There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

" تا ابد
بزرگ ترین معمای تاریخ خواهد بود
اینکه تو باشی
و سلسله جبال نور
فقط
چهارده قله داشته باشد"

حمیدرضا شکارسری

خداحافظ

سلام

" سفری به مقصد خدا
قطاری که به مقصد خدا می رفت,لختی در ایستگاد دنیا متوقف شد. و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است اما برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت,به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت:اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند.اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.
مسافرانی که پیاده شدند,بهشتی شدند. اما اندکی , باز هم ماندند, قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما, راز من همین بود.آنکه مرا می خواهد, در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید, دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
کتاب:پیامبری از کنار خانه ما رد شد.عرفان نظرآهاری "
باز هم سلام.
انگار توی یادگاری قبلی غمگین تر و ناامید تر از خود واقعی ام به نظر رسیدم. به هر حال مجالی برای نفس آمد و ما نوشتیم. از در . از دیوار.و حالا از در و دیوار این ایستگاه ...
شاد باشید
خدا نگهدار
التماس دعا

سلام

گاهی احساس می کنم تو یه آرامش قبل از طوفانم.احساس می کنم همه چی خیلی خوب پیش می ره. خیلی بر وفق مراد. خیلی شیرین. پس اون پس گردنی خدا, اون آزمایشش , اون سختی هاش کی قراره بیاد سرم؟!
نکنه همه این اتفاق های خوب و خوشایند خودشون یه تلنگرن و اگه با اینها بیدار نشم, خدا یهو با یه سیلی بیدارم می کنه.
چند سال پیش دختر کوچولوی یکی از فامیل هامون یه تلویزین 29 اینچ افتاد روش و ...مرد.
همه خیلی ناراحت بودیم. مامانش, باباش, آجیش, خلاصه همه.
تا اینکه یکی دیگه از فامیل هامون به مامانش گفت" نیلو جان! شاید خدا می خواسته با یه سیلی بیدارت کنه. شاید با تلنگرهای آروم تر قبلی بیدار نشدی. مواظب باش خدا مجبور نشه بهت شوک برقی بزنه..."
همیشه اون حرف تو ذهنمه. یه جورایی می ترسم. یه ترس مداوم. به خصوص وقتی نگرانی بقیه رو درباره اینکه آماده نیستن برای... خیلی چیزها می بینم, یا می شنوم, یا...
نمی گم شاد باشید.
چون انگار نباید شاد باشیم.
امروز چه روزی بود؟
روز اول...

پ.ن: چند وقت پیش یه کتاب خوندم به اسم " فارست گامپ" قصه یه منگوله که زندگیش رو از زبان خودش تعریف می کنه و ...

سلام
من فکر می کنم امروز یکی از اون روزهای خیلی خاطره انگیز برای همه یا لااقل نصف مردم تهران بود.نمی گم خاطره خوب. ولی به هر حال خاطره.
من که صبح ساعت 6:15 از خونه اومدم  بیرون و اولین نفری بودم که توی کوچه داشتم برفها رو داغون می کردم و اومدم تا برم مدرسه برای امتحان, و بعد از 1 ساعت یک مسیر 20 دقیقه ای خانه تا مترو رو طی کردم و کلی از راه رو پیاده رفتم, بعد به یه زوری سوار مترو شدم و پیاده شدم و ایستادم توی ایستگاه و یکی بهم گفت که گفتن همه مدرسه ها تعطیله!!! و من با هزار تا امید و آرزو برگشتم و از هر کس دیگه ای پرسیدم گفت" فقط راهنمایی و ابتدایی..." بعد به آقای مسئول باجه مترو گفتم که " شما اخبار دارین؟" و بعد که اخبار رو گذاشتن گفت" ما باید در انتخابات..."
و من هم با خودم گفتم" گور باباشون.امتحان ترمه. اگه نروم تک ماده و..." و بعد رفتم به زور یه تاکسی گیر آوردم که تو راه چهل بار دور خودش پر می خورد. و وقتی رسیدم دیدم مدیر محترم ایستادن دم در و می گن" با اینکه دبیرستانها بازه, ولی ما زنگ زدیم اجازه گرفتیم که..." و من از همون راهی که اومدم برگشتم. دست از پا درازتر. وهی فحش می دادم به جد و آبادشون. و احساس می کردم مهر یک حماقت گنده روی پیشانیم خورده.و مجبور شدم به علت بی ماشینی( دقیقا به همین معنی) ( یعنی نیومدن ماشین) راه مترو تا میدون صادقیه رو پیاده گز کنم.و بعد حدود 10:45 رسیدم و تازه مجبور بودم بشینم درس بخونم... ولی من شروع کردم به قول نسترن سگ لرزه زدن. و با سشوار خشکم کردن و یه ادلت کلد چپوندن تو حلقم و بهم آش دادن تا گرم شم و من خوابیدم تا 5 بعد از ظهر و بعد هی صدای کتاب عربی رو می شنیدم که می گفت"بیا منو بخون" و خانم مشاور را که می گفت" شما نوسان نمره دارین" و خانم معلم را که می گفت" ما این همه کار کرده بودیم" و خانم ناظم را که می گفت... ولی من زدم به دنده بی خیالی و با بابا رفتم بالا پشت بوم تا آدم برفی درست کنیم. و همین طور مشغول بودم و هی صداشون بلند تر می شد که یهو جودی پرید بالا که " مهسا تعطیله. همه جا. حتی سه شنبه..." و بعد خودش هم اومد برف بازی و هی سعی داشت منو بخوابونه توی برف ولی من اون رو خوابوندم و کلی با خودم حال کردم. و بعد به قول بابا از نی نی سرما ( بچه ننه سرما ) عکس گرفتیم.
حالا هم همون طور که می بینین خیلی سرخوشم و دارم می پستم.
شاد باشید
با برف حال کنین
خداحافظ

سلام

 یه جایی یه روزی توی یه دهات دوری, توی فصل زمستون.توی چیک چیک برف و بارون.یه ننه بهاری بود که تو آلونکش نشسته بود و داشت بافتنی می بافت.دونه های برف تند و تند می خوردند به شیشه پنجره و پرت می شدن روی زمین.ننه بهار یه قند گنده گذاشته بود گوشه لپش و چاییش رو هرت می کشید . تو حال و هوای خودش بود و داشت واسه خودش شعر می خوند که یهو یه صدایی اومد.یکی داشت در می زد. رفت در رو باز کرد. ولی هیچ کی رو پشت در ندید.گفت"کیه؟ کیه در می زنه؟ در رو با لنگر می زنه" یهو یکی گفت" منم. منم ننه بهار." ننه بهار دید یه خانم مرغه ایستاده دم در و داره به خودش می لرزه.خانم مرغه گفت"ننه بهار.من که قد قد قدا می کنم برات.تخم طلا می کنم برات. می ذاری بیام توی خونت؟" ننه بهار گفت "بیا خانم مرغه. بیا تو" و در را براش باز کرد.ننه بهار داشت برای خانم مرغه چای می ریخت که یهو دید دوباره دارن در می زنن. رفت دم در و دید آقا گاوه ایستاده پشت در.گفت"ننه بهار.من که ماما می کنم برات.شیر و ماست و کره می دم بهت. منم بیام؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا.تو هم بیا"چند لحظه بعد دوباره در رو زدن. جوجه های خانم مرغه بودن. گفتن" ننه بهار. ما که جیک جیک می کنیم برات. تخم کوچیک می کنیم برات.ما هم بیایم؟" گفت" شمام بیاین. شمام بیاین." دوباره در زدن. پشت در آقا سگه بود. گفت" ننه بهار. من که واق واق می کنم برات.دزد رو چلاق می کنم برات. منم بیام؟" ننه بهار گفت"تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن و پشت در آقا خروسه بود گقت" ننه بهار. من که قوقولی قوقو می کنم برات.همه رو بیدار می کنم برات. بذارم برم؟" گفت" تو هم بیا. تو هم بیا" دوباره در زدن.آقا کلاغه بود گفت" ننه بهار. من که قار قار می کنم برات.شهر رو خبر می کنم برات. بذارم برم؟" ننه بهار گفت" تو هم بیا. تو هم بیا." و در رو بست. خونه پر شده بود از سر و صدا و خنده و قد قد و قوقولی قوقو و قار قار و ماما و واق واق و جیک جیک بود. مهمون های ننه بهار گل می گفتن و گل می شنفتن.ننه بهار برای همشون چای ریخت تا گرم شن. بعد گفت" بچه ها! می دونین چرا هوا سرد شده؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت" می دونین من برای کی دارم شال گردن می بافم؟" گفتن" نه. نمی دونیم ننه بهار" گفت "برای این که من یه مهمون خیلی خوب و مهربون توی راه دارم.اگه گفتین کیه؟" گفتن" نمی دونیم ننه بهار. خودت بگو" گفت " قراره خواهرم بیاد خونم. ننه سرما" گفتن" راست می گی ننه بهار؟ ننه سرما خواهر شماس؟ پس چرا شما این قدر خوب و مهربونین ولی اون..." گفت" نه بچه ها. اون هم خیلی خوب و مهربونه. اگه اون نباشه, خانم مرغه ! آقا خروسه! جیک جیکو های من ! آقا گاوه! اقا سگه! آقا کلاغه! هیچ بارونی نمی یاد که برای شما غذا درست کنه. اون وقت همیشه گشنه می مونین. الان خودش می رسه و می بینین چه قدر مهربونه. تازه گاهی خودش هم سرما می خوره. برای همین من دارم براش شال گردن می بافم." یه هو یکی در زد. یکی گفت" ترسیدم" یکی دیگه گفت" لرزیدم"... ولی ننه بهار بلند شد و در را باز کرد. یه هو یه بادی اومد. بله. ننه سرما بود. نه بهار گفت " خوش اومدی خواهر گلم. بفرما. کلی مهمون داریم." خلاصه. ننه سرما اومد تو و به هر کدوم از مهمون ها یه گل شقایق کوچولو داد.بعد با هم نشستن و تا صبح حرف زدن و خندیدن و گل گفتن و گل شنفتن.... . من فکر می کنم, اون شب جای من خیلی خالی بود که برم در بزنم و بگم" ننه بهار. من که تایپ و سند می کنم برات.قصه کوچیک می گم برات . بذارم برم؟" بعد اون هم بهم بگه که ننه سرما چه قدر خوبه. و من قبول کنم و دیگه نگم از هیچ چی اندازه سرما بدم نمی آید!!!

شاد باشید. با برف حال کنین. خداحافظ

سلام
گاهی احساس می کنم این ایستگاه تبدیل شده به یه تابلوی اعلانات بزرگ که هر از گاهی می آیم یک سری می زنم.اعلامیه تسلیت یا تبریک جدیدی می زنم و می روم تا مناسبت بعدی.انگار دیگر بودن برایم مناسبت ندارد.بی هیچ مناسبتی هنوز نفس می کشم.
دیروز اتوبوس آمد. یکی از آن مسافرهای خوب را برداشت و با خود برد.یکی از آن مسافرهایی را که شاعر نبود تا شعرش را بنویسم. مامان بزرگم نبود تا خاطره هایم را بنویسم... ولی یک هموطن بود.یکی از آنهایی که احساس می کنی باهاش خیلی مشترکات داری. تو خیلی از شادی ها و غم ها باهاش شریک بودی. وقتی برده باهاش خندیدی. وقتی باخته باهاش غصه خوردی.کارش رو دوست داشتی. فکرش رو. شخصیتش رو...
ولی سوار شد و بدون خداحافظی گذاشت و رفت.هرچی گفتیم حالا یه امروز را که عیده تو هم اتراق کن, راننده اتوبوس گقت"نه نمی شه. باید بریم. خودش هم دوست داره بره. مگه نه آیدین؟" ایدین جوابی نداد.یعنی خواست چیزی بگه, ولی قبلش راننده در را بست و راه افتاد و رفت.
حالا داداشش-صمد- ناراحته.خونوادش.دوستا و مربیاش. هم سفر هاش.و حتی کارش, ورزشش, تفریحش...بسکتبال.من که فکر می کنم توپ بسکتبال هم با او انس گرفته بود.
...
بار سفر را ببندیم. پیش از آن که وقتی برای جواب نباشد..
خداحافظ

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان