There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

این اولین باریه که می خوام یه قسمت از داستان های خودمو تو ایستگاه بذارم. فکر می کنم حق چنین کاری رو داشته باشم!!!

خوشحال می شم بیاید و سر بزنید و نظر بدید و انتقاد کنید! با این حرفم می خواستم ادعای بعضیا رو که می گن تیری ها انتقاد پذیر نیستن نقض کنم، هر چند خودم در باطن حرفشون رو قبول دارم(ها ها ها)

اسم این داستانم "تنهایی"ِ وهر بار یک اپیزودش رو اینجا می ذارم:

"

سلام نام خداست!

فرمان را در جا به سمت راست چرخاند.ترمز دستی را کشید.دنده خلاص زد و ماشین را خاموش کرد.به سمت صندلی کمک راننده خم شد و ساک دستی قرمز رنگی را که روی زمین افتده بود برداشت.زیپش را باز کرد.صندل جلو باز پاشنه بلندش را بیرون آورد.در ماشین را گشود. کفش adidas سفیدش را درآورد.صندل را پوشید و فکر کرد "طوسی ونقره ای به هم میان؟ آره. نقره ای طوسی متالیکه."واز فکرخودش خنده اش گرفت.کفش اسپرتش را عقب ماشین پرت کرد.بند نقره ای کیف را کشید و از ماشین پیاده شد.دزدگیر را زد.به ساعتش نگاهی انداخت."8" بود.به سمت در ساختمان رفت.چند بار دستش را بالا وپایین برد وبالاخره زنگ زد.قفل در بدون اینکه کسی حرفی بزند باز شد.

در را که صدای جیغ ممتدی می داد هل داد و داخل شد.به سمت آسانسور رفت.دکمه را فشار داد.با نوک کفش روی زمین ضرباهنگ گرفت.پس از چند لحظه آسانسور به طبقه همکف رسید.در را باز کرد و داخل رفت.آهنگ کشداری در آسانسور پخش می شد.دکمه 6 را فشار داد.خودش را در آینه ورانداز کرد ودور لبش را از رژ لبی که مالیده بود پاک کرد.پوش موهایش را مرتب کرد.شال طوسی رنگش را از دور گردن باز کرد وروی سینه انداخت وسرش را تکان داد تا گوشواره های حلقه ای سیاه رنگش از زیر شال پیدا شود.

آسانسور توقف کرد ودر، هم زمان با صدای خانمی که می گفت "طبقه ششم" باز شد.درخانه نیمه باز بود.وارد شد.خانه نیمه تاریک بود.با هیجان گفت "تا دا" و فکر کرد"چه قدر صدام لوس شد. اون خانمه توی فیلم خیلی بهتر می گفت."

دستش را به سمت پریز برد تا چراغ را روشن کند که صدای امیر آمد"عسل!چراغ رو روشن نکن."

دستش را پس کشید.با حرکتی کیفش را ازدوش روی ساعد انداخت و از پاگرد به سمت هال رفت.امیر روی کاناپه نشسته ، پاهابش را روی میز دراز کرده و سرش را به سمت تلویزیون چرخانده بود.عسل ایستاد وگفت "سلام"امیر نگاهش کرد و فقط سر تکان داد.عسل جلو رفت.بطری دلستر را که روی کاناپه افتاده بود روی میز گداشت وکنار امیر یله داد.شالش را از سر انداخت و وانمود کرد که خودش افتاده است.به تلویزیون خیره شد.تصویر دو مرد بود که سر هم داد می کشیدند و معلوم نبود به چه زبانی حرف می زنند.روی میز را نگاه کرد که پر از لیوان های نشسته،بطری های خالی و یک جعبه بزرگ پیتزا بود که دو برش نسبتاً بزرگ در آن باقی مانده بود.گفت "این شامت بود؟"

-فکر نمی کردم بیای!

با دلخوری گفت"گفته بودم میام."

امیر به جلو خم شد.سیگاری را از توی پاکت درآورد. گوشه لب گذاشت و با فندک روشن کرد.دود را آرام بیرون داد و به نقطه نامعلومی زل زد.عسل اطرافش را نگاه کرد.به تصویر بزرگ امیر که در آن خیلی جدی و عبوس به نظرمی رسید خیره شد و فکر کرد"خودش بهتر از عکسشه."و نفهمید چه قدر راست گفته است.سرش را برگرداند و از روی میز پاکت سیگار را برداشت.به تصویر ریه سرطانی روی آن نگاهی انداخت.سیگاری را از پاکت درآورد .به سمت امیر خم شد و سیگارش را با آتش سیگار او روشن کرد.چشمش به کاغذی که کنار لیوان ها مچاله شده بود افتاد.دستش را به سمت آن برد.امیر تقریباً داد زد"دست نزن!"

دستش را پس کشید و وانمود کرد مشغول تماشای تلویزیون است.کنجکاوی آزارش می داد.دوباره دستش را دراز کرد و قبل از اینکه امیر چیزی بگوید کاغذ را باز کرد.روی صفحه با خط های ریز و درشت نوشته شده بود"لعنتی!تنهام بذار."

توی چشم های امیر که حالا هیچ حسی در آن ها نبود ،زل زد و با خود فکر کرد"شاید قبلاً هم هیچ حسی نداشتن."

امیر رویش را برگرداند و به نقطه نامعلومی خیره شد.عسل ته مانده سیگارش را توی جاسیگاری تپاند.بند کیفش را روی دست انداخت.از جا برخاست و به سمت در رفت.پایش به گیتار برقی که به کاناپه بغلی تکیه خورده بود ، گیر کرد. گیتار با صدای "دنگ"بلندی به زمین افتاد.امیر سرش را برگرداند. عسل ایستاد تا صدای لرزش سیم ها آرام شود.گفت"لعنتی!" ونفهمید مخاطبش کیست.دستگیره در را پایین کشید. خواست برگردد و امیر را نگاه کند. اما برنگشت.بیرون رفت و در را پشت سر بست."

شاد باشید

خدانگهدار

 

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان