. انسان ها در حالت عریانیه که با هم متفاوتند. ولی وقتی حجاب داشته باشند- یه حجاب کامل- دیگه با هم فرق نمی کنن و همشون انسانند.

ممکنه بگید "خوب! حجاب زن و مرد ها با هم فرق می کنه، و این خودش باعث تفاوت اون هاست."

ولی در اشتباهید.تصور کنید اگه یه خانم لباس مردونه بپوشه آیا ما فکر می کنیم مرده؟ و یا اگر یه آقا لباس زنونه بپوشه آیا ما فکر می کنیم زنه؟ نه دیگه. اینجوری فکر نمیکنیم.پس حجاب متفاوت باعث تفاوت نیست، بلکه عریانی عامل تفاوته. 

آدم ها 3 دسته ان. یا از جنس مقابلشون فرار می کنن، یا بهش می چسبن، یا واسشون فرق نمی کنه که طرف مقابلشون چه جنسی داره. باهاش بعنوان یه انسان رفتار می کنن نه حتی یه انسان با جنس مخالف.

پس دوستان عزیز! بیاید حواسمون رو جمع کنیم. دقیقاً اون زمانی که داریم از جنس مخالفمون فرار می کنیم و فکر می کنیم خیلی مسلمونیم، یه کار کاملاً ضد دینی کردیم. چون جنسیت طرف مقابلمون رو دیدیم و فکرکردیم "وااااای! یه هیولای تخریب گر خطرناک که باید ازش پرهیز کرد واگرنه تو رو از راه به در می کنه. پس الفرار..."

بگذریم. این فقط چیزی بود که خیلی وقت بود تو دلم بود و باید میگفتم.

حالا بریم سر بقیه داستانم.

خوشحال می شم اگه بخونیدش و حتماً نظرتون رو درباره اش بگید.خوب یا بد...مسئله اینست! D:

شاد باشید

خدانگهدار

 


فرمان را در جا به سمت راست چرخاند.ترمز دستی را کشید.دنده خلاص زد و ماشین را خاموش کرد.به سمت صندلی کمک راننده خم شد و ساک دستی قرمز رنگی را که روی زمین افتده بود برداشت.زیپش را باز کرد.صندل جلو باز پاشنه بلندش را بیرون آورد.در ماشین را گشود. کفش adidas سفیدش را درآورد.صندل را پوشید و فکر کرد "طوسی ونقره ای به هم میان؟ آره. نقره ای طوسی متالیکه."واز فکرخودش خنده اش گرفت.کفش اسپرتش را عقب ماشین پرت کرد.بند نقره ای کیف را کشید و از ماشین پیاده شد.دزدگیر را زد.به ساعتش نگاهی انداخت."8" بود.به سمت در ساختمان رفت.چند بار دستش را بالا وپایین برد وبالاخره زنگ زد.قفل در بدون اینکه کسی حرفی بزند باز شد.

 

در را که صدای جیغ ممتدی می داد هل داد و داخل شد.به سمت آسانسور رفت.دکمه را فشار داد.با نوک کفش روی زمین ضرباهنگ گرفت.پس از چند لحظه آسانسور به طبقه همکف رسید.در را باز کرد و داخل رفت.آهنگ کشداری در آسانسور پخش می شد.دکمه 6 را فشار داد.خودش را در آینه ورانداز کرد ودور لبش را از رژ لبی که مالیده بود پاک کرد.پوش موهایش را مرتب کرد.شال طوسی رنگش را از دور گردن باز کرد وروی سینه انداخت وسرش را تکان داد تا گوشواره های حلقه ای سیاه رنگش از زیر شال پیدا شود.

 

آسانسور توقف کرد ودر، هم زمان با صدای خانمی که می گفت "طبقه ششم" باز شد.درخانه نیمه باز بود.وارد شد.خانه نیمه تاریک بود.با هیجان گفت "تا دا" و فکر کرد"چه قدر صدام لوس شد. اون خانمه توی فیلم خیلی بهتر می گفت."

 

دستش را به سمت پریز برد تا چراغ را روشن کند که صدای امیر آمد"عسل!چراغ رو روشن نکن."

 

دستش را پس کشید.با حرکتی کیفش را ازدوش روی ساعد انداخت و از پاگرد به سمت هال رفت.امیر روی کاناپه نشسته ، پاهابش را روی میز دراز کرده و سرش را به سمت تلویزیون چرخانده بود.عسل ایستاد وگفت "سلام"امیر نگاهش کرد و فقط سر تکان داد.عسل جلو رفت.بطری دلستر را که روی کاناپه افتاده بود روی میز گداشت وکنار امیر یله داد.شالش را از سر انداخت و وانمود کرد که خودش افتاده است.به تلویزیون خیره شد.تصویر دو مرد بود که سر هم داد می کشیدند و معلوم نبود به چه زبانی حرف می زنند.روی میز را نگاه کرد که پر از لیوان های نشسته،بطری های خالی و یک جعبه بزرگ پیتزا بود که دو برش نسبتاً بزرگ در آن باقی مانده بود.گفت "این شامت بود؟"

 

-فکر نمی کردم بیای!

 

با دلخوری گفت"گفته بودم میام."

 

امیر به جلو خم شد.سیگاری را از توی پاکت درآورد. گوشه لب گذاشت و با فندک روشن کرد.دود را آرام بیرون داد و به نقطه نامعلومی زل زد.عسل اطرافش را نگاه کرد.به تصویر بزرگ امیر که در آن خیلی جدی و عبوس به نظرمی رسید خیره شد و فکر کرد"خودش بهتر از عکسشه."و نفهمید چه قدر راست گفته است.سرش را برگرداند و از روی میز پاکت سیگار را برداشت.به تصویر ریه سرطانی روی آن نگاهی انداخت.سیگاری را از پاکت درآورد .به سمت امیر خم شد و سیگارش را با آتش سیگار او روشن کرد.چشمش به کاغذی که کنار لیوان ها مچاله شده بود افتاد.دستش را به سمت آن برد.امیر تقریباً داد زد"دست نزن!"

 

دستش را پس کشید و وانمود کرد مشغول تماشای تلویزیون است.کنجکاوی آزارش می داد.دوباره دستش را دراز کرد و قبل از اینکه امیر چیزی بگوید کاغذ را باز کرد.روی صفحه با خط های ریز و درشت نوشته شده بود"لعنتی!تنهام بذار."

 

توی چشم های امیر که حالا هیچ حسی در آن ها نبود ،زل زد و با خود فکر کرد"شاید قبلاً هم هیچ حسی نداشتن."

 

امیر رویش را برگرداند و به نقطه نامعلومی خیره شد.عسل ته مانده سیگارش را توی جاسیگاری تپاند.بند کیفش را روی دست انداخت.از جا برخاست و به سمت در رفت.پایش به گیتار برقی که به کاناپه بغلی تکیه خورده بود ، گیر کرد. گیتار با صدای "دنگ"بلندی به زمین افتاد.امیر سرش را برگرداند. عسل ایستاد تا صدای لرزش سیم ها آرام شود.گفت"لعنتی!" ونفهمید مخاطبش کیست.دستگیره در را پایین کشید. خواست برگردد و امیر را نگاه کند. اما برنگشت.بیرون رفت و در را پشت سر بست."

 

 

 

 

 

طبقه پنجم

لیلا دیس شنیسل را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست. به میز نگاهی انداخت و وقتی خیالش راحت شد که همه چیز سر جای خودش است با صدای بلند گفت " فرهاد! پانی! پدرام! بیاید. شام آماده ست."

دامنش را که تا بالای زانو پریده بود کمی پایین کشید، دستش را زیر موهای مجعدش برد و سرش را تکان داد تا عرق نکند. دوباره صدا زد "فرهاد! پانی!..."و قبل از اینکه جمله اش را کامل کند هر سه سر میز حاضر شدند. فرهاد روی صندلی روبرویی و پدرام بغل دستش نشست.پرسید"دستت رو شستی؟" وپدرام جوری جواب داد که معلوم نبود جوابش "آره" است یا "نه".

سرش را چرخاند. پانی کنار صندلی ایستاده بود و مثل همیشه موفق نمی شد خود را بالا بکشد. لیلا نیم خیز شد. فرهاد برخاست.پانی را بغل کرد ، روی صندلی گذاشت و دوباره نشست.

گفت" بشقابتونو بدین" پدرام اول از همه بشقابش را دراز کرد.لیلا 2 تکه شنیسل برایش توی بشقاب گذاشت. بعد بشقاب پانی را گرفت. 1 شنیسل تویش انداخت ، با کمی کاهو و کلم و رویش سس کچاپ ریخت. و گفت "فرهاد!"

فرهاد نیم خیز شد. بشقابش را به دست لیلا داد.لیلا گفت "3 تا بسه؟" و 4 تا توی ظرفش گذاشت و بشقاب را دراز کرد.برای خودش سالاد ریخت، با آبلیموی فراوان.بو کشید.از عطر آبلیمو توی غذا خوشش می آمد.بدون اینکه سرش را برگرداند گفت "پدرام! این قدر سس نریز"پدرام ظرف سس را روی میز کوبید و چنگالش را با فشار توی شنیسل فرو برد.

به پانی که با غذایش کلنجار می رفت نگاه کرد. ظرفش را برداشت و مرغ ها را تکه تکه کرد. فرهاد گفت "لیلی! آب می دی؟"

لیلا بطری آب را خم کرد. پدرام گفت "مامی!آب" و پانی هم گفت "مامی! من هم آب"

لیلا برای آن دو آب ریخت وبا خود گفت "لیلا! من هم آب" از این حسادتش خنده اش گرفت. برای خودش هم آب ریخت و لیوان را سر کشید.پدرام قاشق و چنگالش را با صدای بلند توی بشقاب گذاشت و گفت "مامی! مرسی." و به سمت اتاق رفت.

پانی هم خود را به سختی پایین کشید و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت برادرش دوید.فرهاد درحالیکه چنگالش را توی دهان فرو برده بود و با دندان هایش آن را فشار می داد ، به لیلا خیره شد. لیلا خود را مشغول خوردن نشان داد. فرهاد  چنگال را توی بشقاب گذاشت و گفت "لیلی! خوب من گاهی باید با خودم خلوت کنم."

لیلا با دلخوری گفت" من که چیزی نگفتم... من هم می خوام گاهی با خودم خلوت کنم. مثلاً الآن."

فرهاد صندلی اش را به عقب هل داد. گفت "لیلی! عالی بود."از جا برخاست و روی کاناپه جلوی تلویزیون نشست. لیلا آخرین دانه کاهو را توی دهان فرو برد و از ترشی آن چشمش را ریز کرد. به دیس غذا که 2 تکه شنیسل توی آن باقی مانده بود نگاه کرد و فکر کرد" برای تغذیه پدرام..." صندلی اش را به عقب هل داد. ظرف ها را جمع کرد و توی سینک ظرفشویی گذاشت.

*

طبقه چهارم

نیما وارد اتاق شد و در را پشت سر کوبید. خودش را روی تخت پرت کرد و به پشت دراز کشید. دستش را از زیر تن بیرون آورد و پهلویش دراز کرد. صدای جر و بحث مادر و خواهرش مثل همیشه بلند بود. گوش هایش را گرفت. نشست. جوراب هایش را درآورد و پشت تختش پرت کرد.صدای فریاد مادرش را شنید که می گفت" تقصیر بابای بی غیرتته.دختر که تا ساعت 10 شب بیرون نمی مونه." و صدای گریه خواهرش که جواب داد" من که تنها نبودم. با دوستای دانشگاهم بودم."

فکر کرد" خوش به حالش 4 تا دوست داره." موبایلش را برداشت.وارد massage  شد.write a new massage  را زد و نوشت "سلام. سامان!کجایی؟" و massage  را send کرد. رفت توی music   و اولین آهنگ را play کرد.

" تنهایی خیلی سخته...وقتی که بی تو هستم... تنها میمونه دستم..." صدای delivery  اس ام اس اش آهنگ را قطع کرد.

"تنهایی خیلی تلخه...وقتی پیشم نباشی..."

صدای رسیدن اس ام اس که مثل صدای شیر آب بود ، آمد. اس ام اس را باز کرد . خواند." خونه عموم اینهام.کاری داشتی؟"

گوشی را روی پتویش که گوشه اتاق مچاله شده بود،پرت کرد وگفت " لعنت به تنهایی..."

آهنگ با صدای خفه ای پخش شد. " تنهایی خیلی سردمه..."

*

طبقه سوم

پیرزن خواست از جا بلند شود که دخترش او را روی صندلی تقریباً هل داد و گفت" مامان جان! شما بشین. خودم میارم."پیرزن ریز خندید و گفت" الهه جان! می دونی که پیش دستی ها کجان؟ از تو کابینت ظرف نخودچی هم بیار.علی آقا دوست داره."بعد پاهایش را به هم نزدیک کرد و پیراهنش را روی پا مرتب کرد. دستی به سر و رویش کشید و ابروهای فرفری اش را صاف کرد. به نوه اش که روی زمین نشسته بود و با ماشین کوکی اش ور می رفت نگاه کرد و گفت " پارسا جون! بیا یه بوس بده مامان بزرگ ببینم."

پارسا ماشینش را جلو و عقب برد و بی توجه به او "قام قام" کرد. پیرزن سعی کرد بخندد. بعد خند اش را قورت داد و رو به دامادش گفت " خیلی خوب کاری کردی پسرم، بچه ها رو آوردی اینجا."

علی از توی ظرف چند تا نخودچی توی پیش دستی گذاشت و گفت" وظیفه بود مادر جان." و انگشتان پایش را تکان داد تا سوراخ جورابش بزرگ تر شود. پیرزن خم شد. 3 تا شیرینی دیگر توی پیش دستی علی گذاشت. علی ظرف را پس کشید و گفت "ممنون. کافیه." و به تلویزیون که صدای گوینده خبر از آن می آمد خیره شد. الهه سینی چای را جلوی مادرش آورد و گفت " مامان جان! این کم رنگه برای شماست." پیرزن گفت " دخترم! اول به شوهرت بده."الهه نگاهی به علی انداخت و با اصرار گفت" بردار مامان. به علی هم می دم." پیرزن درحالیکه دستش می لرزید استکان چای را توی پیش دستی گذاشت و دو سه بار قند از توی دستش در قندان افتاد تا اینکه بالاخره توانست 2 تا قند کوچک بردارد. دست دخترش را پس زد و گفت " نخودچی نمی خوام.ممنون"

علی چایش را هورت کشید و شبکه های تلویزیون را جا به جا کرد.دوباره به شبکه خبر رسید وکنترل را کنار گذاشت. پیرزن دستش را به سمت استکان برد. استکان داغ بود. دستش را پس کشید و گفت" الهه جان! برا خودت هم برمی داشتی مامان."الهه گفت "نمی خوام.اگه بخورم باید تا صبح بیدار بمونم." و چشم هایش را که از خستگی سرخ شده بودند مالید.

پیرزن بلند شد. الهه نیم خیز شد وگفت "مامان!" پیرزن گفت" مامان جان! کاری ندارم. الآن میام." با گام های کوتاه و آرام به سمت اتاق رفت.کلید کمد را در قفل چرخاند. 3 تا بسته کادو شده را از توی کمد درآورد.با صدای بلند گفت" الهه جان! میوه بیار از تو یخچال."الهه به علی نگاه کرد وگفت" نمی خوریم.ممنون." علی به اوسقلمه زد که " برو بیار" الهه به علی چپ   چپ نگاه کرد و بی توجه به او نشست. پیرزن با دست های پر توی هال آمد. الهه  به او خیره شد ، از جا برخاست ، به سمت او رفت و بسته ها را از دستش گرفت.پیرزن دستش را به لبه صندلی گرفت و آرام روی آن نشست.الهه گفت" مامان! این چه کاری بود کردین؟" پیرزن درحالیکه بغض ته صدایش بود گفت " برای تولدهاتون خریده بودم. من که نمیتونستم بیام. شما هم که تا حالا نیومده بودید. گفتم نگه دارم، هر وقت اومدین بهتون بدم. اون بسته بزرگه برای علی آقاست." علی بسته بزرگ نارنجی رنگ را در دست گرفت و گفت" دستتون درد نکنه مادر جان.زحمت کشیدین." الهه گفت " مامان جان، همین که زنگ زدین هم کافی بود." پارسا به سمت مادرش دوید.بسته کوچک را با عجله پاره کرد وماشین تویوتای زرد رنگ را در دست گرفت. الهه گفت" از مامان بزرگ تشکر کن."

پارسا جلورفت. پیرزن صورتش را در دست گرفت ، بر آن بوسه زد و آرام خندید. علی کاغذ کادو ها را مچاله کرد و روی میز گذاشت. هدیه اش را که یک پیراهن آبی رنگ بود در دست گرفت. به سایزش نگاه کرد و گفت" حاج خانم! من سایزم لارژه."

الهه به او سقلمه زد.علی آرام گفت" برای دفعه دیگه میگم." پیرزن دلخور سرش را پایین انداخت. الهه بسته اش را باز کرد وگفت " وای! مامان جون،حوله. دستتون درد نکنه." بعد پرید و صورت مادرش را بوسید.پیرزن خندید و قطره اشکی را که گوشه چشمش بود پاک کرد وگفت" ممنون که اومدین ...منو از تنهایی درآوردین."

*

طبقه دوم

2 تا آباژور روشن بودند.مرد در یازدهمین ستون عمودی جدول نوشت " م ص ی ب ت ن ا م ه" یعنی مصیبت نامه، اثری از خیام.زن کاموا را دور انگشتش پیچید.قلاب را چرخاند.کاموا را از توی هم رد کرد و یک زنجیره انداخت، وشمرد"84". بعد فکرکرد "120 تا کافیه"مرد سوال 3 افقی را خواند"نام کشوری در امریکای لاتین"در سومین ستون افقی جدول "ل ی ب ی " را جایگزین کرد. درست نشد. نوشت " ش ی ل ی " و درست درآمد.زن شمرد "118" و فکرکرد "قرمز به طوسی میاد ولی به درد جوونا می خوره نه اون. چی کارکنم؟ سفید چطوره؟" و"سفید چطوره" اش را با صدای بلند گفت. مرد گفت " چی؟برای چی؟"

-برای شال گردنت. دوست داری چه رنگی باشه؟ طوسی وسفید وسیاه خوبه؟

مرد گفت " اوهوم" وفکرکرد " چی می شد اگر زرد یا قرمزمی کرد؟ یا لااقل سبز..."

و پرسید "کارگردان فیلم گاو کی بود؟" زن جواب داد "یادم نیست." وفکرکرد " یادش بخیر. این فیلم رو رفتیم سینما. چند سال پیش بود؟"

مرد گفت " اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودیم.تازه سینما زده بودن."

زن فکرکرد " مگه بلند فکر  کرده بودم که اینو گفت؟!" و گفت "یه عمر گذشت."

مرد روزنامه را کنار گذاشت و با خود گفت " حوصله ام سر رفت."

زن کاموای سفید را دور انگشتش پیچید وجوری که خودش هم نمی شنید گفت " فکر میکردم تنهایی هام روپر میکنه..."

مرد کنترل را برداشت وتلویزیون را روشن کرد.

زن فکر کرد "شاید اگه بچه داشتم این قدر احساس تنهایی نمیکردم."

*

طبقه اول

مریم بیسکوئیت را در چایش فرو برد. بیسکوئیت وارفته  را درآورد وقبل از اینکه روی میز بریزد توی دهان کرد.طعم بیسکوئیت برایش خوشایند بود. "اوم" کشداری گفت و چای را هورت کشید. با خودکار زیر جمله ها خط کشید.به اپیزود دوم رسید.

" نگاه کرد" ی را که توی دفترش نوشته بود خط زد و آن را " خیره شد" کرد.دفتر را ورق زد. آن را شماره گذاری کرد .10.صفحه اخر بود.از اول صفحه شروع به خواندن کرد. و فکر کرد " پیرزن اینجا نباید می خندید."

"می خندید" را به " لبخند زد" تغییر داد. جمله پایانی را خواند.

"آسانسور به طبقه همکف رسید، توقف کرد و در باز شد."

نفس عمیقی کشید. دفتر را بست .دوباره آن را گشود . بالای صفحه اول نوشت "نام داستان: تنهایی هایم را خودت پر کن!"

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان