There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام
دقیقا یک ماه از آخرین باری که پست زدم می گذره. یعنی یک ماه از آزمون سنجش یک می گذره و امروز سنجش دو بود.روزها می گذره و من بی آن که کار خارق العاده ای بکنم دارم در این گله 55000 نفری راه می رم . که البته این گله یه تعدادی سر گله داره و یه تعدادی چوپون و اگه توهین نباشه یه تعدادی هم سگ گله که نکنه این بزک ها یه وقت گم بشن یا گرفتار گرگ بشن یا خسته بشن و توی راه کم بیارن. و هر از گاهی یه بزکی پیدا می شه که شیطونیش گل می کنه و هی بالا و پایین می پره و بع بع می کنه و در این لحظه ست که سگ گله باید خیلی حواسش جمع باشه. بعضی از این بزکها سیان بعضی سفیدن بعضی خال مخالی یا راه راه .بعضی نشونه دار و رنگی ان. بعضی دارن پروار میشن برای گوشتشون. بعضی هم فقط برای این که بعدا شیرشون رو بدوشن.نمی دونم من کدوم یکی از اونام. اصلا نمی دونم برای چی اومدم و بعد از یه ماه نوشتم. توی این گله بزرگ هر روز یه اتفاقایی می افته . یه حرفایی زده می شه و چوپونا سعی می کنن با صدای فلوتشون گله رو با انرژی و شاد و یکنواخت پیش ببرن.بعضی ازین بزکا هدفشونو پیدا کردن. راهشون رو هم میدونن و می دونن چه جوری باید تو این راه قدم بردارن. بعضیای دیگه نمی دونن چه هدفی دارن و کدوم راهو می خوان انتخاب کنن و می گن ما اون قدر می ریم تا برسیم سر دوراهی و اون موقع می بینیم وضع چه جوریه و کدوم طرف می شه پرید. دسته سومی هم هستن که هی برای خودشون تصویر می سازن . از یه مسیر یه هدف یه راه و بعد اتفاقاتی می افته که باعث می شه تصویرشون به هم بریزه و برن سراغ یه تصویر دیگه. و هی تصویر میسازن و هی خراب می شه که عاقبت به خود این تصویر ساختن شک می کنن و می گن اگه هیچ کدوم از راها واقعا فرقی نداره و توی هر کدوم که بری همه چیز بستگی به نگاهت داره پس چرا تصویر بسازم. چرا هدف داشته باشم.وقتی اگه ته صف هم باشی باز به اونجایی که همه می رسن می رسی و آخرش مگه چیه؟ چی بالاتر از استیک شدن؟!و دوباره توی همین لحظه صدای فلوت چوپون رو می شنوه که می گه راه مهمه .هدف مهمه مهم مسیره. مهم اینه که مسیرت رو دوست داشته باشی تا از چمناش, از گودال هاش, و حتی از درازیش لذت ببری و خسته نشی...و باز یه  تصویر جدید و...
من فکر می کنم جزو دسته سومم.
باز هم می گم. نمی دونم چرا اومدم. اصلا هم هدفم این نبود که این جوری بنویسم. ولی اومدم و نوشتم.دوستون دارم.یه خیلی دعا کنین تا این ببعی کوچولو راهشو میون این همه ببعی کوچیک و بزرگ و نشون دار و بی نشون پیدا کنه.مرسی. شب بخیر. شاد باشید.
خداحافظ   

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان