سلام
امروز 25 اردیبهشت بود. یعنی دقیقاً سه ماه بعد از آخرین پست. سه ماه ننوشتم.
*امروز بعد از سه ماه به طور معجزه آسایی اون خانمی رو تو راه دیدم که تو 25 بهمن گفته بود "این هم ولن تاین این جوونای بیچاره...اینا شادی رو نمی تونن به مردم ببینن...الآن لااقل 70% مردم ناراضی اند...اینها همه بوق اعتراضه ها...و...دیگه هیچ وقت -تا اینا هستن-رأی نمی دم" اون خانمه سبز پوشیده بود، احتمالاً اتفاقی! و من هم از قضا سبز پوشیده بودم، قطعاً اتفاقی!
* و بعد با دیدن او همه خاطرات 3 ماه پیش برامون مثل روز روشن شدن.
*یه روز یه دوستی بهم گفت "خاطرات هیزم های خیسی هستند که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند" حرف خوبی بود...
*تو این سه ماه به دلایل مختلفی خیلی با خودم کلنجار رفتم.خودم رو زیر و رو کردم. سعی کردم خودم رو بیشتر بشناسم. خاطراتم رو زیر و رو کردم،نوشته های خودم رو خوندم.حتی آرشیو ایستگاه رو خوندم، چیزهایی که مربوط به 5 سال پیش بود. وقتی دوم دبیرستان بودم و دیدم که آدم فوق العاده خلاقی بودم! و نوشته های دیگران رو که برام به یادگار گذاشته بودن....
*تو یکی از این نوشته ها جودی برام نوشته بود"زندگی منتظر ما نمی مونه. چیزی که هست اینه که ما رو جا هم نمی ذاره. اصلاً همین خود ما یعنی زندگی!" این هم حرف خوبی بود...
*تو این مدت وارد سال جدید شدبم. یک سال نو که می تونه همه چی رو عوض کنه. برای من همه چی عوض نشد، ولی بعضی چیزها چرا...
*این سه ماه، فرصت خوبی بود برای پالایش.نمی دونم چه قدر پالوده شدم! ولی یه چیزی رو می دونم. این که اصل بر اینه که آدم ها عوض نمی شن. من عوض نشدم . بقیه هم-هر قدر که من بخوام- عوض نمی شن. بنابراین حالا دیگه سعی می کنم به همه اون نابسامانی ها،بد رفتاری ها،زیرآب زدن ها، دروغ ها و... که بینمون هست بخندم. شاید مصداق اونی شدم که می گفت" میان گریه می خندم،که چون شمع اندر این مجلس/زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد" باز هم حرف خوبی بود...
*در طول این مدت خیلی ها ازم پرسیدن چرا دیگه نمی نویسی؟جوابم "چیزی برای نگفتن" بود! بنابراین بهانه می آوردم که"به دلایل شخصی" یا "یه مشکلاتی برام پیش اومده که دیگه نمی تونم بنویسم"
*یا می پرسیدن چرا خداحافظی نکردی؟دلیلم این بود که "فکر می کردم شاید یه روز برگردم" و اینکه "دلم می گرفت بیام تو ایستگاهی که 5 سال از بهترین روزهام رو باهاش گذروندم و بگم دیگه نمی خوام بنویسم" ولی باز هم بهونه می آوردم که"بدم میاد از این جور خداحافظی های مجازی که آدم رو وسط فقدان پیاده می کنه!"
*ولی بعد فکر کردم خیلی بی شخصیتی و بی شعوریه که مثل یه جرقه باشی.هر سلامی یه خداحافظی داره...کار کردنی رو باید کرد.حرف زدنی رو باید زد.در ایستگاه رو باید تخته کرد...
*یه خیلی حرف برای زدن داشتم. دوست داشتم این آخرین پست، چیز خوبی از آب دربیاد تا خاطره خوبی از ایستگاه تو ذهن دوستان بمونه.دوست داشتم یه "حسن ختام" داشته بشم نه یه "سوء ختام"! این چیزی که این پایین می نویسم رو این روزها نوشتم. امیدوارم "حسن ختام" محسوب بشه.
«وقتی صدا تجزیه می شود
و سکوت نازل می شود بر آشفتگی این روزهای گم شده
تنها ،خلأ می ماند و من
که زیر لب زمزمه می کنم
خطبه برادری ام را با زمین!
وقتی هنوز در کشف خدا وامانده ام
و برای بودن چیزی شبیه او
چیزی شبیه یک تصادف
چیزی شبیه یک حس گم شده دور
در نفس مبهم ام
دست و پا می زنم
آن وقت،کسی،کمی آن طرف تر
هر روز با امامش دست بیعت می دهد
این روزها به گمانم
قرار نبوده هیچ وقت
جایی را در تاریخ پر کنند
این روزهای مبهم دور از "من"! »
پ.ن١: لطفاً به صورت کتبی و شفاهی،تستی و تشریحی،حضوری و غیر حضوری...ازم نپرسید که "چرا؟..." هر آنچه گفتنی بود،گفتم.
پ.ن٢: فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی" رو دیدم. همه می گفتن در انتهای فیلم معجزه این بود که "علی از غارش دربیاد" . من توی غار نیستم که بخوام دربیام. فقط،شاید به قول فیض:
باید که گونه سخنم را عوض کنم/شد شد،اگر نشد دهنم را عوض کنم
گر شعر من به ذوق تو باید عوض شود/باید تمام آنچه من ام را عوض کنم
شاد باشید
خدانگهدار
