There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
خیلی وق ها آدم یه عالمه حرف داره که به هیچ کی نمی تونه بزنه. خیلی وقت ها آدم یه عالمه حرف با خیلی ها داره که نمی تونه بهشون بگه. بعضی وقت ها دین محدودمون می کنه، بعضی جا ها عرف، بعضی جاها رودربایستی ، بعضی جاها...خیلی چیزای دیگه.
داشتم فکر می کردم که دارم از پر شدن می ترکم. هیچ کی رو هم ندارم که باهاش حرف بزنم. نه مامانم حوصله گوش کردن به حرف هام رو داره. نه آجیم وقت گوش کردن به حرف هام رو داره. نه بابام مودش  به حرف هام می خوره. نه دوستی دارم که فقط گوش باشه و بتونم باهاش حرف بزنم و نه مهم تر از اون حرف های گفتنی دارم.
داشتم فکر می کردم و می اومدم خونه که به این نتیجه رسیدم که می تونم بیام اینجا و حرف هام رو بزنم. پس می گم:
دوست داشتم به "ا" بگم خیلی خودش رو به خاطر چیزای بی اهمیت ناراحت می کنه، به "س" بگم کاشکی این جوری لباس نمی پوشید، به "ق" بگم خیلی خاله زنکه، به "ص" بگم اون هم خیلی خاله زنکه، به اونی که اسمشو نمی دونم بگم به چیش می نازه؟!، به "ش" بگم حیف که حوصله شنیدن ندارم، به "ح" بگم اون روز که لباس مردونه پوشیده بود خیلی بهش می اومد، به "ا" بگم کاشکی به هم نزدیکتر بودیم و بگم اون موقع که گیر افتاده بودی هممون خیلی نگرانت بودیم ولی تو نفهمیدی و شاید نخواستی بفهمی، به "م" بگم انگار یه دنیا با هم فاصله پیدا کردیم،به "ر" بگم کاشکی دوستم داشتی، به "ا" بگم خیلی حقیری، به "ع" بگم چه چیزا!، به "ب" بگم کاشکی هیچ وقت نبودی،به "م" بگم کاش به من بیشتر توجه داشتی، به "ر" بگم چرا این قدر از هم دوریم؟، به "س" بگم یاد اولین روزی که دیدمت بخیر،به "ا" بگم کاش داداشم بودی...
و به "م" جون بگم کاشکی زودتر می اومدی.

لطفاً بیاید بهم سر بزنید و شما هم هر چی خواستید به هر کی خواستید بگید.
شاد باشید
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان