There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

*اونجا رو دیوار حسینیه حاج همت نوشته بود"خدایا! از ما بگیر هر آنچه تو را از ما می گیرد." و من چند لحظه قبلش در این فکر بودم که " چه قدر شیرینه لحظه لحظه را برای خدا زندگی کردن!"

*جودی می گفت "آدم باید درمان باشه." من فکر کردم "آدم باید درد باشه."خواستم اسمش رو بذارم "دردنامه"

بعضیا همه زندگیشون درده.همه وجودشون درده. همه بودنشون...

مثل "ارمیا" تو کتاب "ارمیا". مثل "امیرعلی دوران" تو "دل شکسته"...مثل خیلی کله گنده تر از اوناش...

*اتل متل توتوله/کار بسیجی سخته/همراه اسم بسیجی/لعنت به جای نعته!

*جودی میگفت"آدم خلیفة الله است.خدا حکیم است.حکمت یعنی درمان.آدم باید درمان باشد نه درد..."

من فکر می کردم"آدم باید درد باشه تا درمان بشه."اسمش رو گذاشتم "دردنامه،درمان نامه"

*می دونید امروز شهید کیه؟اونیه که هر روز هزار بار به خاطر عقیده اش می میره و زنده می شه.اونیه که به خاطر ریشش تهمت "بچه حاجی" رو می خوره ، به خاطر چادرش تهمت "سهمیه ای بودن" رو به جون می خره.تا می شینه تو یه جمع ، به محض اینکه ظاهرش رو می بینن اعتقاداتش رو به سخره میگیرن،معتقداتش رو به باد فحش و لعن و نفرین می گیرن، و اگر دم بربیاورد برچسب "متعصب" به پیشونیش می خوره.با کوچک ترین اعتراضی بر هر آنچه که مغایر با باورهاشه ، بهش می گن "دگم" و با اولین بحث عقیدتی با یکی تو دانشگاه (یا هر جای فرهنگی دیگه!!!) "دیکتاتور " می شه.

امروز شهید اونیه که در دو راهی سکوت و سکوت، سکوت رو برمی گزینه!

امروز شهید اونیه که به خاطر اون چیزی که نیست فحش می خوره،به خاطر اون چیزی که هست نادیده گرفته میشه،به خاطر اون چیزی که می خواد باشه به سخره گرفته می شه و به خاطر اون چیزی که می خوان باشه مورد تهدید قرار می گیره. 

امروز شهید اونیه که...

*امروز فهمیدم که تاریخ رو دو چیز رقم می زنه"پذیرفتن و نپذیرفتن ولایت."

*تو فکه بودیم. کتاب شعر "دفتر سرخ" رو باز کردم و یه شعری اومد که بهت زده شدم. فکر کنم هر کسی -لااقل- شنیده باشه فکه کجاست مثل من بهت زده بشه. شهیدا واقعاً حقیقتاً راستی راستی ...خیلی خیلی زنده ان.

خدانگهدار

...
ادامه مطلب

سلام

باز هم محرم شد و ایران بوی دیگری گرفت. کاش دل هامون هم همین جوری زنده می شد.ولی انگار خبری نیست. هوای دل هامون هم مثل هوای تهران آلوده شده.با این همه لطف خدا به ما...باز هم....ما....نیستیم.اصلا انگار نیستیم.

اگه خدا بخواد قراره برای تاسوعا و عاشورا با یه سری از بچه های خیلی ماه این دوره زمونه بریم مناطق جنگی جنوب. اونجا که میری واقعا انگار عاشورا می شه.واقعا انگار عاشق میشی. واقعا انگار ولایی می شی... انگار...انگار...انگار...

جمعیت کمه.اگه ظرفیت تکمیل نشه نمی ریم و این یعنی خیلی بد...

دیگه نمی گم شاد باشید

ولی...خدانگهدار

اضافه نامه:

شب رفتیم مسجد برای مراسم.دم در مسجد بودیم که یه آقایی دوید طرفمون و یه کتابی داد دستمون. من بهت زده کتاب رو نگاه کردم و وقتی دیدم عکس "مرحوم آقاسی" روشه از خوشحالی جیغ کشیدم. بعد آقاهه غیب شد و من فکر میکنم فرشته بود.تا کتاب رو باز کردم این شعر اومد و من بهت زده تر شدم.

"به جای آن که همه ساله سوی مکه روید

به جاست گر نظری نیز سوی فکه روید

مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد

اقامه کرد نمازی، که خیمه در خون زد

هنوز،بوی شهید از هویزه می آید

صدای ناله قرآن ، ز نیزه می آید

"علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد"

به دفع فتنه زجایی شروع باید کرد

کسی که در صدد دفع فتنه برخیزد

اگر تمام جهان تیغ شد،نپرهیزد

کسی که در ره سرخ حسین پا بنهد

به عاریت سر خود در کف خدا بدهد

قسم به جنگ که تنها ره رهایی ماست

سرود فتح به آهنگ پرگشایی ماست

نهیب زلزله در گردش زمان افتد

خروش و ولوله در هفت آسمان افتد

برادران بسیجی! سپر میندازید

به آسمان زدگان!بال و پر نیندازید

عقاب در کنف دام کرکسان؟هیهات!

بسیج ، خسته و تسلیم ناکسان؟هیهات!

کسی که در دل خود عزم کربلا دارد

چه باک از عطش و غربت و بلا دارد؟

شب شهادتم ، اسپند و عود برگیرید

ز نعش سوخته ام ، بود دود برگیرید

اگرچه در سفر من ، عطش فراوان است

چه باک بدرقه راهم،آب و قرآن است

فرشتگان،عطشم را به آب می شویند

غبار نعش مرا، با گلاب می شویند"

نمی دونم خدا می خواست چی رو به من یا هرکسی که اینو می خونه بگه. خیلی خاص بود. خدا خیلی اینجاست. خیلی...

سلام

عیدتون پساپیش مبارک

تو این چند روز تعطیلی با خوانواده رفته بودیم کاشان.و ما ۵ سال اونجا زندگی کرده ایم. وقتی من خیلی فنچ بودم.بعد من و جودی و بابا و دوستمون و دوست دوران ابتدایی جودی و بابای دوست دوران ابتدایی جودی رفتیم کوه. واااااااای! کوه های کاشان فوق العاده هستن.

و بعد دوست دوران ابتدایی جودی به جودی گفت " مهسا خیلی خوب میاد ها!"

و جودی به دوست دوران ابتدایی اش گفت " آخه مگه نمی دونی؟ هر کی بیاد تهران هم ورزشکار می شه، هم شاعر، و هم دیوونه"

و من با هر سه حرفش موافقم.

ورزشکار می شیم چون روزی سه ساعت تو اتوبوس آویزونیم.

شاعر می شیم چون وقتی داریم برگ ها رو زیر پامون له می کنیم با خودمون می گیم"خرد می شود...استخوان برگ ها... زیر پای رهگذران..."

و دیوونه می شیم به دلایل روزمره و غیر روزمره ای که خودتون بهتر می دونید.

به همین سادگی

شاد باشید

خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان