سلام امتحانا بالاخره تموم شد و ما تونستیم یه نفس راحتی بکشیم( نه که به قول جودی نفس نکشیدیم تو این مدت!!!) البته از فردای امتحانا دوباره روز از نو روزی از نو. دوباره کار،مطالعه،علم آموزی...(هاهاها ارواحِ... تا حالا دیده بودین کسی از خودش این قدر تعریف کنه؟!) چند وقت پیش گفته بودم یه سفر رفتم که خیلی چیزا رو برام عوض کرد و با چیزایی آشنا شدم که برام کاملاً بیگانه بودن.اونجا،جنوب بود. مناطق جنگی جنوب. اتفاقی که اونجا برام افتاد و کسایی که باهاشون آشنا شدم خیلی سبک زندگیم رو تغییر دادن.حالا یه کتاب خوندم از یه شهید، دراصل یادداشت های یه شهیده به نام مهدی مقدس که به کوشش ناهید طیبی جمع آوری شده.خوشحال می شم حاشیه ام را بر این کتاب بخونین و نظرتون رو بگین درباره ام و درباره اش. شاد باشید خدانگهدار
سلام امتحانا از فردا شروع می شن. دعا کنین برام. در طول ترم که نه عین آدم سر کلاس رفتیم, نه درس خوندیم , نه جزوه نوشتیم, نه... تو این فرجه ها هم همش به خودمون آوانس دادیم. خدابه خیر بگذرونه. فکر کنم الآن همتون یاد دوران جوانی افتادین که چه ایام خوشی بودن و کاشکی درست استفاده می کردین و خلاصه از این جور حرفا. ولی من پشیمون نیستم که درس نخوندم.آخه قابلیت بیشتر از این وقت گذاشتن رو نداشتند بعضی از درسا (هی هی هی. چه پررو D:) شاد باشید خدانگهدار پ.ن:این روزا چند تا از دوستان این اس ام اس رو واسم فرستادن:"در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند, اما برای حسینی که آزاد زندگی کرد می گریند.(دکتر علی شریعتی)" فکر کنم خیلی "زیر بار زور رو" و "تو سری خور" به نظر می رسم که اینو بهم می گن. البته اونا انکار کردن و گفتن "نه عزیزم send to all بود "!!! در هر صورت, من که یادم نمیاد تا حالا برای امام حسین گریه کرده باشم. توی عزاداری ها هم همیشه واسه این گریم می گیره که " من چه قدر بدم و من واسه اسلام چی کار کردم و من در برابر امام زمانم چی کار کردم و من حق ولایت رو چه جوری به جا آوردم و..." شما چه طور؟!
البته اولش قصدم این نبود.می خواستم کپی بگیرم و اون آقایی که کپی می گرفت نبود. بنابراین نشستم و درس خوندم.حالا چند ساعتی می گذره و جزوه اساسیم تموم شده.در طول این چند ساعت بچه های زیادی رو دیدم. از رشته های مختلف, ادبیات, تاریخ,ادبیات عرب...
و یه احساسی توم شکل گرفت.یه احساس نه چندان خوشایند. یه احساس خیلی خاص.یه حسی که هم جالبه و هم نه. هم خوشاینده و هم نه. هم خوبه و هم نه!!!
احساس می کنم آدم حقوق نیستم.اصلا فضای دانشکده ما با اینجا زمین تا آسمون فرق می کنه. اونجا همه چی آرومه.ساکته. تاریکه. همه جدی ان و اغلب خیلی جنتل من!!! (البته بزرگترها را می گویم ها نه ترم اولی ها روD:)
ولی اینجا همه از یه جنس دیگه ن.با هم حرف می زنند, می خندند,گریه می کنند,داد می زنند,فریاد می کنند,جیغ می کشند,کف می زنند,سوت می زنند...
یه جورین. سنتی,روحانی و خیلی ناز.
دلم خواست.
شاید هم نه. نمی دونم.
"مهسا!بسته دیگه. غلط کردی.باید حقوق بخونی. دیگه حرفش هم نزن"
سلام این روزها به جاهایی رفتم و با مفاهیمی آشنا شدم که کاملاً باهاشون بیگانه بودم. انگار گوشه ای از اسلام ناب رو دیدم... ذره ای از مکتب خمینی را... گوشه ای از عشق و شوریدگی را... ذره ای از دوستی را... انگار "البلاء للولاء" را کمی درک کردم... زنده باشید و سربلند خدانگهدار
زخمت را که ببندد؟ من! که آغوش کم آورده ام حتی برای یتیم کوچک شهرم. مادرم! که به هراس شبیخون شب, تمام روزنه ها را گل اندود می کند. پدرم! که تنها آنگاه بر پشت بام فریاد می ایستد که چکه چکه نیاز از سقف خانه کاسه های حوصله اهل خانه را لبریز کرده باشد. مردمم! که تنها تو را به مویه واگویه می کنند. همکلاسم! کار,کتاب بازش. کار, پلک بسته. زخمت را که ببندد ای کدامین دست...
شعر از خودم نیست. اما شرح حال من هست. این روزها شدیداً التماس دعا! خدانگهدار
سلام دوست دارم این یادگاریم را به یک فیلم اختصاص دهم. در واقع بخش هایی از یک فیلم.شاید چون نمی شود کنار فیلم حاشیه نوشت, مجبورم اینجا حرف هایم را بزنم. شاید هم برای این ,
اینجا می نویسم که در اصل حاشیه نیستند حرف هام. فقط بازگو می باشند.,یک روایت... دیشب داشتم یک فیلم می دیدم که اسمش را نمی دانم.ماجرای دو مرد بود. یکی مسن و دیگری جوان تر. از این آدم هایی که اجیر میشوند و پول می گیرند برای کشتن.برای یک مأموریت
به سفر رفته بودند. در طول سفر, مرد جوان بنابه دلایلی دچار افسردگی می شود و تصمیم می گیرد به خودکشی. ار طرف دیگر , صاحب کار آنها مرد مسن تر را اجیر می کند به کشتن
وی. وقتی پیرمرد از پشت نزدیک می شود برای کشتن او, ناگهان می بیند که مرد جوان اسلحه را روی شقیقه اش گرفته است و می خواهد خودکشی کند.ناگهان فریاد می زند که "نه!" او
نیز فریادمی زند"وای! ترساندیم." -می خواستی چی کار کنی؟تو حق نداری خودت را بکشی؟ -تو هم که می خواستی همین کار رو بکنی. کدوم قانون به تو اجازه می ده منو بکشی ولی به من اجازه خودکشی نمی ده!!! خیلی جالب و تأثیر برانگیز بود,به گمانم. و اما, با اجازه شما می خواهم حاشیه ام را روی "من او" بنویسم. این هم اثر رضاامیرخانی. حتماً بخونیدش. هم کتاب را و هم حاشیه ام را... شاد باشید خدانگهدار
فرزندم! رویای روشنت را دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن! -حتی برادران عزیزت- می ترسم شاید دوباره دست بیندازند خواب تو را در چاه شاید دوباره گرگ... می دانم تو یازده ستاره و خورشید و ماه در خواب دیده ای حالا باش! تا خواب یک ستاره دیگر تعبیر خواب های تو را روشن کند ای کاش...!
راستی ای کاش... به امید روزی که دوازدهمین ستاره نیز ظهور کند عید همگی مبارک! امیدوارم همگی علی وار زندگی کنیم. شاد باشید خدانگهدار پ.ن: این شعر را به درخواست یکی از دوستان از همان "دستور زبان عشق" که مادرم می خواند و مناجات می کرد, برگزیدم.باشد که روزی , او نیز بیاید باز هم خدانگهدار. مارا فراموش نکنید
سلام پنج شنبه بود که با 2 تا از دوستای قدیدیم به نمایشگاه الکامپ رفتیم و در راه برگشت داشتیم با هم بحث سیاسی داغ می کردیم (البته فکر کنم صدایمان چندان هم بلند نبود) که یکدفعه آقای راننده با کنجکاوی فرمودند "دارین درباره چی حرف می زنین؟" ما هم خندیدیم و گفتیم"چیز مهمی نیست" و ایشان گفتند"چرا. مهم بود. درباره انتخابات بود دیگه.نه؟" و پس از سکوت ما یک سری چیزها گفت و بعد ادامه داد" الآن امریکا چند ساله اومده این همه کشور رو اشغال کرده کسی چیزی می تونه بهش بگه؟ نه...." خلاصه, چکیده حرفهاش این بود که "تا قدرت نداری نمی تونی چیزی بگی. چون سرکوب می شی. هروقت قدرت داشتی هر چی خواستی بگو" این هم یه حرفیه که شاید خیلی غیراخلاقی به نظر برسه ولی در عمل ما شاهدش هستیم. همه شالوده هام به هم ریخته. خودم هم خیلی دربه داغون شدم. واسم و واسه هممون دعا کنید بتونیم درست رو از غلط , حق رو از ناحق و راست رو از دروغ تشخیص بدیم. شاد باشید خدانگهدار پ.ن1:کتاب "دستور زبان عشق" مرحوم قیصر امین پور را گرفته بودم و مامان جان داشتند می خواندندش.من توی اتاق بودم و صدای زمزمه مامان و گریه آرامش را می شنیدم. با خودم فکر کردم دارد دعا و مناجات می کند یا قرآن می خواند. وقتی رفتم توی حال دیدم کتاب دست مامان است و دارد اشک می ریزد و سوگواری می کند. گفتم "مامان جان فکر کردم دارید دعا و مناجات می کنید!" گفتند" این هم مناجات است!" راست می گفت. کتابهای قیصر همه شان مناجات بودند. بخصوص این آخری.انگار اوج او بود. انگار ذره ذره آب می شد و می سرود. انگار درد می کشید و می نوشت. انگار دیگر در این دنیا نمی گنجید. آدم های بزرگ اینجوری اند. وقتی خدا می بردشان که دیگر اینجا نمی گنجند. روحشان این قدر بزرگ می شود که دیگر اینجا , جا نمی شود.انگار قیصر از خدا می خواست که او را ببرد دیگر. انگار خسته شده بود. طاقتش طاق شده بود...خدایش بیامرزد. پ.ن2: راستی گفته بودم که ارمیا رو خوندم. حالا می خوام حاشیه ام رو روش بنویسم. خوشحال می شم بخونینش. باز هم شاد باشید خدانگهدار
چیز خاصی ندارم برای گفتن. فقط اومدم که بگم یه حاشیه جدید روی "تاجر ونیزی" اثر شکسپیر نوشتم و خیلی خیلی خوشحال می شم اگه بخونین . و این که حتماً بخونین. و آقا اصلاً این یه دستوره. به چه زبونی بگم دیگهD:
من خیلی شاکیم. شما چرا منو فراموش کردین؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!1
من فقط یه ذره طول کشید سر زدنم. خیلی ناراحتم ازتون. خوبه من هم شما رو به دست فراموشی بسپارم؟!
خیلی وقته ننوشتم. خودم واقعاً خیلی خیلی خیلی شرمنده ام. البته حال روحیم خیلی خیلی خیلی به هم ریخته بود و همون بهتر که ننوشتم. البته یه بار یه چیزای خیلی ناجوری نوشتم که خوشبختانه حتی کامی دانشگاه هم باهام همکاری نکرد و نتونستم بفرستمش.اما حالا خیلی بهترم و اومدم به شما دوستای گلم بگم که...
سلام. یه خیلی خبر دارم براتون.من تو امتحان رانندگی قبول شدم و ٢ ماه دیگه گواهینامه دار می شم. خوشحالم. هوررررررررررررررراااااااااااااا
داریم خونه مون رو رنگ می کنیم و یه هفته ست که حسابی آواره شدیم.اتاق من صورتی شده. البته خیلی صورتی دوست ندارم ها. چون خیلی دخترونه می شه دیگه. (هی هی هی --> این یه جور خنده مهساییه) اما صورتیش کردم دیگه. خودم سبز رو ترجیح می دادم اما اونجوری مث بیمارستان می شد. حالا مث بستنی توت فرنگی شده. اتاق جودی هم آبی شده و به قول خودش مث سردخونه. البته به نظر من کم لطفی می کنه. خیلی دل انگیزتر از سرد خونه ست اتاقش.
به هر حال...
و می خوام بگم که من از اول مهر تا حالا کتابای زیر رو خوندم: موش ها و آدم ها. اتللو. مقدمه علم حقوق. ارمیا و آناتومی جامعه (تقریباً)
اِه. فکر می کردم خیلی بیشتر خونده باشم. حالم گرفته شد. چه قدر کم بودم. البته بعضیاش خیلی قطور بودن ها... D:
حالا می خوام درباره اتللو براتون بنویسم.البته چیز زیادی ندازم که بگم. ولی از اونجا که "کاچی به از هیچ چی"...