There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلاااااااااااااااااااااااااااااام خوبین؟ چه طورین؟ چی کار می کنین؟!!!!!!!!!!!! وای که چه قدر دلم تنگ شده بود. چند روزی محله مون کابل برگردون شده بود و همه ی تلفن ها قطع و البته ما چشم به تلفن داشتیم تا ببینیم کی وصل می شه و یه یاری , یه یاوری سراغمون رو می گیره و در کمال تعجب دیدیم که هیچ کی نگرانمون نشد و وووووووووووووووو البته 15 تا یادگاری!!!!!!!!!که در تاریخ این ایستگاه بی سابقه س. بگذریم. یه خیلی حرف دارم که تو دلم کپه شده بود و داشتم می ترکیدم. توی این چند روز هر چی می شد می گفتم تا تلفن وصل شد می رم و توی ایستگاه می نویسم.ولی حالا احساس می کنم از حوصله ی همه و حتی خودم خارجه.ولی………. 1. در تمام طول عمرم کارکترمهسا رو به این خر خونی و پرکاری ندیده بودم. سعی می کنم حالم از خودم به هم نخوره. فشار کار خیلی بالاست. دارم برای مرحله دوم المپیاد می خونم.( اسم المپیاد خیلی گنده و دهن پر کنه. سختمه هی بگم.)   2.یکی از منابعمون تجزیه و ترکیب و ترجمه و خلاصه همه چی مربوط به سوره کهفه.دیروز با استادمون کلاس داشتیم و بحث پل صراط و بهشت و جهنم اومد وسط و من به خودم گفتم"واااااااااااااای!!! مهسا می دونی چند وقته این قدر درگیر خودتی که دیگه نه به بهشتی شدن فکر کردی و نه به جهنمی شدن و نه به خدایی بودن یا زمینی بودن؟ می دونی چند وقته اصلا فکر نکردی؟ و تمام تلاشت حداکثر سر این بوده که  این عمر کوفتی رو بگذرونی نه اینکه چه جوری بگذورنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!3. اگه تا یه مدتی به ناچار ادبی حرف زدم ببخشید. شما هم اگه در عرض یه ماه این قدر متون ادبی خونده بودین وضعتون از این بهتر نبود. شرمنده الان باید برم. بعد میام دوباره سر میزنم. شاد باشید خداحافظ ...پست رو نفرستادم. رفتیم و برگشتیم. ادامه...4.چند روز پیش داشتم به معلم اول ابتداییم فکر می کردم. اصلا دوستش نداشتم. خیلی بداخلاق بود. همیشه مانتو شلوار مشکی تنگ بلند تنش می کرد و موهاش رو بالا می بست. عینک لاکیش رو روی استخون دماغش می ذاشت و از بالای اون نگاه می کرد یا بهتر بگم چشم غره می رفت. یه بار, فقط یه بار مشق هام رو ننوشته بودم.پشت سریم هم ننوشته بود.وقتی رفتیم پیشش اون سر من داد زد و بهم چشم غره رفت. ولی به دوستم فقط گفت دیگه تکرار نشه.اولین بار بود که معنی تبعیض رو فهمیدم. سعی کردم یه دلیل پیدا کنم و آروم بشم.فکر کردم.فکر کردم.فکر کردم..... تا اینکه گفتم شاید به خاطر اینه که اون بابا نداره.........و یخ کردم.(البته اصلا  دلم نخواست من هم بابا نداشته باشم.)باز چند روز پیش بود. رفته بودیم برنامه ی کلاسهای فوق برناممون رو از خانم ناظم بپرسیم که دیدم به یکی از بچه های المپیادی اون کلاس می گه" ما که فقط امیدمون به توئه"...........(باز هم نخواستم مث اون سوگلی باشم)باز هم بعد از 11 سال یخ کردم و احساس کردم یه چیزی توی وجودم لرزید.ولیییییییییییییییییییییییییییی...من هستم. چه اون سرم داد بزنه چه نزنه.چه یکی مث خانم ناظم بهم امیدوار باشه چه نباشه.من میتونم من میتونم من می تونم.( تا حالا کسی رو توی این وضع و به این امیدواری دیده بودین؟!!!)باز هم شاد باشیدخداحافظ
سلامبه کوری چش همه ی بدخواه مدخواها من شاد و سرخوشم. با وجود اینکه تعطیلات هم به سر رسید و دوباره روز از نو روزی از نو. با وجود اینکه 13 به در رو از اول صبح گلاب به روتون, روم به دیواربه دهن همه زهر مار کردم.با وجود اینکه امروز وقتی دوباره پرسنل فعال مدرسه و بچه های از اونها فعال تر رو دیدم احساس کردم حتی یه لحظه دیگه تحمل مدرسه ممکن نیست. با وجود اینکه مدتهاست نتونستم کارهای مورد علاقم رو انجام بدم و به شدت در تنهایی خودم غوطه ورم. احساس می کنم بدتر از همه خدا داره روز به روز کم رنگ تر می شه. از اصلم خیلی دارم دور می شم. انگار منو وسط یه بیابون بی آب و علف ول کردن و گفتن باید جون بکنی و آب پیدا کنی.مدتیست داریم سعی می کنیم هیچ چی ها رو بشناسیم و از عدم عبرت بگیریم و به خاطر هیچ و پوچ تلاش کنیم و احساس کنیم" خدا جون!!! من چه قدر خوش بختم".فکر می کردم خیلی محکم تر و بی خیال تر از این حرف ها باشم. یا باید مجسمه باشم مث بقیه بر و بچس. یا بخوام با وضع موجود بجنگم که می شم اینی که الان هستم و این هم اصلا خوب نیست.عادت می کنیم رو تازگی ها تموم کردم.. قبول ندارم. عادت نمی کنم .شاید فکر می کنم نمی تونم..بگذریمشاد باشیدشاد باشیمخداحافظ.
ایستگاه @ پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧
, پيام هاي ديگران ()

 سلامسلام هوارتا!!!من امروز تعطیل شدم.بعد از یه خیلی جون کندن و صبح تا شوم کلیله و شاهنومه و سوره و آیه و بیت و مثنوی و غیره و غیره خوندن, بالاخره تعطیل شدم و احساس کردم تازه 28 اسفند 86 ه.با بچه ها خداحافظی کردیم و گفتیم تعطیلات(!!!) خوش بگذره.بعد ما ذوق زده شدیم و گفتیم بریم مسافرت و قراره ان شا الله فردا راه بیفتیم. ولی هنوز نمی دونیم کجا بریم.بالاخره خدا بزرگه . هر جا خودش بخواد می فرستمون.شاد باشید با بقیه تعطیلات حال کنین.خداحافظ 

سلام سلام هوار تا!!!

عیدتون مبارک

دمبتون سه چارک

سال خوبی داشته باشین و به قول جودی ان شاالله امسال هم یار خوب پیدا کنین هم کار خوب.

خوش بگذره.

خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان