There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

امروز , یه خانم فروشنده تو مترو بود.اینور و اونور می رفت و می گفت " خانما. دست بندای مغناطیسی دارم. گوشواره نگینی. گوشواره النگویی دارم. کسی نخواست؟"
باز جلوتر می رفت و می گفت " خانما! هد پهن دارم.کسی نخواست؟"
در همین حال و اوضاع بود که یه پسر بچه دست فروش , وارد مترو شد و هنوز وارد نشده, گفت" خانما! آدامس دارم. 4 بسته 500 "
هنوز حرفش تموم نشده بود که خانم قبلیه گفت " خانما! آدامس دارم. 4 بسته 500. خانما. آدامس و پاستیل 4 تا 500. کسی نخواست؟"
پسره با تعجب و آزردگی رو به او گفت:" اِه!"
خانمه هم روش رو بر گردوند و گفت " به من چه."
یعنی این راز بقاست؟ یا باید بخوری یا خورده شی؟ باید اینجوری به هم حمله کنیم و هیچ کی به هیچ کی رحم نکنه؟
خدایا! رحم کن به هممون.من فکر نمی کنم تو ما رو اینجوری دوست داشته باشی.
ممنونم. بی نهایت ممنونم.

پ.ن: حاشیه جدیدم رو روی کتاب "فرانی و زویی" نوشتم. خوشحال میشم بخونین و نظر بدین.
شاد باشید.
خدانگهدار

سلام
1- امروز احتمالاً روز آخر ماه رمضونه. وای خدای من! چه قدر همه چی زود گذشت. خدا جون! لطفاً آخرین ماه رمضون عمرمون نباشه.
2- دیروز روز قدس بود و بار دیگر مردم سلحشور و انقلابی ایران...حضور میلیونی ...حمایت صمیمانه... اما امسال یه اتفاق دیگه هم افتاد. وقتی خواستیم مث هر سال بریم تو آزادی و از اونجا به انقلاب, دیدیم که همه می گن نرید پایین. دو دسته ان. درگیریه...
و بله. همون طور که همه فکرش رو می کردیم یه بار دیگه تهران شاهد این درگیری ها بود. مسیر انقلاب رو بسته بودن. ما دور زدیم و بعد از یه کمی راه پیمایی رفتیم دانشگاه .(یه سری هم به دانشکدمون زدم) تازه وارد دانشگاه شده بودیم که دیدیم یه صداهایی میاد. اونا انقلاب رو دور زده بودن و از ولیعصر اومده بودن پایین و داشتن پا می کوبیدن و شعار می دادن. عکس العمل مردمی که داخل بودن متفاوت بود. بعضیا دعا می کردن. بعضیا فحش می دادن. بعضیا بی تفاوت بودن. و من یه خانم مسنی رو دیدم که با حسرت گفت " من خون دادم. خون دادم. خون. نمی تونم ببینم..." دردم گرفت. خیلی دردم گرفت.خیلی خیلی دردم گرفت.
3- اونجا که بودیم با گفتن اولین "الله اکبرِ" اذان بارون گرفت  و همه دستا رفت هوا. فقط خود خدا می دونه مردم ازش چی می خواستن.
4 - چند شب پیش همه خونمون افطاری بودن و من یه خیلی کادو گرفتم. هوراااا...
یه ربع سکه. دو تا سکه چند گرمی. یه کتاب کلیات حقوق.یه ساعت مچی. یه کتاب مثنوی معنوی.یه عروسک موش.یه پتوی مسافرتی... و خلاصه خیلی خوب بود.
برای هممون و برای همه چی دعا کنید.
عید فطر هم پساپیش مبارک باشه.
شاد باشید
خدانگهدار

سلام
امیدوارم دعا و مناجات ها تون قبول باشه و ما رو هم فراموش نکرده باشید.
فردا روز ثبت نام دانشگاهه.
روی اون تخت وایت برده این روزا نوشته شده" وای از آن لحظه غفلت که تو شاهد باشی!"
به توصیه یکی از دوستان برای ترویج فرهنگ کتاب و کتاب خوانی و شهد شیرین شکر فارسی , این بار حاشیه ام رو روی یه کتاب فوق العاده زیبا نوشتم. توصیه می کنم حتماً بخونینش. اسمش "طوبای محبت" و تقریر مجالس مرحوم حاج آقا محمد دولابیه.
شاد باشید
خدانگهدار

سلام
به خاطر این روزا و این اتفاقا و همه این چیزای نارحت کننده تسلیت می گم و امیدوارم خیلی رابطتون با خدا خوب باشه و خیلی خیلی صمیمی باشید و ما رو هم فراموش نکنین. چون شدیداً به دعای خاص همتون نیاز دارم.
و خیلی خیلی از خدا ممنونم به خاطر همه این لطفایی که درتمام عمرم بهم کرده و همه نعمتایی که بهم داده و نداده.
نتایج کنکور رو اعلام کردن و من خواستم قبل از همه به شما دوستای خوبم بگم که.......حقوق دانشگاه تهران قبول شدم.....
اصولاً نباید تو این شرایط خوشحال باشم. اما نمی تونم انکار کنم که بالاخره خوشحالم و بیشتر از اون از خدا ممنونم که خیلی خیلی بیشتر از زحمتم بهم نتیجه داد.
ما یه وایت برد داریم تو خونمون که هر وقت یه چیز خیلی جالب و حکیمانه یا جالب و قشنگ یا هر جوری بینیم یا بشنویم یا به ذهنمون بیاد روش مینویسیم. چند وقت پیش دیدم روش نوشته شده بود که:
بیایید
به مشکلات زندگی لبخند بزنیم
در مشکلات زندگی بزرگ شویم
و ازمشکلات زندگی درس بگیریم.
خیلی خیلی خوشم اومد و احساس کردم خدا همین رو از ما می خواد به شرط اینکه همه اینا به خاطر خودش باشه.
همتون رو خیلی خیلی دوست دارم وخیلی خیلی التماس دعا دارم.
ممنون
خدانگهدار
 

سلام
 
دوست داشتم درباره حس فقدان صحبت کنم. چیزی که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده. فقدان هم مثل همه احساسات دیگه ما قابل وصف نیست, همون طور که نمی تونیم شیرینی یا نرمی رو وصف کنیم و فقط می تونیم مثال بزنیم تا طرفمون منظورمون رو بفهمه. یه بار داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم. بعد گوشی رو ول کردم و رفتم با یه گوشی دیگه باهاش حرف زدم. وقتی تماس رو قطع کردیم, هنوز تو گوشی من یه صدای گنگی می اومد و من هر چی حرف می زدم دیدم کسی جوابم رو نمی ده. اون موقع فقدان رو تجربه کردم و اون یه احساس خیلی خاصی بود. از اون موقع حدوداً 7 ساله که با دوستم صحبت نکردم.بعد با مرگ مواجه شدم. مرگ , فکر می کنم عظیم ترین فقدانیه که ممکنه ما حسش کنیم.
بعد فاطمه فاطمه است... را خوندم  و در قسمت مرگ حضرت محمد و بعد حضرت زهرا عمیقاً فقدان رو حس کردم. مثل اینکه تو یه چاه عمیق, تو شب فریاد بزنی و هیچ کی جوابت رو نده. مثل خلأ. نمی دونم.
 بعد یه داستان نوشتم درباره فقدان مرگ و هر وقت اون رو خوندم اون حس رو درک کردم.
فقدان چیز عجیبیه.امیدوارم کسی باهاش مواجه نشه. مثل این می مونه که یه عضو بدنت رو از دست بدی. خیلی گنگه. بگذریم...
فردا اولین جلسه کلاس عملی رانندگیمه.
اون کنار حاشیه ام رو روی "گوژپشت نتردام" از ویکتور هوگو نوشتم. حتماً بخونین و نظر بدین.
شاد باشید
خدانگهدار

 

سلام
چند روز پیش داشتم با جودی حرف می زدم درباره روابط اجتماعی و اینکه باید چی کار کنیم وقتی آدما از دستمون ناراحت می شن و ما باید جانب همه رو نگه داریم و این خیلی خسته کننده و آزار دهنده است. آخر حرفامون به این نتیجه رسیدیم که باید کار درست رو انجام بدیم نه کاری رو که اونا می خوان. ولی باز هم نفهمیدیم کار درست چه کاریه. تا اینکه باز, خدای مهربون من همونجور که پازل سؤال رو برام چیده بود, پازل جواب رو هم برام درست کرد و مثل یه هلوی پوست کنده گذاشت تو گلوم. دیشب داشتم یه کتاب می خوندم که توش یه سخن از امام علی بود که گفته بودن" هر کی رابطه خودش رو با خداش درست کنه, خداهم رابطه اون رو با مردم درست می کنه" البته مضمونش این بود. و این یعنی همون کار درستی که ما دنبالش بودیم. وای خدا جون چه قدر تو مهربونی . بهتر از این دیگه نمی شد.
خیلی بد جنسید!!! به اونور هم سر بزنید دیگه. یه حاشیه جدید نوشتم روی کتاب بیگانه از آلبر کامو. نظر یادتون نره.
دوستتون دارم. شاد باشید.
خدانگهدار

ایستگاه @ چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۸
, پيام هاي ديگران ()

سلام
1-این قدر این روزها تایپ کردم و نوشتم که جفت دستم درد می کنه. در اون قسمتی که مث قوزک پاست و نمی دونم اسمش چیه. شاید قوزک دست!
2-دیروز ناظممون زنگ زد. بعد از اینکه مامان جان یه خیلی هندونه گذاشتن زیر بغلش, من گوشی رو گرفتم. گفتن" میخوایم از یه سری بچه های ممتاز(!!!) پارسال که در طول سال خیلی با برنامه  مدیریت کار می کردن کمک بگیریم برای راهنمایی بچه های امسال و ازین حرفا" منم نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم" هر جور صلاح می دونین. ولی راستش من اصلاً با برنامه مدرسه پیش نمیرفتمو همه فیلما رو می دیدم و جلوی تلویزیون درس می خوندم و فقط یکی دو ماه در طول سال زیاد درس خوندم و سه چهار ماه آخر اصلاً صبح ها هم دیر از خواب پا می شدم و خلاصه همه چیزایی که برای یه کنکوری حرومه (از دید اونا البته ) ردیف کردم. و بعد گفتم حالا اگه صلاح می دونین و فکر نمی کنین بچه ها رو اغفال کنم من در خدمتم. "بنده خدا کپ کرده بود و نمی دونست چی بگه . فقط گفت "پس خیلی شانس آوردی!!!" و من هم گفتم "نه. البته احساس تسلط می کردم رو کتاب و ازین چرت وپرتا" بالاخره قرار شد دوشنبه در خدمت باشم.
 3-بالاخره اون صفحه ای رو که گفته بودم راه انداختم . --> اونجا رو می گم. چون احساس می کردم اسم نقد خیلی برای نوشته های من سنگینه, اسمش رو گذاشتم: حاشیه نویسی. و اولین حاشیه ام رو روی دو تا کتاب از کریستین بوبن نوشتم و اونجا لینکش کردم. حتماً به اونجا سر بزنین و نظر  بدین. فکر می کنم می تونه پاتوق خوبی بشه که لااقل یه بخشی از ذهنشون رو اختصاص دادن به ادبیات و کتاب و از این جور چیزا.
 شاد باشید. بپیغومید.
خدانگهدار

سلام
بالاخره ماه رمضون رسید و به همین زودی 2 روز هم ازش گذشت. توی این ماه , بیشتر از همه وقت های سال احساس می کنم خدا کنارمه. باهام میشینه , پا میشه, بهم نگاه می کنه , از اون نگاهای عاشقونه و بهم میگه عزیزم "حالا باید این کار رو بکنی! حالا نباید این کار رو بکنی!"
وب من رو یکی از دوستای خوبم به اسم "سنجاق" ساخته. کارش خیلی خوبه و اسمش تو لیست دوستام هست.  یه کادر هنری خیلی فعال داره . خیلی با آدم راه میاد (قیمت هاش فوق منصفانه است). اگه خواستین می تونین بهش مراجعه کنین.
قسمت چب وب رو می بینین؟ اونجا رو می گم --> من قبلاً اونجا انگلیسی می نوشتم. اما مدت هاست که دیگه ننوشتم. از این به بعد می خوام نقد کتابایی رو که می خونم - البته اون چیزی که به ذهنم میاد بعد از خوندنشون- رو بنویسم. از همه دوستان ممنون می شم, اگه بیان و نظر خودشون رو  درباره اون کتاب و نظر های من بدن.
ممنون. شادباشید
خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان