There was a stop/station somewhere oneday. A bus was passing there everyday while it was picking up some people and dropping off the others. At first everyone was expecting the bus to pick them up. After some time when they saw there is no bus yet, they decided to make themselves busy somehow. One prayed...one felt attached to that place...one destroyed the walls of stop...and finally one was found to write a memory, after that the other people started writing memories as well in this hope that maybe after some time someone may pass this stop and read their memories And I...
Archives
December
November
October
September
August
July
June
May
April
March
February

آناکارنینا اثر لئوتولستوی
"سه کتاب" اثر "زویا پیرزاد"
دست های آلوده
مثنوی جوانی یادداشتهای شهید مهدی مقدس
روایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
بیوتن اثر رضا امیرخانی
من او اثر رضاامیرخانی
ارمیا اثر رضاامیرخانی
تاجر ونیزی
اتللو اثر ویلیام شکسپیر
موشها و آدم ها
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد اثر پائولو کوئیلو
فرانی و زویی اثر جی.دی.سالینجر
طوبای محبت تقریر مجالس محمد دولابی
گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو
بیگانه اثر آلبر کامو
"فراتر از بودن" و " مسیح در شقایق" اثر کریستین بوبن

سلام

امروز 25 اردیبهشت بود. یعنی دقیقاً سه ماه بعد از آخرین پست. سه ماه ننوشتم.

*امروز بعد از سه ماه به طور معجزه آسایی اون خانمی رو تو راه دیدم که تو 25 بهمن گفته بود "این هم ولن تاین این جوونای بیچاره...اینا شادی رو نمی تونن به مردم ببینن...الآن لااقل 70% مردم ناراضی اند...اینها همه بوق اعتراضه ها...و...دیگه هیچ وقت -تا اینا هستن-رأی نمی دم" اون خانمه سبز پوشیده بود، احتمالاً اتفاقی! و من هم از قضا سبز پوشیده بودم، قطعاً اتفاقی!

* و بعد با دیدن او همه خاطرات 3 ماه پیش برامون مثل روز روشن شدن.

*یه روز یه دوستی بهم گفت "خاطرات هیزم های خیسی هستند که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند" حرف خوبی بود...

*تو این سه ماه به دلایل مختلفی خیلی با خودم کلنجار رفتم.خودم رو زیر و رو کردم. سعی کردم خودم رو بیشتر بشناسم. خاطراتم رو زیر و رو کردم،نوشته های خودم رو خوندم.حتی آرشیو ایستگاه رو خوندم، چیزهایی که مربوط به 5 سال پیش بود. وقتی دوم دبیرستان بودم و دیدم که آدم فوق العاده خلاقی بودم! و نوشته های دیگران رو که برام به یادگار گذاشته بودن....

*تو یکی از این نوشته ها جودی برام نوشته بود"زندگی منتظر ما نمی مونه. چیزی که هست اینه که ما رو جا هم نمی ذاره. اصلاً همین خود ما یعنی زندگی!" این هم حرف خوبی بود...

*تو این مدت وارد سال جدید شدبم. یک سال نو که می تونه همه چی رو عوض کنه. برای من همه چی عوض نشد، ولی بعضی چیزها چرا...

*این سه ماه، فرصت خوبی بود برای پالایش.نمی دونم چه قدر پالوده شدم! ولی یه چیزی رو می دونم. این که اصل بر اینه که آدم ها عوض نمی شن. من عوض نشدم . بقیه هم-هر قدر که من بخوام- عوض نمی شن. بنابراین حالا دیگه سعی می کنم به همه اون نابسامانی ها،بد رفتاری ها،زیرآب زدن ها، دروغ ها و... که بینمون هست بخندم. شاید مصداق اونی شدم که می گفت" میان گریه می خندم،که چون شمع اندر این مجلس/زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد" باز هم حرف خوبی بود...

*در طول این مدت خیلی ها ازم پرسیدن چرا دیگه نمی نویسی؟جوابم "چیزی برای نگفتن" بود! بنابراین بهانه می آوردم که"به دلایل شخصی" یا "یه مشکلاتی برام پیش اومده که دیگه نمی تونم بنویسم"

*یا می پرسیدن چرا خداحافظی نکردی؟دلیلم این بود که "فکر می کردم  شاید یه روز برگردم" و اینکه "دلم می گرفت بیام تو ایستگاهی که 5 سال از بهترین روزهام رو باهاش گذروندم و بگم دیگه نمی خوام بنویسم" ولی باز هم بهونه می آوردم که"بدم میاد از این جور خداحافظی های مجازی که آدم رو وسط فقدان پیاده می کنه!"

*ولی بعد فکر کردم خیلی بی شخصیتی و بی شعوریه که مثل یه جرقه باشی.هر سلامی یه خداحافظی داره...کار کردنی رو باید کرد.حرف زدنی رو باید زد.در ایستگاه رو باید تخته کرد... 

*یه خیلی حرف برای زدن داشتم. دوست داشتم این آخرین پست، چیز خوبی از آب دربیاد تا خاطره خوبی از ایستگاه تو ذهن دوستان بمونه.دوست داشتم یه "حسن ختام" داشته بشم نه یه "سوء ختام"! این چیزی که این پایین می نویسم رو این روزها نوشتم. امیدوارم "حسن ختام" محسوب بشه.

«وقتی صدا تجزیه می شود
و سکوت نازل می شود بر آشفتگی این روزهای گم شده
تنها ،خلأ می ماند و من
 که زیر لب زمزمه می کنم
خطبه برادری ام را با زمین!
وقتی هنوز در کشف خدا وامانده ام
و برای بودن چیزی شبیه او
               چیزی شبیه یک تصادف
               چیزی شبیه یک حس گم شده دور
در نفس مبهم ام
دست و پا می زنم
آن وقت،کسی،کمی آن طرف تر
هر روز با امامش دست بیعت می دهد
این روزها به گمانم
قرار نبوده هیچ وقت
جایی را در تاریخ پر کنند
این روزهای مبهم دور از "من"! »

پ.ن١: لطفاً به صورت کتبی و شفاهی،تستی و تشریحی،حضوری و غیر حضوری...ازم نپرسید که "چرا؟..." هر آنچه گفتنی بود،گفتم.

پ.ن٢: فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" رو دیدم. همه می گفتن در انتهای فیلم معجزه این بود که "علی از غارش دربیاد" . من توی غار نیستم که بخوام دربیام. فقط،شاید به قول فیض:

باید که گونه سخنم را عوض کنم/شد شد،اگر نشد دهنم را عوض کنم

گر شعر من به ذوق تو باید عوض شود/باید تمام آنچه من ام را عوض کنم

شاد باشید
خدانگهدار

 

ایستگاه @ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠
, پيام هاي ديگران ()

سلام

با خوندن نظرهاتون چند تا نکته به ذهنم رسید که احساس کردم خوبه که بنویسم.

یکی از دوستان یه قضیه ای رو مطرح کرده بودن درباره امام علی(ع) که به خوارج فرموده بودن"شما از حرف حق معنای باطل رو برداشت می کنید" (یا یه چیزی شبیه این)

و این دقیقا مسأله ایه که من موقع نوشتن پست قبلی بهش فکر می کردم.و حالا بعد از دو روز به یه نتیجه ای رسیدم.دو تا حدیث از معصوم هست. بنابراین شاید از لحاظ ظاهر با هم مغایر باشند ولی از نظر باطن قطعاً با هم تعارض ندارن. اینجور جاها می شه که ما نیاز جدی به "علم تفسیر" رو حس می کنیم.واقعاً بحث پیچیده ایه و آدم اگه بدون علم بخواد واردش بشه هم قضیه رو له می کنه هم خودش می افته تو چاه. بنابراین ترجیح می دم سکوت اختیار کنم.

و در مورد یه مسأله دیگه.در طول تاریخ ،در اغلب موارد(یا شاید با مسامحه بشه گفت "همیشه") دشمن مقابل باعث قدرت و پیشرفت آدما و گروه ها می شده.چون با هم متحد می شدن و می دونستن باید چی کار کنن. این فقط درباره اسلام و دین و حتی ملی گرایی نیست. 

یه کسی که میاد وارد گروه می شه و به اسم گروه هرکاری می خواد می کنه، یا راه گروه رو منحرف می کنه، یا تو مبانی اعتقادی گروه شبهه ایجاد می کنه و خلاصه به اسم دوست کار خلاف دوستی می کنه،همیشه بیشتر از یه دشمن مقابل به گروه ضربه می زنه.یه اسلامی نما،نازی نما،کمونیست نما،ملی گرانما،بسیجی نما،X نما ...

شاید همین باعث شده،آقای خامنه ای بگویند "مسائل را اصلی و فرعی کنید و دنبال مسائل فرعی نروید"(یا چیزی شبیه این) و بعضیا برای اینکه این بار دیگه از سوراخ xنما گزیده نشن ،خواستن "بابصیرت" باشن و گول دوست نما ها رو نخورن و بنابراین مسائل فرعی برایشان اصلی شده.نمی دونم این خوبه یا بد،فقط می دونم وجود داره.

و یه چیز دیگه:باید حواسمون جمع باشه. ما می تونیم طرفدار xباشیم. ولی ملزم نیستیم طرفدار هر کسی (دوست یا دوست نمایی) که از xطرفداری می کنه باشیم. این خیلی نکته مهمیه.خواهر من!داداش من! یه ذره اطرافت رو نگاه کن و ببین چه قدر از همین سوراخ گزیده شدیم و چه انگ هایی که به خاطر همین "طرفداری های نابجا" بهمون خورده.

شب نامه:می دونید که امروز چه روزی بود.بیست و پنج بهمن. یه چیزی توی "ادامه" نوشتم.لطف کنید بی غرض بخونید و خودتون هرجور خواستید قضاوت کنید.

نیازمند دعای یکایک شما هستم ،توی این روزهای ...

شاد باشید

خدانگهدار

...
ادامه مطلب

سلام

یه چیزی که تو دوسال اخیر زندگیم باهاش مواجه شدم و فهمیدم،مدت هاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده.دوسال آخر زندگی ام منطبقه بر دوران ورودم به دانشگاه. البته این چیزی که فهمیدم فقط مربوط به همکلاسی هام نیست. ازقضا اتفاقاتی  هم تو این دوران پیش اومد که باعث شد این قضیه برام پر رنگ تر شه و اون اینه:

اکثر آدما-و شاید بشه گفت تمام آدمایی که من باهاشون آشنام-اینجوری اند که وقتی یه حرفی رو می شنوند( یه نوشته رو می خونن،یا یه فیلم رو می بینن یا...)ممکنه صددرصد باهاش موافق باشن ولی نگاه می کنن به گوینده اون حرف.اگر با اون شخص ،به خاطر پیش زمینه ذهنی و بیس فکری اش مخالف باشند و یا اینکه بدونن اون حرف رو با فلان غرض زده،خودشون رو به آب و آتیش می زنن تا بطلان اون حرف رو -که شاید از اساس صحیح باشه-اثبات کنن.

و این از نظر من خیلی عجیبه.من هیچ وقت -حتی اگر خواستم- نتونستم اینجوری باشم.دوست دارم بدونم نظر دین دراین باره چیه...البته تا اونجایی که می دونم یه حدیث داریم که می فرماید"انظر الی ما قال لاتنظر الی من قال" که فکر می کنم دلیل بر صحت نظر منه. ولی...

چه می دونم!!!

بگذریم...

دو سال تو دبیرستان فلسفه و منطق خوندیم و من تو اون دوران نفهمیدم که "دید فلسفی" با "دید منطقی" فرق می کنه. تا اینکه سر آخرین جلسه رفع اشکال درس حقوق مدنی ،با یه حرف استاد به این رسیدم. خیلی جالب بود.خیلی کشف جالب،بغرنج و پیچیده ای بود. دوست دارم خیلی روش فکر کنم و تحلیلش کنم. البته شاید به نظر برسه فایده عملی نداره، ولی اگه حقوقی باشید می فهمید که چه قدر مهمه با "دید فلسفی" به یه قضیه نگاه کنی یا با "دید منطقی".

قبلاً همه اش فکر می کردم به این حدیث که می فرماید"یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است"(همین بود دیگه؟)و با خودم می گفتم "آخه آدم به چی می تونه فکر کنه،مثلاً" ولی حالا یه خیلی موضوع واسه فکر کردن دارم.البته فکر می کنم منظور اون حدیث "تفکر درباره کنه خلقت" و مسائل مهمی از این قبیله. ولی نمی دونم چرا اون مسائل برای من نه مهمه و نه سؤال برانگیز.من دوست دارم درباره مسائل عملی که تو زندگی روزمره باهاشون برخورد می کنم،فکر کنم...

راستی دوباره یادآوری می کنم که "دوست من!اون بغل لینکه ها!بری روش باز می شه. به همین سادگی.منظورم اون ستون طوسی رنگه.اونجایی که اسم یه سری کتاب با نویسنده اش هست.اون ها اسم کتاب هایی هستند که من خوندم و درباره شون حاشیه نویسی کردم.اگه رو نوشته ها کلیک کنید می رید تو یه وبلاگ دیگه که همه اون مطالب هست.آخه چرا بعضیا فکر می کنن یه چیزی برای قشنگی این وسط گذاشته شده؟!یه سری بزنید،بدک نیست."

درهرحال،شاد باشید

خدانگهدار

سلام
یکی از اقوام ما سربازی اش را افتاده تهران.و ما یه روز وسط امتحانات رفتیم و بهش سر زدیم.و با پیشنهاد جودی گفت که به کتاب علاقه داره و قرار شد ما چند تا کتاب بهش بدیم تا حوصله اش کم تر سر بره. و از اونجایی که جودی جان معتقده "آدم باید هر کتاب ارزشمندی رو بخونه" به من دستور داد چند تا کتاب از انقلاب براش بخرم.یکی از اون کتابا "خاک های نرم کوشک" بود که از قضا خودمون هم نخونده بودیم.ما هم که خوره کتاب...تحمل نکردیم امتحانا تموم بشه و قبل از پایان امتحانات نشستیم به خوندنِ "این اثر عظیم" به تعبیر من. "عظیم" نه به خاطر نوع نوشتارش،نه به خاطر طرح روی جلدش، نه به خاطر پرداخت موضوعاتش... و نه به خاطر هزاران دلیل تکنیکی دیگر، بلکه به خاطر عظمت شخصیت کسی که کتاب درباره او بود:"شهید برونسی"
من اصولاً به کتابایی که موضوعشون خاطره درباره یه نفره،به خصوص یه نفر که نمی شناسمش هیچ علاقه ای ندارم، ولی...
روی جلد کتاب نوشته شده بود "چاپ صد و بیست و پنجم. بدون هیچ گونه تبلیغات رسانه ای"(یا یه چیزی شبیه این). البته فکر می کنم این عبارت به خودی خود یه "تبلیغ رسانه" ایه و من نمی خوام تبلیغ رسانه ای بکنم. من ،فقط بعنوان یکی از خوانندگان این کتاب خواستم بیام و بگم که "حتماً بخونیدش. حتی اگه شده ،روزی یه صفحه...شبی یه خاطره...یه ربع تو شبانه روز...نمی شه؟ یعنی واقعاً ما یه ربع تو شبانه روز وقت زیاد نمیاریم؟... و بعد خودمون رو مقایسه کنیم و بسنجیم که کجای کارمون می لنگه یه ما می شیم "این" و بعضیا می شن "اون"!!!
من که خیلی چیزا رو درباره خودم فهمیدم و مهم ترینش این بود که "دین مسامحه کاری برنمی داره و من خیلی مسامحه کارم..."
خواستم این رو بعنوان حاشیه اون بغل بذارم ولی دلم نیومد. چون اونجا کم تر خونده می شه.
بگذریم...
بعد از پایان امتحانات کتابی رو که چند سال-یعنی از زمان دبیرستان- می خواستم بخونم و نمی تونستم، از کتابخونه گرفتم و عین خوره افتادم به جونش."آناکارنینا"
اگه تونستید،لااقل،حاشیه رو حتماً بخونید.فکر می کنم ارزشش رو داشته باشه که یکی دیگه 1200 صفحه کتاب بخونه و ما تو ١۵ دقیقه یه چیزایی از این کتاب دست گیرمون بشه.
شاد باشید
خدانگهدار

سلام
خوشحال بودم. فکر می کردم ماه صفرکه تموم شد، دیگه عیشمونه.دیگه عزا و گریه وماتم بسه.دیگه لازم نیست سوگوار باشیم و حرمت ماه حرام رو نگه داریم.حتی تو فکر این بودم که کلی چیزای فانی و بامزه پیدا کنم و اینجا بنویسم تا حال و هوای ایستگاه و وبلاگستان عوض بشه.
اما داشتم فکر می کردم...یهو یه چیزی به ذهنم رسید."بعد از فوت پیامبر چی می شه؟"
و به خودم جواب دادم که "موقع کفن و دفن رسول خدا ماجرای سقیفه پیش میاد . بعدش هم ماجرای درب و کوچه و آتش...و بعد..."
یهو انگار به هوش اومدم.وای!تازه اولشه.تازه روز از نو...تازه از امروزه که همه چی پیش میاد.امروز یه اتفاقی می افته که همه چی رو تو تاریخ (بعد از خودش) رقم می زنه.اتفاقی که باعث میشه ولایت معصوم زیر پا گذاشته شه.اتفاقی که باعث شهادت یک یک امام ها می شه.اتفاقی که باعث می شه امام زمان ناچار به غیبت بشه...
واقعاً اگه ماجرای سقیفه پیش نمی اومد همه امام ها به حق ولایت می رسیدن و همه چی اون جوری که باید ،می بود و دیگه نیازی نبود سال ها و بلکه قرن ها از وجود امام زمانمون محروم بمونیم.
ابوبکر اومد،بعد عمر،بعد عثمان وحق امام علی رو ضایع کردن. عثمان معاویه رو حاکم فلان جا کرد که حق امام حسن رو زیر پا گذاشت. معاویه پسرش یزید رو خلیفه (!!!)کرد. یزید امام حسین رو شهید کرد ...
و پلیدی همینجوری مثل یه غده سرطانی همه جا روگرفت.همه زمان ها و مکانها رو.همه تاریخ روپر کرد.
ما رو اینجوری بار آورد.اینجوری که به بدی و ناحقی عادت کنیم.اینجوری که برای اثبات حق و حقیقت باید خودمون رو به آب و آتیش بزنیم.اینجوری که بدیهی ترین چیزا برامون معما می شن.اینجوری که...
و من فهمیدم،نه خیر.تو خیال خامی بچه جان!
شیعه همیشه سوگواره.داغ شیعه همیشه تازه ست.از زخم شیعه همیشه خون می چکه...
به امید اینکه اسم ما هم تو لیست شیعه ها باشه...
راستی خیلی خیلی یاد همه تون بودم و خدا می دونه که همه تون رو به اسم یاد کردم.امیدوارم خدا بپذیره،نه به خاطر عمل من،بلکه به خاطر کرم خودش.

خدانگهدار

سلام
از کلی وقت قبل از امتحانات تصمیم داشتم که بعد از امتحانا بیام و یه پست خیلی طولانی بذارم و تمام جزئیاتش رو هم تو ذهنم داشتم.
بعد از پایان اخرین امتحان اومدم و یه پست گذاشتم که دقیقاً موقع ارسال سیستم به هم ریخت و مطلب پرید. و من احساس کردم حتماً نباید پست کذایی رو می ذاشتم.
حالا چند روز گذشته، و من فکر می کنم این روزا یه گوشه ذهن هر کدوم از ما اینه که :
"خبر آمدنت
می رود شهر به شهر
مردمان یمن و تونس و مصر
مردمان اردن
همه عالم به تمنای تو برخاسته اند
شور و حالی برپاست
وعده ات نزدیک است..."
امیدوارم همه این اتفاقا بشارت ظهور رو بدن...
و یه گوشه دیگه ذهن همه ما هم اینه که:
"گیرم که امام (عج)بیاد
من کجای این میدونم؟!"
.
.
.
باز هم مثل همیشه امام رضا (ع) بی مقدمه طلبید و ان شاء الله ما امشب راهی ایم.
خوبی ،بدی دیدید حلال کنید.
شاد باشید
خدانگهدار

سلام

یه استاد داشتیم که از قضا استاد همون درس مزبور و مذکور و ملعون حقوق بین الملل بود که علاقه زیادی به حرف های معنوی و نصیحت گونه و موعظه آمیز و...سر کلاس داشت. و هی دوست داشت حرف های خوب(!!!) بزنه و ما رو به راه راست هدایت کنه و...خلاصه تصور کنید که "من" چه وضعیتی داشتم سر اون کلاس. بگذریم. امروز امتحان این درس رو داشتیم و من دیروز جزوه یکی از بچه ها رو گرفتم که از روش بخونم.(!!!) و دیدم که این دوست عزیز علاوه بر همه نکات علمی و غیر علمی،اعم از تاریخی و غیر تاریخی، نکات اخلاقی رو هم در وسط جزوه اش درج کرده است(!!!)(ما کجا، بعضیای دیگه کجا!)

یکی از اون نکات(که فکر می کنم حدیثه) این بود:

"هر کسی ۵ چیز را ندارد ، از زندگی بهره نمی برد:عقل،دین،ادب،شرم،خوش خلقی"

و من با خودم فکر کردم که هر کس عقل داشته باشه،دین رو می پذیره، و هر کی دین داشته باشه اصولا آدم مؤدبیه،و هرکس مؤدبه اخلاقاً شرم داره از این که کار بدی کنه،و هر کس شرم داشته باشه از کارای بد "بدخلقی" رو که یکی از کارای بده نمی کنه و در نتیجه خوش خلق می شه..."

و شاید بشه نمودارش رو اینجوری کشید:

عقل ->دین ->ادب ->شرم ->خوش خلقی

بنابراین برای این که بخوای "آدم" باشی و عین "آدم" زندگی کنی و از زندگیت عین "آدم" بهره ببری باید "عقل" داشته باشی. حالا برو ببین عقل چیه و تعریفش چیه و مصادیقش چیه و شامل چی می شه و...

بعبارتی "پیدا کنید پرتغال فروش را..."

البته من تصمیم دارم بفهمم عقل چیه و اگر فهمیدم حتماً میام و اینجا می گم.

شاد باشید

خدانگهدار 

سلام
امروز رفتم به یه جلسه.به کلاس اخلاق یکی از اساتیدمون که برای بچه ها می ذارن. و این اولین جلسه ای بود که من می رفتم و به قول مهدیه مشرف می شدم.
و از اول ساعت همه اش در گرو این بودم که یه چیزی دستم رو بگیره تا اینکه در آخرین لحظات استاد فرمودن"اگه این یه آیه رو بفهمیم و بهش عمل کنیم کارمون درسته(یه چیزی تو این مایه ها):"والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا""
ومن این سؤال برام پیش اومد که "جاهدو فینا" یعنی چی؟ و چه مصادیقی داره؟
استاد فرمودن" یعنی در راه خدا تلاش کنه."
و من به جای این که به سؤالم جواب داده بشه،معمای تمام زندگیم(لااقل دوسال آخر زندگیم) برام کلاسه شد و به صورت یه معضل دراومد:
بین تمام کسانی که میخوان زندگی دینی داشته باشن، تفاوت در تفسیر همین عبارت "جاهدو فینا" ست.هر کسی از ظن خودش یار میشود و این سبک های مختلف زندگی رو می سازه که باعث می شه -البته با توجه به کمی و زیادی عمل به این علم- یکی بشه من،یکی دیگه بشه ع و شوهرش ،یکی بشه مهدیه یکی بشه اکرم ،یکی دیگه بشه س، یکی بشه خانم ا و یکی دیگه بشه خانم ف و یکی دیگه آقای ص...
و من باز فکر کردم فقط "معصوم" قطعاً این آیه رو اون جوری که هست و معنی می ده فهمیده. بنابراین ما باید سبک زندگیمون رو از "معصوم" اقتباس کنیم.

شاد باشید
خدانگهدار

پ.ن:اینو در جواب به یکی از دوستان می نویسم.

"سلام
همه این حرفا درست. ولی این جواب نشد به معضل من.یکی از "جاهدو فینا" فکرمی کنه باید به خاطر خدا، با هر کی که از راه خدا دوره یا با راه خدا مشکل داره  مقابله کنه،یکی دیگه فکر می کنه باید خودشو تو راه خدا بسازه و کاری به بقیه نداشته باشه، یکی دیگه سعی میکنه همه رو به راه خدا هدایت کنه، یکی از کل راه خدا امر به معروفش رو میگیره، یکی دیگه نهی از منکرش رو ... و به همین ترتیب سبک زندگی ها متفاوت می شه.
و من فکر می کنم فقط "معصوم" است که ما می تونیم بگیم قطعاً معنی "جاهدو فینا" رو درست درک کرده و باید سبک زندگیمون رو از او اقتباس کنیم.
همین
شاد باشید
خدانگهدار"

سلام

بله دیگه آقا، بله، معلومه آدم قاطی می کنه و دیوونه می شه وقتی صبح تا شب بشینه درسی رو بخونه که از اساس باهاش مشکل داره.آخه "حقوق بین الملل" هم شد درس؟ آخه آدم درباره یه چیزی حرف می زنه که اصلاً وجود خارجی نداره؟ نه اینکه وجود خارجی نداشته باشه.منظورم اینه که نه کسی براش اهلیت تمتع داره و نه اهلیت استیفا.شاید اهلیت تمتع داشته باشه، ولی قطعا اهلیت استیفا رو نداره.

یه ترم تحمل کردم سر کلاس های خسته کننده و خواب اور و تهوع انگیز و مبهم و غلوآمیزش رفتم، ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم که بشینم یه مشت دروغ رو بخونم و به قول بعضی روشنفکرای عذاب آور "یاد بگیرم" (نه اینکه حفظ کنم!!!!!!!!!!) و بعد ازش نمره خوب هم بگیرم.

باز اون یکی کلاس ۴ تا حرف موافق و مخالف توش زده می شد، مای بدبخت که همش تاریخ می خوندیم.

لطفا نیاید اینجا نصیحتم کنید که اصلاً اعصابش رو ندارم.اصلاً هم نمی خوام توجیه بشم که حقوق بین الملل وجود داره و از این حرفا.تو اون مود بدم هستم که دوست دارم دراز بکشم و هی بگم "تف به این زندگی بو دار!"

شاد باشید

خدانگهدار

پ.ن١:نگران نباشید. اون قدرها هم حالم بد نیست. اون موقع که تو کتابخونه بودم همه این احساس ها رو داشتم.

پ.ن٢:سیر رشد من در جریان انتخاب واحد:

قبلاً همیشه فکر می کردم که ماهیت دانشجو می طلبه که همه چیز رو بشنوه و بخونه و ببینه و... و بهترینش رو انتخاب کنه. اما در جریان انتخاب واحد به این نتیجه رسیدم که آدم باید اول بیس و پایه فکریش رو درست کنه -بعبارتی خودش رو بسازه- و بعد چیزهای مختلف روتجربه کنه.

این دستاورد باعث تغییر دکتر جعفری تبار به دکتر صفری شد،در درس فلسفه حقوق.

 

سلام

این روزها حال عمومی ام خوب نیست/حال خصوصی ام بدتر/هر لحظه زندگیم برای مرگ آماده می شوم/دیگر انگار به حد تام تعریف نمی شوم/توی اتوبوسی که از بوی سیگار پر شده می نشینم/لااقل بخاری اش روشن است/میدان آزادی را دور می زنم/ و لعنت می فرستم که من باید چراغ کم مصرف اتاقم را خاموش کنم،ولی اینجا چراغ باران است.../نشریه می خوانم/هر جا غلط املایی داشته باشد های لایت می کنم/ و لعنت می فرستم به قلم چی که ما دو رقمی ها را اینجوری ویرایشگر بارآورده/تصمیم می گیرم ویرایشگر نشریه های خودی بشوم!!!/حسین قدیانی می خوانم/قلبم تیر می کشد/تلو تلو می خورم/و خانم صندلی روبرویی چپ چپ نگاهم می کند/ به این می گویند "ولایی شدن"!!!/ وب گردی می کنم ،پست می گذارم و کامنت .../ جودی می گوید "این چه طرز ولایی شدن است؟ توی فصل امتحانات!!!"/ و من فکر می کنم "نظر آقا چیست؟! درباره ی وب گردی توی فصل امتحانات؟!!!"/آبی آسمان چشم را می زند/کوه ها زیادی پیدان/و من فکر می کنم همان هوای آلوده بهتر بود/ حالا دیگر دکترها بهانه ای ندارند برای بدحالی ما/توی سایت دانشگاه/۶ تا سیستم کار می کند/از آن ۶ تا ٣ تایشان توی اینترنت می روند/از آن ٣ تا یکی شان هنگ نکرده/ و پشت آن یکی هم کسی نشسته/ ۴ نفر هم تو صف اند/و من فکر می کنم "همه آمارها اشتباه بود..."/ اگر اونوری بودم با خواندن مقاله "داداش حسین بسیجی ها" می گفتم "این را هر کلاس اولی ای می داند که ٢۴ از ١٣ بزرگتر است/ همیشه بهمان یاد داده اند که علامت بزرگتر و کوچکتر شکموست/٢۴ را به ١٣ ترجیح می دهد/اما هیچ کس فکر نکرد"همه امار ها اشتباه بود..." / چه قابلیت هایی دارم!!!/ می رویم برای جودی کت بخریم، من دامن می خرم/ و فکر می کنم "این چه جور ولایی شدن است!!!" / جودی به فکرم می خندد/لبخند هایم پر از معما می شود/ چشمم را به زور باز نگه می دارم/ به حرف های بابا جان گوش می کنم که "ما اگر جای شما بودیم..."/اتاقم را مرتب می کنم/ و فکر می کنم "این یعنی ولایی شدن"!!!/ مامان به ولایی شدنم لبخند می زند/جودی می خندد/ و بابا جان بهت زده نگاهم می کند/ و فکر می کند "ما اگر جای شما بودیم..."/لحن کلامم از شیوه قدما فاصله می گیرد/تحت تاثیر "داداش حسین بسیجی ها!!!" قرار می گیرم/قلبم تیر می کشد/تلو تلو می خورم/ و خانم صندلی روبرویی چپ چپ نگاهم می کند/توی دلم می گویم "گور بابای او و آنان. اصل کاری را بچسب"/ و به یاوه سرایی هایم زیر لب می گریم(!!!)/یکی نیست به من بگوید "شعور هم خوب چیزیه...خوبه که کاغذ سیاه نمی کنی که الکی هدر بروند/ ADSL هم که فرقی نمی کنه یه نفر ازش استفاده کنه یا ده تا/فقط حیف وقت که هدر می شود/ برای نوشتن،برای خواندن این خزعولات/ به جای خواندن جزوه متون فقه/ مهم نیست/ به جای اینکه بی سواد شوی ، بی سواد تر میشوی..."/هر کی گفت فرق ADSL و ICDL و IELTS چیه؟!!!/زیر لب قهقهه می زنم!!! به این کشف امروزخودم.../ لب جوی می نشینم و گذر عمر را می بینم/ زار می زنم که "بی قراری هایم را به تو می سپارم..."

شاد باشید

خدانگهدار

یه روز یه جایی یه ایستگاهی بود. توی این ایستگاه,یه آدم هایی منتظر بودن. هر روز یه اتوبوس از اونجا رد می شد. یه عده رو سوار می کرد و یه عده رو پیاده.اولش همه منتظر بودن که یه روز اتوبوس اون ها رو هم سوار کنه. اما بعد از یه مدتی که دیدن خبری نیست, یه جوری خودشون رو مشغول کردن.یکی دعا کرد.یکی به اون جا دل بست.یکی دیوار های ایستگاه رو داغون کرد و بالاخره یکی پیدا شد که یادگاری نوشت. بعد به عده ای شروع کردن به یادگاری نوشتن. تا شاید چند وقت دیگه یکی پیدا بشه و یادگاری اونها رو بخونه.و من... صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك
طراحی:
سنجاق

دوستان