There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
هیچ دوست ندارم ایستگاه از اون وبلاگ هایی باشه که مثل تقویمند و مدام تا یه اتفاقی توی تقویم می افته میان خبر می دن و تبریک می گن یا تسلیت. اما متاسفانه چند وقت اخیر خیلی اینجوری بوده.سعی می کنم این آخرین پست مناسبتی ام باشه.
یه اتفاق خیلی مهم افتاده. یعنی قراره بیفته. 19 سال پیش در چنین شبی، مامان جان می فهمند که مامان بزرگ و بابا بزرگ قراره برای زایمان بیان پیششون.مامان جان سر من حامله بودن و با خودشون فکر می کنند بابا بزرگ جان که حوصله ندارن صبر کنند تا این نی نی هه دنیا بیاد. پس باید چی کار کرد؟ مامان جان راه می افتند از اول تا آخر خانه های سازمانی را پیاده روی می کنند. مامان بزرگ اینها آخر شب میان و مامان جان همین که میان برن تو رخت خواب دردشون شروع می شه. خلاصه بنده خدا تا صبح درد می کشه و صبح بعد از اینکه صبحانه می خوره با هم می رن بیمارستان و این قدر دیر می رسن که نزدیک بوده اون نی نی کوچولو هه توی راه دنیا بیاد.
ولی به دنیا نمیاد ومامان جان مجبور می شن با لباسای خودشون برن تو اتاق عمل و بالاخره من سر ظهر دنیا میام. نمی دونم به خاطر نماز ظهر بوده - که من این قدر مؤمنم!!!- یا به خاطر وقت ناهار-که من این قدر شکمو ام( این یکی دیگه علامت تعجب نداره.)
به نظر می رسه خیلی دوست داشتم بیام تو این دنیا که این قدر مامانم رو اذیت کردم.
حالا نوزده سال گذشته و من برای خودم یه دختر خانم عاقل و بالغ شدم(!!!) کی باورش می شه اون نی نی کوچولو حالا این قدر بزرگ شده؟ (احساس می کنم مثل خاله خانم باجی ها حرف می زنم.)
پس خلاصه...
تولدم مبارک
نمی خواید بهم تبریک بگین؟ حالا کادو نخواستم ازتون یه تبریک خشک و خالی که می تونین بهم بگین.
دوستتون دارم.
حاشیه ای روی کتاب "سه کتاب" زویا پیرزاد نوشتم که این بغل می ذارمش. راستی تولدم فرداست ها، نه امروز.
شاد باشید
خدانگهدار

سلام
تولد امام علی به همه مبارک!
روز پدر مبارک!
روز مرد مبارک!
روز پسر مبارک!!!
خلاصه عیدتون مبارک!
امتحانا تموم شدن و من خیلی خوشحالم. دوست دارم تابستون امسالم رو اون جوری که می خوام بسازم. پر از کتاب. پر از مسافرت.پر از کارهای رهنگی عقب مونده. پر از کار هنری!!! و پر از زبان!
تا حدی موفق بودم. امتحانا رو نه خوب دادم نه بد. فقط امیدوارم نیفتم.
و من... خدا رو خیلی دوست دارم.به هزاران دلیل و هزار و یکمین دلیلش اینه که "دقیقاً می دونه چه خوراکی باید به آدم بده."اون روز تو خیابون شریعتی کلاس داشتم. بعد از این که مامان اینها منو رسوندن و رفتن مولودی، من فهمیدم که کلاس کنسل شده ...و باید ناراحت می شدم . به چند دلیل و مهم تر از همه اینکه راه خونه رو بلد نبودم. آخه همیشه از اونجا با آژانس میومدم خونه. ولی دلو زدم به دریا و گفتم می خوام پیاده از بالای شریعتی(خیابون خواجه عبدالله بود) تا انقلاب پیاده برم. و این کارو کردم . و خیلی جالب بود. یه تهران بود. یه ایران بوود. اصلاً یه جهان...
و کتاب "دست های آلوده" اثر ژان پل سارتر رو خوندم که حاشیه اش رو این بغل می نویسم. حتماً بخونید و حتماً نظر بدید.
شاد باشید
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان